![]()
سرزمین مصر ازمرداب دلتای شمالی آن گرفته تامرزهای بایر جنوبی،سرزمینی است که به قول یکی از باستان شناسان معاصر "امکان ندارد بیل خود را در خاک فرو کنیدو چیزی نیابید".
این کشور باچنین گنجینه عظیمی قرنها است افراد کنجکاو را به خود جلب کرده است.در بین این افراد، کسانی بوده اندکه به قصد کسب ثروت،به حفاری پرداخته ودیگرانی که خود را باستان شناس می نامیدند اما بر اساس معیارهای امروزی ،جز مشتی افراد مبتدی نبودند.بدترین اینان ،آن دسته افرادی بودند که به خاطر طمع خویش بیش از آنکه به حال باستان شناسی مفید باشند مضر واقع شدند.آنان برای تخلیه سریع یک گور یا معبد،قرائن با ارزشی را نابود کردندکه چه بسا در حل معما هایی که هنوز هم در مورد این اشیاء وجود دارد کمک می نمود.در بهترین حالت،محققان جز استادان برجسته،عاشقان تاریخ،و خادمین انسانیت نبودند.آنان درهایی را گشودند که میان زمان حال و مصر باستان قرار داشت و به نیابت از سوی همه فریفتگان روزگار باستان،از میان آیینه سحرآمیزی عبور کرده وقدم در سرزمین شگفت انگیز فراعنه گذاشتند.
![]()
با توجه به خشکی حاکم بر این سرزمین،نه فقط اشیاء داخل گورها پس از سالها تا حدود زیادی دست نخورده باقی مانده بودندبلکه همراه با آنها اشیاء زیادی یافت شد که اطلاعات زیادی را در مورد تمدن هزاران سال پیش آشکار ساخت.
مصر نه فقط یکی از اولین تمدنهای باستان است بلکه از طولانی ترین قدمت نیز برخوردار می باشد.علت این امر عمدتأ به موقعیت جغرافیایی مصر مربوط می شود.سرزمینی پرت که در میان دو صحرا واقع شده و آن را قادر می ساخت تا بدون تأثیر و نفوذ خارجی،در اطراف دره نیل به شکوفایی دست یابد.این سرزمین سبز وحاصلخیز که فقط از 3 تا 20 کیلو متر پهنا برخوردار بود،از آبشار نیل در آسوان آغاز شده و پس از پشت سر گذاشتن 1000 کیلو متر،در شمال به دلتای نیل خاتمه پیدا می کردکه در این نقطه رود نیل از طریق آبراههای متعدد به دریای مدیترانه می ریخت.طغیان هر ساله این رود،گلولای قهوه ای تیره رنگی را پیشکش زمینهای کشاورزان می کردکه سبب نظم و ترتیب زندگی گشت. نام باستانی سرزمین مصر "کمت" به معنای سرزمین سیاه و به نعمتی که آب ارزانی می دارد اشاره دارد...
نقطه پایانی تمدن مصر هنگامی است که " سزار اگوستوس " آن را در سال 30 پش از امیلاد فتح کرد و یکی از استانهای امپراطوری روم شد. یادگارهای آن تمدن بزرگ بیرحمانه و به آهستگی در میان شنها از بین رفت. طولی نکشید که زبان مردمان آن نیز به فراموشی سپرد شد.
تا قرنها بعد،مصر باستان به صورت یک فرهنگ تقریباَ خاموش باقی ماند. مسافرین یونای و رومی آن ایام تا قرن نوزدهم، مجذوب آثار تاریخی آن شدند که از دل توده های شنی سر برآورده بودند.اگر چه آنان قادر به خواندن سنگ نوشته های حکاکی شده مرموز و درک معنای آنها نبودند. لشکر کشی ارتش ناپلئون به مصر در سال 1798 بسیاری از گنجینه ها را مکشوف ساخت واین تمدن خفته دوباره بیدار شد.
کشف دوباره مصر باستان
صبح گرمی از ماه اوت سال 1799 بود. در مکانی نچندان دور از شهرک "روزتا" )رشید) سربازان یک گردان فرانسوی مشغول حفر زمین بودند.آنها از افراد اعزامی نیروی ناپلئون بناپارت جوان به مصر بودندواز جانب دریا و خشکی مورد تهدید حملات دشمن قرار داشتند. ارتش فرانسه با فاجعه ای رو به رو بود. نبرد ناپلئون در مصر که آغازی درخشان داشت اکنون به پایان مصیبت بارش نزدیک می شد.
درست دوازده ماه پیش، ناپلئون طی حمله برق آسایی که فقط سه هفته طول کشید، مصر را به تصرف در آورده بود.اما از آن به بعد کارها به اشکال بر خورده بود . انگلستان از ترس آنکه مبادا تصرف مصر به دست فرانسویان،راههای مهم زمینی و دریایی آن کشور به هندوستان را به مخاطره اندازد به ناوگانش فرمان داد که به سوی مدیترانه به حرکت در آید. کمی پس از آنکه ناپلئون پیروزمندانه وارد قاهره شد، ناوگان انگلستان ناوهای فرانسوی را در لنگرگاه نزدیک اسکندریه غافلگیر کرد.طی یک نبرد شدید دریایی، انگلیسی ها فرانسویان را در هم شکستندو بیشتر کشتیهای آنها را غرق کردند.ناپلئون ونیروهایش در خاک مصر زمین گیر شدند و راه گریزشان بسته شد.
فرانسویان در پی این مصیبت با مصیبت دیگری نیز رو به رو شدند.در سال 1798 مصر به ترکان تعلق داشت و بخشی از امپراطوری عثمانی به شمار می رفت. ناپلئون گمان می کرد که امپراطوری سالخورده ترکان ناتوان تر از آن است که بتواند برای پس گرفتن دره نیل دست به جنگ بزند.اما بناپارت در اشتباه بود. کمی پس از اینکه انگلیسیان ناوگان فرانسه را نابود کردند، سلطان اهانت دیده ترک در قسطنطنیه به سردار فرانسه اعلام جنگ کرد. سربازان و کشتی های جنگی ترکان به سمت جنوب گسیل شدند تا ناپلئون را از مصر بیرون اندازند.
و این تمام ماجرا نبود فرانسویان که راه گریزشان به وسیله انگلیسیان مسدود شده بود و از جانب ترکان هم به مخاطره افتاده بودند با دشمن دیگری نیز مواجه بودند.اشراف نظامی مصر یا همان ممالیک سواره نظام خشن و بیرحم
حاظر به پذیرش شکست نبودند.آنها پس از نخستین شکستشان در برابر ناپلئون به صحرا گریختند تا دوباره نیروهایشان را سر وسامان دهند.
در برابر این سه دشمن نیرومند و سرسخت،فرانسویان در هر کجا که استقرار می یافتند به حفر سنگر می پرداختند.
یکی از این سربازان فرانسوی در موقع کندن سنگر به دیوار کهنه ای برخورده بود.در میان آجرهای شکسته و زرد رنگ دیوار، قطعه سنگ درخشانی وجود داشت که عرض آن بالغ بر 76 سانتیمتر و طول آن در حدود 107 سانتیمتر بود.
جریان پیدا کردن سنگ را به مقامات مافوق گزارش دادند.
سنگ بازالت سیاه به اسکندریه فرستاده شد.در واقع سربازان فرانسوی به یکی از هیجان انگیزترین اکتشافات باستان شناسی همه اعصار دست یافته بودند، زیرا آن قطعه سنگ بازالت که به "سنگ روزتا" یا"لوح رشید" موسوم شد به کلیدی برای یافنت تاریخ گمشده مصر باستان تبدیل گردید.
در زمان ناپلئون ،مورخان تقریبأ هیچ چیز درباره فرعونهای بزرگ مصر نمی دانستند،و درباره مردمی هم که طی هزاران سال پیش در دره نیل زندگی کرده بودند هیچ اطلاعی نداشتند. آن مردم وپادشاهانشان چگونه بودند؟ آنها که را پرستش می کردند؟ زندگی روزمره شان را چگونه می گذراندند؟
ناپلئون می خواست که پاسخ این پرسش ها را به تمامی بداند.این بود که علاوه بر فراهم آوردن ارتشی برای حمله به دره نیل، بیش از 150 نفر دانشمند، هنرمند و پژوهشگر را هم ترغیب کرد که با او به مصر بروند.بسیاری از آن اندیشمندان به دلیل هواداری پرشورشان از برنامه هاب ناپلئون برای نو سازی مصر به هیئت اعزامی پیوستند، و دیگران از کنجکاوی شدید ناپلئون نسبت به گذشته باستانی مصر الهام گرفتند و تقبل کردند که ویرانه های بناهای تاریخی در سواحل نیل را مورد بررسی وتحقیق قرار دهند و مواد و مصالح لازم برای شناخت تاریخ مصر باستان را فراهم آورند.
انجام این کار اخیر مهمتر از آن بود که ناپلئون و دانشمندانش فکر می کردند چون همانطور که مورخان امروزه می دانند،برای شناخت تمدنهایی که مدتها پیش از میان رفته اند فقط دو راه قابل اطمینان وجود دارد. راه نخست این است که بتوانند زبان آن تمدن را بخوانند ودریابند. وراه دوم حفاری و خاک برداری از ویرانه های روستاها و شهرهایی است که بیشترشان در زیر خاک مدفون شده اند،و آنگاه مطالعه و تجزیه وتحلیل دقیق آلات وابزار ساخت انسان،یا اشیائی که مورد استعمال روزمره داشته اند و در آن ویرانه ها باقی مانده اند.
اما در زمان ناپلئون هیچ کس نمی توانست خط مصریان باستان را بخواند؛ 1500 سال بود که راز هیروگلیف پنهان مانده بود؛ وباستان شناسی اگر می شد چنین نامیدش، تازه داشت پا به عرصه وجود می گذاشت.
همینکه ناپلئون مرکز فرماندهی خود را در شهر به تصرف درآمده قاهره دایر کرد،فرهنگستان مصر را هم به عنوان مرکزی برای فعالیتهای دانشمندانش در آن شهر تا سیس کرد.اندیشمندان فرانسوی به زودی بر روی طرحهای گوناگون خود سر سختانه به کار پرداختند. مدتی بعد رونوشتهایی از کتیبه حک شده بر لوح روزتا به فرهنگستان مصر رسید. از نوشته های روی آن سنگ دو مسئله فوراُ برای دانشمندان روشن شد. نخست آنکه سنگ رشید یکی از لوح های سنگی مسطحی بود که مردم باستان فرمانها و بیانیه های مهم را روی آن کنده کاری می کردند؛ و دیگر اینکه لوح یاد شده سه زبانه بود،بدین معنا که یک بیانیه به سه زبان مختلف برآن حک شده بود. و اگرخواندن یکی از آن سه زبان امکان پذیر می گشت، درآن صورت این احتمال وجود می داشت که بتوانند دو زبان دیگر را هم از طریق مطابقه حروف و واژه هایشان با زبان اول کشف رمز کنند و بخوانند.
تمام دانشمندان ناپلئون به زبان یونانی تسلط داشتند. دقایقی نگذشت که آنها پنجاه و چهار سطر حک شده در قسمت پایین سنگ را ترجمه کردند. آن نوشته بیانیه ای در ستایش بطلمیوس پنجم بود و او را به خاطر هدایایی که در سال 196 قبل از میلاد به معابد مصری پیشکش کرده بود مورد ستایش قرار می داد.
نگاههای دانشمندان فورأ متوجه نگاره های هیروگلیفی شد که از قسمت بالای سنگ رونویسی شده بود. آنها اکنون کاملأ می دانستند که کل آن نوشته هیروگلیفی چه مطلبی را بیان می کرد، و آنچه باقی می ماند، به نظر آنان منحصر می شد به برابر نهادن نقوش آن نوشته با حروف یونانی پایین سنگ. به رغم موقعیت مخاطره آمیز ناپلئون در مصر، در فرصتی مناسب دستور داد تا نوشته روی لوح رشید را دقیقأ رونویسی کنند و برای مطالعه زبان شناسان به فرانسه بفرستند.
مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که خود ناپلئون و بیشتر دانشمندانش به فرانسه باز گشتند.نبرد مصر به ناکامی انجامیده بود وناپلئون را به فوریت به فرانسه احضار کردند.اندکی بعد هم ارتش فرانسه با انگلیسی ها و ترکها به توافق رسید،و نیروی نظامی فرانسه به وطن باز گشت داده شد.لوح رشید به دست انگلیسی ها افتاد، و امروزه یکی از آثار گرانبها وباد آورده موزه لندن است
طی بیست سال بعد ذهن دانشمندان همچنان به هیروگلیف های لوح رشید باقی ماند.آنها بدون اشکال زیاد به کشف و باز خوانی نوشته ناشناخته میانی سنگ نایل آمده بودند.این نوشتار که "دموتیک" نام داشت،شکل تغییر یافته و پیشرفته ای از خط هیروگلیف بود و مصریان زمان بطلمیوس پنجم در نوشته هایشان از آن استفاده می کردند.
اما دانشمندان هر چه کوشش کردند نتوانستند معنای هیروگلیف ها را به دست آورند.وقتی آن نقوش کوچک را با متن های یونانی و دموتیک برابر می نهادند،به هیچ وجه معنایشان آشکار نمی گشت.چنین به نظر می رسید که دنیا هرگز نخواهد دانست مصریان باستان چه سخنانی درباره خود گفته اند.
تابستان سال 1822 فرا رسید _درست دوازده ماه پس از آنکه ناپلئون در تنهایی و تبعید جزیره سنت هلن در گذشته بود.
پس از ساله کار طاقت فرسا،سر انجام یک جوان فرانسوی به نام ژان فراسوا شامپولیون خط هیروگلف را کشف کرد. او توانست دستور زبان و شیوه جمله بندی را در نوشته های مصر باستان کشف و تنظیم کند.
آنچه شامپلیون از هیروگلیف کشف کرده بود این امید را بر می انگیخت که شاید بتوان فرهنگ های مرده، یا دست کم یکی از آنها را جان دوباره بخشید.
در سالهای بعد مردمانی رنگارنگ به سوی مصر سرازیر شدند.بعضی از آنها تماشاگران ساده ای بودندکه با کشتی های بخاری تفریحی به بالای رودنیل
سفر می کردند تا از بناهای باستانی دیدن کنند.بعضی دیگر دلال ها و مجموعه داران خصوصی بودند که به دنبال اشیاء عتیقه و خرید و فروش آنها می رفتند.تعداد زیادی هم باستان شناس بودند.بعضی از این باستان شناسان به همت خودشان به مصر می رفتند و بعضی دیگر هم از طرف موزه های بزرگ اروپا و آمریکا به آن دیار فرستاده می شدند. آنعا مجهز و آماده می آمدند تا گذشته را بکاوند.
شامپولیون به باستان شناسان این توانایی را بخشیده بود که کلام و سخن شاعران،قصه گویان، کاهنان، و فراعنه را بخوانند ودریابند.همین باستان شناسان بودند که می بایست با بیل هایشان بقیه تاریخ مصر باستان را بنویسند.از زمان ناپلئون تا به حال حفاری ها و کاوشهای باستان شناسان در دره نیل،سرگذشت یکی از بزرگترین و نخستین تمدنها،یعنی سرگذشت مردم و فراعنه مصر باستان را بتدریج روشن کرده است.
مصریان نخستین
باستان شناسان به این نتیجه رسیده اند که نخستین ساکنان مصر،به دلیل تغییراتی که در فاصله میان 25000 تا 10000 سال قبل از میلاد در آب و هوای جهان به وجود آمد،اجبارأ به سوی این سرزمین کشیده شدند.پیش از آن،نیل نه به صورت رودخانه، بلکه به شکل دریاچه ای عظیم یا رشته ای از دریاچه ها بود.
صحرا های بی آب وعلفی که هم اکنون در امتداد سواحل آفریقای شمالی گسترده است،پوشیده از دشتها و جنگلهای سبز و خرم بود. در آن سوی دریای مدیترانه،قسمت اعظم اروپا در زیر پوششی از یخ قرار داشت و منجمد بود.
سپس به دلایلی که درست روشن نیست،آب و هوای جهان رو به گرمی و خشکی گذاشت.سرپوش یخی اروپا رفته رفته آب شد و پس نشست.بارش باران در جنوب متوقف شدو دشتها و جنگلهای سواحل شمالی آفریقا به دلیل فقدان آب کم کم خشک شدندو از بین رفتند. همچنانچه که خشکی هوا شدت می یافت، دریاچه بزرگ نیل هم کوچکتر و کم آب تر می شد و سر انجام از آن دریاچه پهناور جز رودخانه ای باقی نماند.
انسانها و آدمیان در حال مرگ آفریقای شمالی به سمت این دره تنگ و طویل
وبه سوی رودی که رفته رفته به صورت تنها منبع آب آنها در می آمد،به حرکت در آمدند. این رود خروشان از میان قاره آفریقا به سوی شمال و دریای مدیترانه سرازیر می شد و و هنگامی که به مصر سفلی می رسید نیرو و فشارش کاهش می یافت،از این رو به جای آنکه ویرانگرانه دره را درهم کوبد وپیش رود فقط به آرامی طغیان می کرد، یعنی آب رود بالا می آمد و بر کف دره جاری می شد،و سواحل هر دو سویش، به مسافت سه ونیم تا حدود ده کیلومتر را در زیر خود می پوشاند. نیل در طی این سفر طولانیش به مصر گل و لای فراوانی در خود می انباشت و با خود می آورد،مدت چهار ماه به همان وضع باقی می ماند. این گل و لای در روزگار کهن یکی از بهترین و غنی ترین کودهای جهان بود.
پیش از متداول شدن آبیاری،اعقاب مصریان نخستین،در کنار نیل در روستاهای کوچکی گرد هم آمدند.در آن روستاها هر کس برای خودش کار می کرد،هر کس افزارها وظرفهای پخت وپز را خودش می ساخت، و کلبه اش را با گل و نی های کنار رودخانه بنا می کرد.
آبیار ی به تدریج همه چیز را تغییر داد، ساکنان دره نیل رفته رفته در کنار کارهای گوناگون صاحب تخصص شدند. و به این ترتیب رفته رفته و در طی سالیان دراز،داد و ستد پر جنب و جوشی در دره نیل پا گرفت. چنین تغییراتی دگرگونیهای سیاسی را هم به دنبال آورد.گروهی از روستاها تحت رهبری نیرومندترین مرمی که از میان خودشان برخاسته بودباهم متحد شدند.این گروه از روستاها گسترش و توسه پیدا کردندو به ولایات و سپس به پادشاهی های کوچک تبدیل شد. تا سال 3200 قبل از میلاد،یا در آن حدود دره به سه قلمرو پادشاهی تقسیم شده بود و بر هر یک از آنها یکی از پادشاهان نیرومند پش از تاریخ حکومت می کرد.
نخستین قلمرو پادشاهی در مصر سفلی،در ناحیه،دلتای نیل قرار داشت. در اینجا "زنبور شاه" سلطنت می کردکه نشان و علم رسمی اش زنبور عسل یا زنبور سرخ بود. زنبور شاه تاج سرخی بر سر می گذاشت و مقر سلطنتش کاخ ساده و ابتدای بود که" خانه سرخ" نامیده می شد.
دومین قلمرو در مصر وسطی نزدیک قاهره کنونی قرار داشت. این منطقه متعلق به "نی شاه "بود که علم سلطنتی اش شاخه ای از گیاه پاپیروس بود.
او تاج بلند سفیدی بر سر می گذاشت و کاخش "خانه سفید "نامیده می شد.
سومین قلمرو پادشاهی در مصر علیا واقع شده بود. این منطقه نزدیک به محل نخستین آبشارها قرار داشت که محلی صخره ای و پلکانی و شیب دار در مسیر رود نیل بود و مصر را از همسایه جنوبی اش نوبه جدا می کرد. این بخش از دره زیر فرمان" شاهین شاه" بود که علم سلطنتی اش از شاهین هایی که در اعماق آسمان بی ابر مصر پرواز می کردند اقتباس شده بود.
گفته شده است که کمی پیش از سال 3200 قبل از میلاد، جنگجوی نیرومندی به نام "عقرب " بر سرزمین شاهین شاهان فرمان می راند. عقرب به مصر وسطی در شمال لشکر کشید و نی شاه را برانداخت.جانشین او هم که در عین حال هم پادشاه مصر علیا بود و هم پادشاه مصر وسطی منطقه دلتا یا مصر سفلی را هم از چنگ زنبور شاه بیرون آورد. بدین ترتیب، دره نیل در تاریخ طولانی اش برای نخستین بار زیر تسلط پادشاه واحدی قرار گرفت و وحدت یافت.
نام این پادشاه "منس" بود منس نخستین فرعون مصر باستان است،و تاریخ مصر رسمأ با او آغاز می شود.
هنگامی که فرعون منس بر مصر فرمانروایی می کرد، کل ساکنان دره به دو طبقه تقسیم می شدند: غنی و فقیر. اکثریت عظیم مصریان را شخم کاران و دهقانان ساده تشکیل می دادند کمی بالاتر از آنها،از لحاظ مرتبه اجتماعی،صنعت گران ماهر قرار داشتند.در سطح بالای اجتماع، درست پایین دست فرعونهای نیرومند، اشراف و نجبا قرار داشتندکه از خویشان فرعون و از اعقاب رهبران و پادشاهان پیش از تاریخ بودند.
مصریان تازه وحدت یافته،از لحاظ ظاهر با نیاکان دورشان _نخستین مردمی که به دره نیل پا گذاشته بودند_ چندان تفاوتی نداشتند.آنها با قدی در حدود155 سانتیمتر احتمالأ کمی بلندتر از اجدادشان بودند.اما به همان لاغری ساکنان دره در سه هزار سال پیش،موی مجعد و پوست قهوه ای متمایل به قرمز داشتند.اگر چه طرز تفکر و شیوه زندگی آنها طی قرون متمادی بسیار تغییر کرده بود،اما اعتقادشان به زندگی پس از مرگ با اعتقاد اجدادشان تفاوتی نداشت.
مصر علیا و سفلی، اگر چه حکومت واحدی داشتند و رود بزرگی آنها را به هم پیوند می داد که هر دو در آن سهیم بودن، باز آمادگی داشتند تا با مشاهده کوچکترین نشانی از ضعف و دشواری از نو به حکومتهای پادشاهی جدا گانه ای مبدل شوند.
با این حال، فرعون از لحاظ سیاسی عاقلانه می دانست که تفاوتها و حقوق هر دو منطقه را به رسمیت بشناسد. از این روی، تاج رسمی او ترکیبی از تاج سرخ مصر سفلی و تاج سفید مصر علیا بود. کاخ او همیشه با دو دروازه ساخته می شد: دروازه شمال و دروازه جنوب.فرعون هیچ گاه به عنوان پادشاه مصر نامیده نمی شد. از او همیشه با عنوان "پادشاه دو سرزمین " یا " پادشاه مص
منس یا همان نارمر پادشاه
. می گویند منس همان نارمر پادشاه است که تصویرش روی یک سنگ لوح در هیراکونپولیس به دست آمده است. سنگ لوح یا لوحه مزبور در اصل به عنوان لوحی برای تهیه داروی آرایش چشم مورد استفاده قرار می گرفت.لوحه آرایش پادشاه نارمر نمونه ای رسمی از یک وسیله کار در دوره پیش از سلسله ها است. این لوحه نه فقط به عنوان یک سند تاریخی که وحدت دو بخش مصر و آغاز دوره سلسله ها را بر خود ثبت کرده است بلکه به عنوان نخستین فرمولی برای نمایش پیکره که تا 3000 سال بر هنر مصر مسلط بود نیز اهمیت بسیار دارد. در پشت لوحه پادشاه در حالیکه تاج دراز و دوکی شکل مصر علیا را بر سر گذاشته،در صدد است دشمنی را به عنوان قربانی بکشد. در برابرش یک شاهین یعنی نماد هوروس خدای آسمان و نگهبان پادشاه،تکه زمین انسان _سری را که بر سطحش پاپیروس می روید (نماد مصر سفلی)به اسارت گرفته است. زیر پای پادشاه،دو تا از نفرات دشمن بر زمین افتاده اندو بالای سرش دو سردیس هاثور، الهه ای که نظر مساعد نسبت به نارمر دارد دیده می شوند.در سوی دیگر این لوحه نارمر با تاجی از مار کبرا که مختص مصر سفلی است در حال سان دیدن از انبوه جسد های بی سر شده دشمن نمایانده شده است.
در هر دو مورد، مسئله مهم این است که پادشاه، در جایی بالاتر از زیر دستان خود و دشمنانش _چون مقامش برتر است_ وظیفه آیینی اش را به تنهایی انجام می دهد.
در این اثر آنچه اهمیت دارد تمرکز توجه بر شخص پادشاه به عنوان موجودی خدایی، جدا از همه انسانهای عادی و به مراتب برتر از ایشان است که به تنهایی مسئول و عامل پیروزیهای خویش است. در پیکره نارمر تقلیدی از والا مقامی شاهانه را می بینیم که با چندین تغییر جزیی در باز نمایی بعدی پادشاهان مصر بجز آخن آتون در سده چهاردهم [ق.م] تکرار خواهد شد. شاه با پرسپکتیوی مرکب از نماهای نیم رخ سر، پاها،و دستها با نماهای رو به رویی چشم ها وبالاتنه دیده می شود.با آنکه ابعاد و نسبت های پیکره تغییر خواهد یافت، روش باز نمایی یا نمایش آن به صورتی استاندارد برای کل هنر مصر در سده های بعدی در خواهد آمد
لوحه آرایش پادشاه نارمر علاوه بر ثبت یک رویداد مهم تاریخی و وضع قواعدی بنیادی برای هنر های تصویری ، چندین مرحله از تکامل خط مصری را نیز تجسم بخشیده است. داستان پیروزی های نارمر در صحنه های مختلف با درجات متفاوتی ازنماد پردازی نمایانده شده است. از روایت صریح تصویری برای برای نشان دادن شاه در حالیکه از پی پرچم دارانش در یک رژه پیروزی می رود و از جسد های کشتگان دشمن سان می بیند استفاده شده است.این شیوه تصویر نگاری ساده وقتی نمادین می شود که در صحنه پایین، پادشاه را به صورت گاوی می بینیم که دیواره های یک دژ دشمن را در هم می شکند. نماد پردازی، در انبوه نفرات بی سر شده دشمن، انتزاعی تر می شود. در اینجا هر جسد در حالیکه سرش با آراستگی و زیبایی خاصی میان دو پا گذارده شده، احتمالأ نماد عددی برای نمایش تعداد معینی از نفرات کشته شده دشمن است. سر انجام، در علایمی که نزدیک سر های پیکره های مهم تر ظاهر می شوند، علایم تصویر نگار دارای ارزش صوتی می شوند، چون اسامی افراد با هیروگلیف های حقیقی نوشته شده اند.
اولین مجموعه به شکل هرم
پادشاه زوسر یا "شاه جوز" از پادشاهان سلسله سوم بود.در دوره زوسر آرامگاههای سلطنتی از آجر و به شکل راست گوشه ساخته می شد و سقف آنها راست و مسطح بود. این نوع آرامگاهها بعدها به آرامگاههای مصطبه ای معروف شد مصطبه در زبان عربی به معنی سکو می باشد.این آرامگاهها که بر روی مقبره ای زیر زمینی ساخته می شد به وسیله هوا کشی با بیرون ارتباط پیدا می کرد. شکل مصطبه احتمالأ از تپه های خاکی یا سنگی که مقبره های پیشین را می پوشانده است گرفته شده است.
فرعون زوسر که می دانست آجر دوام چندانی ندارد و با گذشت زمان از بین می رود، آرزو داشت آرامگاهی برای خود بسازد که تا ابد باقی بماند. از این رو سر معمار و وزیر اعظمش،که مردی برجسته به نام ایم حوتپ بود، به این فکر افتاد که آرامگاه ابدی سرورش را به تمامی از سنگ بسازد. ایم حوتپ دستور دادکه صخره های آهکی را برکنند و بتراشند و به شکل و قطع آجر در آورند. او با این آجر های سنگی مصطبه ای عظیم ساخت.بر فراز آن مصطبه ، مصطبه ای کوچکتر ،و روی مصطبه دوم مصطبه ای باز هم کوچکتر بنا کرد. در مجموع شش مصطبه بر روی همدیگر قرار دارد. مصطبه ها با ارتفاعی بیش از 60 متر همچون پلکانی غول آسا به نظر می رسید. این آرامگاه که به آرامگاه پلکانی شهرت یافت،نخستین ساختمانی بود که به تمامی از سنگ ساخته می شد.
بدین ترتیب اولین هرم پا به عرصه وجود گذاشت. و ایم حوتپ از نظر نسل های آینده تبدیل به یک نیمه خدا گردید. بدون شک او اولین معمار بزرگ در کار با سنگ است که بکارگیری سنگ آهک دقیقأ تراشیده شده را برای بالا بردن کل بناها ابداع کرد.
ایم حوتپ دور تا دور هرم زوسر را با مجموعه عظیمی از محوطه ها و عبادتگاه های مربوط به مراسم تدفین احاطه کرد. و دور تا دور این مجموعه را دیوار حائلی به طول یک ونیم کیلو متر و به ارتفاع 11 متر کشید. این مجموعه نماد مراسمی بود که شاه طی آن به قدرت رسیدن خود را جشن گرفته و درباریان معتقد بودند این جشن تا ابدیت ادامه خواهد یافت. باور عمیق مصریان به زندگی پس از مرگ، انگیزه اصلی روی هم قرار دادن سنگها و بر پایی چنین بنای تاریخی در این ابعاد بود."هرم پله ای" 60 متر ارتفاع دارد و هرم های بعدی ارتفاع بیشتری پیدا کردند. نکته مهم این نبود که هرم حجیم باشد، بلکه مسئله اصلی استحکا م و پایداری آن تا ابدیت بود.
اهرام مصر
مشهورترین آثار باستانی، اهرام هستد که شمار آنها بالغ بر 90 عدد می شود و اکنون اکثر آنها به صورت مخروبه در آمده اندو شکل اولیه آنها غیر قابل تشخیص است. با کیفیت ترین اهرام در شنزارهای "جیزه" و گورستانهای "سقاره" "داهشور" و"میدوم" واقع در اطراف جیزه قرار دارند. نکته جالب این است که همین اهرام، قدیمی ترین اهرامی هستند که توسط فراعنه "پادشاهی"کهن" در طول 500 سال ازسال 2575 تاسال 2134 قبل از میلاد ساخته شده اند.
تعداد انگشت شماری از آثار تاریخی تمدنهای از میان رفته وجود دارند که به اندازه اهرام پادشاهی کهن مصر الهام بخش و مرموزباشند.
اهرام بزرگ جیزه
در جیزه،غرب قاهره امروزی، سه هرم از فراعنه سلسله چهارم _خوفو (خئوپس یونانی)، خفرع( خفرن یونانی)، و منکورع(موکرینوس یونانی) وجود دارد. این هرمها پس از سال 2700 پیش از میلاد ساخته شده اند. اهرام جیزه، نقطه اوجی در تکامل آن شیوه معماری است که با ساختن مصطبه ها آغاز شد.ساختمان این اهرام زاییده ضرورتی خاص نبود؛ پادشاهان می توانستند مصطبه هارا تا بی نهایت بر روی هم انباشته و مقبره هایشان را سنگینتر کنند.
بلکه می گویند وقتی پادشاهان سلسله سوم اقامتگاه دایمی خود را به ممفیس انتقال دادندتحت تأثیر هلپو پولیس که در مجاورتشان بود قرار گرفتند. این شهر مرکز کیش نیرومند "رع" خدای آفتاب بود که بتش به صورت یک سنگ هرمی شکل به نام بن_بن ساخته شده بود. در دوران سلسله چهارم، فراعنه مصر،خود را فرزندان رع نامیدند و به همین علت از آن پس کوشیدند او را بر روی زمین مجسم کنند. بنابراین فراعنه دیگر فاصله ای با انتقال از اعتقاد به وجود روح و قدرت رع در سنگ هرمی شکل بن بن تا اعتقاد به امکان نگهداری از روح و جسم خداگونه خودشان به همان طریق مشابه در درون مقبره های هرمی شکل داشتند.
از اهرام سه گانه جیزه، هرم خوفو کهنترین و بزرگترین است. به استثنای راهروها و اتاقک تدفین،توده غول پیکری از بنایی با سنگ آهک یا کوهی از سنگ است که مطابق همان اصول ساختمانی هرم پله دار پادشاه زوسر در سقاره ساخته شده است،فضای درونی موجود در کف و بالاتر از آن نسبتأ کوچکند، گویی در اثر فشار تنهای سنگ در نقسه اصلی ایجاد شده اند.
سنگ آهک از صخره های شرق نیل به دست می آمد وبا استفاده از طغیان های سالانه نیل به ساحل غربی آن انتقال داده می شد. پس از آنکه سنگتراشها کار تراش سنگ ها را به پایان می رساندند، برای آنکه جای هر قطعه سنگ را در بنا مشخص کرده باشند آن را با مرکب قرمز علامت گذاری می کردند. آنگاه گروهای بزرگی از کارگران، دست به دست هم می دادندو سنگها را از روی خر پشته های موقتی بالا می کشیدند(چرخ تا ان زمان اختراع نشده بود) و رج رج روی هم می نهادند. سر انجام، نمای هرم با پوششی از سنگ آهک سفید مروارید رنگ پوشیده می شد؛ این سنگها رابا چنان ظرافتی می تراشیدند که درزهای میانشان را به سختی می شدبا چشم تشخیص داد.
عظمت هرم خوفو را می توان از روی برخی از ابعاد آن به عدد درست نشان داد: طول ضلع قاعده هرم 227 متر، طول هر یالش 217 متر، ارتفاع کنونیش 138 متر است و قاعده اش بیش از پنج هکتار زمین را در بر گرفته است. مطابق نظر فلیندرز پتری، این ساختمان از حدود 2 میلیون و 300 هزار قطعه سنگ ساخته شده است که وزن متوسط هر یک به 2/1 2 تن می رسد؛ بنا به یک محاسبه، با این مقدار سنگ می شود دیواری کوتاه به گرداگرد فرانسه کنونی کشید.
اما هنر سازندگان این هرم فقط به عظمت کار و مهندسی موفقیت آمیزشان محدود نمی شود بلکه طراحی صوری_ تناسبهاو ابهت بیکران آن که این چنین با کارکرد تدفینی و مذهبی اش سازگار بودو با محیط جغرافیایی اش جور در می آمد_ را نیز در بر می گیرد. چهار گوشه قاعده هرم به سوی چهار جهت قطبنماست و مقبره و توده ساده سنگ، بر چشم انداز گسترده افق مسلط است.نتیجه طنز آلود این تلاش طاقت فرسا را می توان از روی مقطع عمودی هرم مشاهده کرد.در تصویر صفحه بعد خطوط نقطه چین موازی در قاعده هرم، نقبهایی را نشان می دهد که دزدان عصر باستان برای ربودن اشیای گرانبهای داخل مقبره حفر کرده اند.دزدها که نتوانسته بودند به راه ورودی بسته و کور شده مقبره برسند، از نقطه ای به ارتفاع تقریبأ 10 متر نقب تازه ای زدند و آن قدر پیش رفتند تا به راهروی صعودی آن رسیدند.بسیاری از مقبره های سلطنتی تقریبأ بلافاصله پس از پایان مراسم تدفین غارت شده بودند؛از همه طرف پیدا بودن هرم خود انگیزه ای بود که دزدان را به یغماگری فرا می خواند. جانشینان هرم سازان پادشاهی کهن،از این وقایع ناگوار عبرت گرفتند؛آنها به تعداد کمتری هرم ساختند،که اندازه شان کوچکتر بود واز همه طرف دیده نمی شد.
1-نیمرخ سیاه با روکار سنگ اصل 2- نقبهای دزدان 3- راه ورود 4 - راهروی بزرگ 5- اتاق پادشاه
6 - به اصطلاح اتاق ملکه 7 - اتاق کاذب مقبره 8 - سنگهای کمکی 9- میله هوا
پیکره نشسته خفرع یکی از چندین پیکره مشابه بود که برای معبد ابوالهول خفرع تاشیده شده بودند.این پیکره ها که یگانه شکلهای ارگانیک در درون ساختمان خشک و هندسی معبد بودندبا تیرهای عمودی و افقی تخت شان، فضای گیرایی از ابهت شاهانه به آن می بخشیدند. خفرع بر اورنگی نشسته است که بر قاعده اش نقش در هم بافته ای از دو گیاه پاپیروس و نیلوفر آبی مصری- نماد مصر متحد- حکاکی شده است.بالهای محافظ شاهین – نماد آفتاب – پشت سر او را پوشانده است و این نشانه ای از پایگاه خدایی خفرع به عنوان پسر رع است.او دامن ساده مرسوم در دوره پادشاهان کهن را به تن کرده است و یک روسری کتانی بر سرش دارد که پیشانی او را پوشانده و با چین های ریز تا روی شانه اش رسیده است. چهره پادشاه از فردیتی نیرمند برخوردار است و در همان حال آرامشی خونسردانه از آن ساطع است که بازتابی از نیروی ابدی فرعون و مقام پادشاهی به طور اعم به شمار می رود.پیکره خفرع از فشردگی و یکپارچگی نیرومندی برخوردار است و چند نقطع برآمده و شکستنی نیز دارد؛شکل هدف را که ماندن تا ابدیت است بیان می کند. بدن خفرع به تخته سنگ پشتی اش چسبیده است، دستهایش نزدیک بالاتنه ورانهایش قرار گرفته اند، پاها تنگ هم هستند و با پرده های سنگی به اورنگ شاهی متصل شده اند.
حالت پیکره مانند تندیسهای بین النهرین، از روبه رو جدی، و قرینه دار است.این الگوی قابل تکرار، بخشهای بدن را چنان در کنار هم قرار می دهد که تمامأ با نمای رو به رو یا تمامأ بانمای نیمرخ نشان داده می شوند.
همچنان که پیکره مطابق نقشه تراشیده می شد، تناسبهای آن نیز پیشاپیش تعیین می شد. قانون تناسبهای کمال مطلوب، به عنوان قانون بازنمایی عظمت شاهانه ، کاملأ مستقل از واقعیت بصری پذیرفته و به کار بسته شده بود.نمایش کلی اندامهای بدن در هنر پیکر تراشی مصری حتی تا عصر بطالسه دوام آورد،و در آن زمان این احتمال پدید آمده بودکه نفوذ پیکر تراشی یونانی بتواندپیکر تراشی مصری را به سوی رئالیسم هدایت کند.پیکر تراش مصری ظاهرأنسبت به نمایش رئالیستی بدن بی تفاوت بوده و ترجیح می داده است در جهت وفا داری به طبیعت در هنر چهره سازی که مصریان را رقیبی در این رشته بود گام بردارد.
در تاریخ هنر، مخصوصأ در تاریخ چره سازی،تقریبأ پذیرفته شده استکه هر گاه موضوع کار یک شخصیت پر اهمیت نباشداز شدت شخصیت کاسته و بر درجه واقع نمایی افزوده شود.تندیس چوبی معروف به شیخ البلدیکی از این موارداست.
این تندیس، بازنمایی زنده گونه مردی است که وظیفه اش خدمت به پادشاه در جهان روح – مانند خدمت به او در جهان خاکی – بود.چهره به طرز حیرت انگیزی زنده نماست، و چشمان سنگ بلوریش بسی بر قدرت این تأثیر می افزاید. شیخ به شیوه سنت رو به بیننده ایستاده و پای چپش را جلو گذاشته است. هیکل پرش فاقد تناسبهای قهرمانانه و مطلوبی است که در شبیه سازی از اعضای خاندان سلطنتی و اشراف به چشم می خورد؛ زیرا شیخ مزبور یک مأمور دون پایه بوده است. چوبی بودن ماده کار ، به هنرمند امکان داده است که سنگ تکیه گاه پشتی را حذف کندو حالت آزادانه تری به این پیکره ایستاده بدهد. در واقعین آنچه ما می بینیم ، مغز چوبی است که در اصل با پرده یا گچ رنگ آمیزی شده پوشانده شده بود؛این روش زمانی به کار گرفته می شد که پیکر تراش از چوب نرم یا پست استفاده می کرد.پیکر تراش مصری که نسبت به زیبایی ذاتی ماده کارش حساسیت نشان میداد،چوب سخت را همچون سنگ سخت از کار در می آورد. این گونه چوبها را صیقل می داد ولی رنگ نمی زد
پس از مرگ خوفو پسر او خفرع و نوه اش منکورع دو هرم کوچکتر از هرم خوفو در فلات جیزه ساختند. در کنار اهرام مزبور، معابد، سنگ فرشها، و گورهای مکمل نیز بر پا شدند.
ابوالهول برزگ
در کنار راه خاک ریز و مشرف بر معبد خفرع مجسمه ابوالهول بزرگ قرار داردکه به نشانه بزرگداشت فرعون از یک صخره طبیعی تراشیده شده است.این مجسمه به دستور شاه خفرع ساخته شد. این مجسمه 17 متر طول و 20 متر ارتفاع دارد. سر ابوالهول را غالبأ تجسمی از چهره خفرع تلقی کرده انذ،ولی برجستگیها و خطوط سیمایش به قدری عام هستند که فردیت خاصی در آن قابل تشخیص نیست. تنه مجسمه یاد آور یک شیر در حالت نشسته است.
مصریان باستان معتقد بودند این حیوان افسانه ای از اماکن مقدس نگاهبانی می کند.ممکن است جنبه های مهم دیگری نیز برای سازندگان مجسمه عظیم ابوالهول وجود داشته باشد که بر ما پوشیده است. "لنر" مصر شناس آمریکایی نظر داده که مجسمه ابوالهول همان خفرع است که به صورت "حوروس"خدای سلطنت تغییر شکل داده است ودر حال تقدیم هدایایی به رع خدای خورشید است. برای اثبات نظریه خود،او به این نکته اشاره دارد که که مصریان در زمان حکمفرمایی خفرع به پرستش خورشید روی آورده بودند.
دوران تاریکی
تقریبأ چهار صد سال پس از مرگ خوفو، اشراف جسور مصر چنان قدرتی یافتندکه سرانجام قدرت مرکزی در مصر فرو پاشیدو آن سرزمین به دورانی از هرج و مرج گام نهاد که تقریبأ صد سال طول کشید و به دوران تاریکی شهرت گرفت.
دره نیل بر ضد خودش به پیکار بر خاست و تکه تکه شد. فرعونهای کوچک در امتداد نیل بر قلمروهای جداگانه خویش حکومت می کردندو به خاطر کسب زمین و قدرت با همسایگان خود به نبرد می پرداختند. شبکه های آبیاری که برای کشور حیاتی بودرو به خرابی گذاشت،و قحطی به تناوب دره نیل را فلج می کرد.تا اینکه شاهزاده ای از روستای کوچک تبس سرانجام نظم را به دره نیل باز گرداند.او به قلمروی شاهزادگان دیگر لشکر کشید و یک یک آنها را سر کوب کرد.آنگاه خود را فرعون سرزمین دوباره وحدت یافته اعلام کرد.و پایتخت را از ممفیس به شهر خود در مصر علیا انتقال داد.اما شاهزادگان حاضر نبودند قدرتی را که سالهای طولانی در دست داشتند به سادگی از دست بدهند.آنها دره را بارها وبارها به جنگ وخونریزی کشیدند. فقط زمانی که یکی از فرزندان کوچک تبس به نام آمنمحت تاج و تخت را در ربود و دودمان مقتدر دوازدهم را تأ سیس کرد،سرزمین مصر بار دیگر از آرامشی طولانی و پر دوام برخوردار گردید.دودمان دوازدهم 200 سال حکومت کرد. اما بار دیگر مصیبت روی آورد.این بار دشواری از بیرون مرزهای مصر پدیدار شد.مهاجمانی از تبار نامعلوم از سمت مشرق به این سرزمین حمله کردند.این مهاجمان از تبار نامعلوم، همان قوم"هیکسوس" سوریه بودند.
چون مصر سپاه ثابت و منظمی نداشت بدون جنگ به دست مهاجمان افتاد. همچون بار پیش یک بار دیگر مردی نجات بخش از شهر تبس واقع در نیل علیا بر پاخاست.این مرد شاهزاده نیرومندی به نام کاموس بودکه ناوگانی به وجود آورد و در رود نیل پیش راند، در جنگی که در پی آن روی دادکاموس کشته شد و برادرش شاهزاده آهموس جنگ را ادامه داد. همین آهموس بود که سرانجام نیروی فاتحان منفور را در هم شکست.
آهموس خود را نخستین فرعون سلسله هجدهم اعلام کرد. پایتخت بار دیگر به تبس انتقال پیدا کرد. آهموس اعلام کرد که از آن پس "آمون" بایستی به عنوان "پادشاه خدایان"مورد پرستش قرار گیرد، زیرا به اعتقاد آهموس، آمون بود که او را بر هیکسوس ها پیروزگردانید.
تحوطمس(توتموس)جوانترین پسر آهموس در حدود 1524 پش از میلاد به فرعونی رسید، او بیشتر ایام سلطنت خود را صرف لشکرکشی هایی کرده بود که به منظور تنبیه شاهزادگان سوری صورت گرفت.
وقتی تحوطمس اول جان سپرد او را در دره متروکی که پشت بلندیهای مقابل تبس قرار داشت مدفون کردند .این نقطه وهم آور که به "دره شاهان" معروف شد، طی قرنهای بعدی گورستان پادشاهان مصر بود. روزگار هرم سازی دیگر به سرآمده بود.
ملکه حتشپسوت
در ساحل غربی نیل، در برابر محل تبس باستان، ویرانه های زیباترین معبد مصر به چشم می خورد.این معبد که امر.زه به" دیر البحری"معروف است. این معبد کوچک را دختر تحوطمس اول،علیا حضرت ملکه حتشپسوت،برای انجام مراسم ویژه مردگان بنا کرد.وقتی باستانشناسان ماجراهای زندگی حتشپسوت را به هم پیوند می دادند،به یکی از مهیج ترین داستانهای تاریخ مصر باستان پی بردند.زیرا به واقع سرگذشت زن زیبایی است که تخت سلطنت مصر را از دست پسر بچه ای ربود و بیست و یک سال با آرامشی آمیخته با دلهره سلطنت کرد.
ماجرا چنین آغاز می شود که تحوطمس اول از ملکه بزرگ دربارش چهار فرزند داشت. همه آنها به جز شاهزاده خانم خردسال،حتشپسوت،در کودکی مردند.تحوطمس پسری هم از یکی از همسران دیگرش داشت، در مصر باستان برادران و خواهران خانواده سلطنتی نیز بنا بر سنت با یکدیگر ازدواج می کردند. شاید بتوان گفت که ازدواج با محارم تخت و تاج را در میان خانواده شاهی نگه می داشت و پاکی و خلوص دودمان سلطنتی را تضمین می کرد.اما حتشپسوت برادر تنی نداشت وهمین امر برای او بهترین پیشامدها را در پی داشت.وقتی تحوطمس اول پایان زندگیش را نزدیک دید حتشپسوت را به ازدواج برادر ناتنی او، پسری که از همسر دیگرش داشت در آورد.پس از مرگ تحوطمس این مرد با نام تحوطمس دوم، فرعون مصر و حتشپسوت، ملکه مصر شد.
حتشپسوت وشوهرش صاحب دو دختر شدند.تحوطمس دوم علاوه بر آن هم پسری از یکی از زنان حرمش داشت.وقتی این پسر نه ساله بود پزشکان دربار به تحوطمس دوم گفتند که چیز زیادی به پایان عمرش باقی نمانده است. برای اینکه خاندان شاهی بار دیگر بدون ولیعهد نماند، تحوطمس دختر بزرگش را به ازدواج پسرش در آورد. بعد از مرگ تحوطمس دوم این پسر بچه به عنوان تحوطمس سوم بر تخت نشست و همسر خردسالش ملکه بزرگ مصر شد. حتشپسوت اکنون می بایست نقس ملکه مادر را باز می کند، او در تمام مراسم رسمی فروتنانه پشت سر فرعون خردسال گام بر می داشت،اما در تمام این مدت ظاهرأ زمام امور را درپنجه های خود می فشرد.
اما حکومت بر مصر زیر نام تحوطمس سوم خردسال حتشپسوت را راضی نمی کرد.بنابراین احتمالأ یک روز حتشپسوت خود را همچون پادشاهان قدیم با مقدسترین جامه و علامتهای رسمی فرعون آراست، و در حالی که ریش مصنوعی چهار گوشی به چانه خود چسبانده بود، بر تخت سلطنت نشست وخود را فرعون مصر اعلام کرد.حتشپسوت نخستین زنی بود که با یک کودتای بدون خونریزی به فرمانروایی دره نیل رسید.
حتشپسوت هماندم که سلطنت را به چنگ آورد، دستور داد تحوطمس سوم را به صحن وسیع وتاریک داخل معبد آمون تبعید کنند.آنگاه حتشپسوت کاهن بزرگ و وفادار آمون را به مقام صدراعظمی نشاند و به کمک او بازسازی معابد مصر را آغاز کرد.معابد مصر در دوران فرمانروایی طولانی هیکسوس ها به طرز غم انگیزی رو به خرابی رفته بود.
در این میان حتشپسوت کار ساختمان دیر البحری،معبد ویژه پس از مرگ خودش را را هم در تبس آغاز کرده بود. معبد او توسط سر معمارش سنموت طرح ریزی و ساخته شد،سنموت تنها مردی بود که حتشپسوت در تمام عمر دوستش می داشت.سنموت در زمانی که بر کار ساخنمان دیرالبحری نظارت می کرد دستور داد که یک آرامگاه مخفی هم برای خودش در زیر محراب داخلی معبد حتشپسوت بسازند.
حتشپسوت بیست و یک سال با کاردانی بر مصر حکومت کرد. سلطنت او به رغم خصومتها و توطئه هایی که در پشت پرده جریان داشت،حد فاصلی بود میان مصر قدیم محصور در دره نیل که در صلح و صفا با همسایگانش دادوستد می کرد، و مصر جدید که رفته رفته به امپراطوری جنگ طلب و سلطه گر با ثروتی فوق تصور مبدل می گشت.
زندگی حتشپسوت به طرز ناگهانی و اسرار آمیز به پایان رسید. تحوطمس هنگامی که از نو به سلطنت رسید.سی و یک ساله بود.خواه حتشپسوت را او به قتل رسانده باشد یا نه، واقعیت این است که کوشش کرد تا تمام یادبود های او را در مصر نابود کنند.
فرعون تحوطمس سوم (حدود 1441 تا 1461 پیش از میلاد)
تحوطمس سوم در سالهای اولیه سلطنتش به عنوان یک فرعون، بارها و بارهامجبور شد که با سوری های طغیان گر جنگ کند. اما آن دولتشهر های مستقل و کوچک سوری سوری در واقع همسنگ و حریفی برای مصر متحد و نیرومند محسوب نمی شدند. تحوطمس طی سالها تمام فلسطین، تمام سوریه، و شهرهای بازرگانی سواحل فینقیه را به تصرف در آورد.
با این متصرفات، تحوطمس به صورت فرعون امپراطوری وسیعی در آمد که از سرچشمه های دجله و فرات آغاز می شدو تا منطقه چهارمین آبشار بزرگ نیل واقع در جنوب مصر امتداد می یافت.
تحوطمس بر امپراطوری وسیعش ماهرانه حکومت می کرد. او در سرتاسر زمینهای به تصرف در آمده پادگانها و مراکز اداری مصر را مستقر کرد. او در اواخر دوره نظامیگری اش به چنان قدرت و اعتباری دست یافته بودکه نبرد های هر ساله اش با رژه های نظامی چندان تفاوتی نداشت.
همسر تحوطمس سوم، دختر خردسال حتشپسوت در اوایل نوجوانی در گذشت. از این رو فرعون با خواهرش ازدواج کردو همسر جدیدش پسری سالم و زیبا به دنیا آورد. وقتی تحوطمس به شصت سالگی نزدیک شد،این پسر را که بیست و یک سال داشت در سلطنت بر مصر با خود شریک کرد.یک سال بعد تحوطمس درگذشت.
تحوطمس سوم،همچون پدر بزرگش، در همان دره متروکی که دره شاهان نام گرفت،در آرامگاهی زیر زمینی مدفون شد. تحوطمس نخستین فرمانده نظامی بزرگ تاریخ بود.
فرعون آخن آتون
چهل و پنج سال پس از مرگ تحوطمس سوم،امپراطوری مصر به اوج ثروت و قدرت رسیده بود.در آن زمان آمنحوتپ سوم، فرعون وقت بود. او مدت ده یا پانزده سال از دره نیل خارج نشد. ودر عوض خود را وقف اجرای برنامه های وسیع ساختمانی در وطنش کرد،و چنان باشکوه و جلال می زیست که باستان شناسان او را "آمنحوتپ مجلل"نام داده اند.
تبس در آن زمان نخستین شهر دنیای باستان و در حقیقت مادر شهری پر جمعیت و مملو از مردم سرزمینهای گوناگون بود.آمنحوتپ سوم برای گریز از سر و صدا و ازدحام پایتخت،محل مناسبی را در ساحل غربی نیل،در برابر شهر برگزیده و حریم سلطنتی تازه ای در آنجا بنا کرد. فرعون آمحوتپ و ملکه تی صاحب چند دختر کوچک شده بودند،اما هنوز پسری نداشتند. از این رو هنگامی که ملکه در حدود سال 1386 پیش از میلاد پسری به دنیا آورد تمام دره نیل غرق در شادمانی شد.نام پدرش آمنحوتپ را بر او نهادند.
زمانی که آمنحوتپ سالهای نوجوانی را می گذراند نبردی در دربار و در پشت صحنه جریان داشت. حریم سلطنتی چنان که ظاهرأ به نظر می رسیدآرام نبود. پدر آمحوتپ و کاهن بزرگ آمون برای کسب قدرت درگیر نبردی خاموش بودند.
طی این سالها خدای جدیدی به نام آتون در دربار اهمیت و اعتبار یافته بود. این خدای جدید خود خورشید بود.(آتون یک واژه قدیمی مصری برای نشان دادن ذات واقعی و فراگیر خورشید بود. مثلأ گفته می شد که رع، خدای بزرگ آفتاب در آتون زندگی می کند.)آمنحوتپ در حریم سلطنتی معبدی برای آتون بنا کرد.
هنگامی که ولیعهد تقریبأ بیست و یک ساله بود، با نفریتی ازدواج کرد. سه سال بعد آمنحوتپ سوم که دیگر بیمار و سالخورده شده بود او را نایب السلطنه مصر اعلام کرد.در مراسم باشکوه تاجگذاری در هرمونتیس، نزدیک تبس، ولیعهد جوان به عنوان آمنحوتپ چهارم تاج بر سر گذاشت.
فرعون جدید می خواست در پایین دست رودخانه شهر بزرگ جدیدی بنا کند.او دیگر نمی توانست تبس را که زیر تسلط آمون و معبد عظیمش قرار داشت تحمل کند.قرار بود شهر جدید آمنحوتپ به آتون اختصاص یابد.
هنگامی که ساختمان شهر جدید پابان می گرفت، روزی فرعون بی مقدمه اعلام داشت که نام خود را تغییر داده است.او دیگر آمنحوتپ به معنای" آمون راضی است"نام نداشت و آخن آتون نامیده می شد، یعنی"او که برای آتون سودمند است".
این کار به منزله مرگ آمون بود.نام فرعون در مصر باستان اهمیت و تأثیر زیادی داشت، زیرا غالبأ بیانگر سیاست دولت نسبت به امور مذهبی بود. پادشاه با تغییر نامش به آخن آتون به مردم سراسر مصر و امپراطوری اخطار کرد که آتون به عنوان نخستین خدای مورد حمایت شاه جانشین آمون شده است.
انتقال دربار به شهر جدید،ویرانی و تباهی تبس را درپی داشت.باراندازهای سنگی بزرگ شهر عملأ در زیر آفتاب متروک مانده بود،زیرا خراجها و کالاهای بازرگانی در باراندازهای پایتخت جدید تخلیه می شد.
در زمان وحدت مصر همواره مقررات مذهبی و هنری خشکی بر شیوه تصویر کردن انسانها حاکم بود. هر بخشی از اندام انسان به صورتی نشان داده می شد که مصریان آن را بهترین حالت آن اندام می دانستند، به عنوان مثال،سر را به صورت نیمرخ شانه ها و کمرگاه را از روبه رو، وساقها را از نیمرخ تصویر می کردند در نتیجه چهره انسانها به قدری خشک و بی حالت از کار در می آمد که تشخیص چهره ای که در زمان آخن آتون ترسیم می کردنداز چهره ای که طی دوران خوفو ترسیم کرده بودند مشکل می نمود. از لحاظ پیکر تراشی یا نقاشی از شخص فرعون مقررات خشکی حاکم بود.
آخن آتن تمام این مقررات را تغییر داد. او به نقاشان آموخت البته به شکلی ابتدایی و ناقص،که چگونه در تصویرها و نقاشی هایشان از عامل بعد (پرسپکتیو)استفاده کنند.و اصرار داشت که آنها تصویر و پیکره افراد را به همان صورتی که واقعأ بودند بکشند وبسازند.
در سالهایی که آخن آتون در شهر افق زندگی می کرد، تی قاعدتأ می بایست از رفتار و رهبری پسرش هراسان و خشمگین شده باشد، زیرا ملکه مادر به چشم می دید که مصر به علت فقدان رهبری صحیح از سوی فرعون بیشتر و بیشتر در بی نظمی و آشفتگی غوطه ور می شد.
حارمحاب، فرمانده کل قوا ،و آی، مشاور اعظم، که مردی سالخورده بود به نیل علیا سفر کردند تا با ملکه مادر مذاکره کنند. احتمالأ آن دو به ملکه مادر قبولاندند که به عنوان میانجی به سراغ پسرش برود. شاید هم ملکه تی شخصأ به این نتیجه رسیده بود که وقت آن رسیده است که سر رشته امور را خود به دست گیرد.
احتمالأ بحث و مشاجره چندین روز بین ملکه مادر و فرعون آخن آتون به طول انجامید،و در پایان ملکه تی برنده شد حال مزاجی آخن آتون بسیار وخیم شده بود. او دیگر نه روحیه داشت و نه توان مبارزه.نفریتی اندکی بعد از پیروزی ملکه مادر مغضوب واقع شد. و شاید به دلیل آنکه از پشت کردت به آتون خودداری ورزیداز کاخ تبعید و مجبور به اقامت در کاخ شمالی شهر شد.مستخدمان شخصی او و برادر ناتنی آخن آتن که پسر شش ساله ای به نام توت عنخ آتون بود،همراه وی به اقامتگاه جدید رفتند.
توت عنخ آتون برادر بزرگی به نام اسمنخکار داشت که با دختر بزرگ آخن آتون ازدواج کرد. فرعون بیمار اسمنخکار را به عنوان نایب السلطنه مصر برگزید و او را با همسرش به تبس اعزام داشت.مقرر شده بود که آنها معبد کارناک را از نو بگشایندو کاهن بزرگ آمون را به مقام پیشین باز گردانند.
سه سال بعد اسمنخکار و همسرش هر دو در گذشتند. در همین ایام نیز فرعون آخن آتون در شهر افق در گذشت. او بیش از چهل و دو سال نداشت.
مصر اکنون بدون فرعون بود. و گمان می رود که نفریتی به عنوان آخرین کوشش برای حفظ کیش آتون عجولانه دست به کار شد و سریعأ ازدواج توت عنخ آتون کوچک را با دختر دوازده ساله اش ترتیب داد. به این ترتیب توت عنخ آتون نه ساله که با ایمان به آتوت پرورش یافته بود،فرعون جدید مصر شد.
توت عنخ آتون مدتی از شهر افق بر مصر حکومت کرد، اما بعد به وسیله کاهنان پیروز و به قدرت باز گشته آمون به تبس برده شد. کاهنان او را مجبور کردند که نامش را از توت عنخ آتون به توت عنخ آمون تغییر دهد. او در بقیه زندگی کوتاهش همچون عروسکی در دست کاهن بزرگ بر مصر حکومت می کرد.
وقتی توت عنخ آمون در سن هجده سالگی درگذشت، مشاور اعظم، آی، که در این موقع مردی بسیار سالخورده بود،حدود پنج سال به عنوان فرعون بر مصر حکومت کرد.آنگاه او هم درگذشت و حارمحاب،فرمانده کل قوای آخن آتون قدرت را به دست گرفت.حارمحاب به عنوان فرعون،سلطنت طولانی خود را وقف بازگرداندن نظم و امنیت به دره نیل و تجدید شکوه گذشته مصر کرد.
به هنگام حکومت حارمحاب بود که حذف خاطره آخن آتون آغاز شد. کاهنان آمون با فرعون مرده به جنگ برخاستند،همانطور که او زمانی با کاهنان به جنگ برخاسته بود. نام آخن آتون از تمام بناهای یادبود ستونها و معابد زدوده
شد.
فرعون رامسس
با مرگ حارمحاب،دودمان درخشان و طولانی سلسله هجدهم نیز به پایان رسید.پس از سالهای طوفانی سلطنت آخن آتون، مصر دوباره به شرایط گذشته، به شیوه های هنری قدیم و به خدایان کهن روی آورد.
حارمحاب بدون وارث مرد و تاج و تخت به وزیرش رامسس، که نخستین فرعون از سلسله نوزدهم است، رسید.او و پسرش بیشتر اوقات خود را وقف امور خود دره نیل کرده بودند.اما وقتی پسر رامسس اول به نام رامسس دوم بر تخت سلطنت نشست، مصر بار دیگر به امپراطوری چشم دوخت.رامسس دوم در حدود سال 1291 پیش از میلاد تاج فراعنه را بر سر گذاشت
رامسس دوم خود را آماده کرد تا امپراطوری وسیع مصر را ، که به هنگام حکومت آخن آتون به طرز غم انگیزی پاره پاره شده بود، مجددأ به تصرف در آورد.
او در چهار سال اولیه سلطنتش در امتداد سواحل شرقی مدیترانه جنگها کرد وتمام شهرهای ساحلی را که به عنوان پایگاه لازم داشت باز پس گرفت.
او اندکی پس از جلوس بر تخت سلطنت پایتخت جدیدی در دلتا بنا کرد و آن را تانیس نامید.او پی در پی معبد می ساخت و سنگهای مورد نیاز را غالبأ از بناهای فراعنه پیشین بیرون می کشید.او حتی خرافات را ناچیز شمرد و دلیرانه به ویرانه های شهر افق دستبرد زد و قطعه های سنگ مرمر و خارای آن را برای ساختن معبد جدید به آن سوی نیل حمل کرد.
رامسس دوم پس از شصت وهفت سال سلطنت در سن هشتاد و پنج سالگی در گذشت.
سقوط امپراطوری بزرگ مصر
یکی از عوامل عمده سقوط مصر اقوام سرگردانی بودند که در این دوران به دنیای باستان روی آوردند.این قبایل در تاریخ به اقوام هند و اروپایی معروفند، اما مصریان قدیم به آنها"شمالی های جزایر" یا "مردمان دریا" می گفتند.
سر انجام ،هفتاد و پنج سال پس از مرگ رامسس دوم، این اقوام سرگردان از پشت دروازه های مصر سر در آوردند.رامسس سوم در خشکی و دریا با این مهاجمان جنگید و آنها را از حمله به اراضی ثرتمند دلتا باز داشت. اما تا پایان سلطنت او، یعنی تا سال 1147 پیش از میلاد، مردمان دریا آخرین متصرفات مصر در فلسطین را از چنگش بیرون کشیدند.مردم دره نیل کم کم به پشت مرزهای کشورشان پس نشستند.آن روزگاری که آنها بزرگترین ملت دنیای باستان بودند برای همیشه به سر آمده بود.
تجزیه مصر بسیار سریع صورت گرفت، به طوری که هفتاد و پنج سال پس از مرگ رامسس سوم، دره نیل از نو به دو پادشاهی جداگانه تقسیم شد.
در سال 670 پیش از میلاد آشوری های خونخوار دره نیل را مورد تاخت و تاز قرار دادند. در پی آنها به سال 525 پیش از میلاد سپاهیان پارسی به انجا هجوم بردند.و سپس نوبت به اسکندر مقدونی رسید. در سال 322 پیش از میلاد، او در رأس سپاه جهانگشای مقدونی_ یونانیش به مصر لشکر کشید، پارسیان را بیرون راند و مدعی مالکیت دره نیل شد.با ورود اسکندر کبیر کتاب تاریخ مصر، به عنوان یک سرزمین مستقل، برای همیشه بسته شد.
اسکندر یکی از سردارانش را که از اشراف مقدونیه بود و بطلمیوس نام داشت به فرمانداری مصر برگزید تا در ایامی که او برای فتح دنیای شرق به دور دستها می رود به جای او بر آن سرزمین حکومت کند.چند سال بعد وقتی اسکندر درگذشت ، بطلمیوس خود را پادشاه خواند، اعقاب او تا سیصد سال بعد به نام فراعنه یونان یا بطلمیوسان بر دره نیل حکومت کردند.
این بار نوبت به روم رسید. ملکه کلئوپاترا که آخرین فرد از دودمان بطلمیوسان بود در آن هنگام که قیصر آگوستوس همراه با لژیون های رومی سهمگینش در سال 30 پیش از میلاد وارد دلتا شد دست به خودکشی زد. در طول هفتصد سال، مصر همچون انبار غله امپراطوری روم عمل می کرد.
سپس دوران اقتدار روم هم به پایان رسید. در سال 641 پس از میلاد اعراب به نام الله به سراسر خاور نزدیک تاختند و مصر راهم متصرف شدند. در سال 1517 مصر بار دیگر و این بار به دست ترکهای بنیانگذار امپراطوری عثمانی مسخر شد. دره نیل زیر تسلط ترکان باقی ماند تا آنکه ناپلئون بناپارت در رأس سربازان فرانسوی به سال 1798 در اسکندریه از کشتی پیاده شدند.
آن زمان بود که ناپلئون و دانشمندانش سرزمین باستانی فرعونها را دوباره کشف کردند.
چرا مصریان هرم می ساختند
حفظ بدن پس از مرگ برای مصریان از اهمیتی کلیدی برخوردار بود. چون این تنها راه برای رسیدن درست به زندگی پس از مرگ آنان بود. درنتیجه فراهم کردن مقدمات زندگی ابدی برای فرد مرده هم اهمیت زیادی داشت. زندگی پس از مرگی که آنها درصدد رسیدن به آن بودند، نسخه ای بزرگتر و بهتر از همین زندگی دنیایی شان بود که انتظار داشتند در آن هم در کنار دوستان و خانواده خود باشند.
باید بدانید که هرم تنها بخشی از آن ماشین جادویی بود که فرعون را بین دو دنیای زندگان و مردگان حرکت می داد . مجموعه هرم و ساختمانهای خاکسپاری اطرافش برای سالم نگه داشتن جسد مومیایی شده و تقدیم هدایا و نذورات به کار می رفتند تا حوایج شاه مرده را در آن دنیا هم تأمین کنند. در ابتدای ورود به این مجموعه قایقی بزرگ و مجلل مانند همین عکس پایین دفن می شد تا فرعون را به مراسم پیمودن آسمان برساند که نمادی از طلوع و غروب دایمی خورشید بود. مکان اصلی تدفین اتاقکی درون هرم بود که سعی می کردند تا حد امکان مخفی بماند و با انواع طلسمها و اوراد حفاظت شود. فرعونهای بیچاره حتی همان وقت هم از هجوم دزدان مقبره می ترسیدند.
مصریان فکر می کردند که سرزمین مردگان در همان جایی قرار دارد که خورشید فرو می رود برای همین همیشه از دری شرقی به هرم وارد می شدند و فرعون را در محلی رو به غرب دفن می کردند تا راحت تر به خانه ابدیش برسد . به هر حال با کشف عجایب دنیای مصر قدیم همه جور بلایی به سر اجساد فراعنه آمد و معلوم نیست الان روحشان مطابق آن اعتقادات چه وضعی دارد . شاید هنوز سرگردان است و باعث اتفاقات عجیبی می شود که نفرین فراعنه اش می خوانند!
( رع خدای خورشید در سفر شبانه اش از گور رامسس اول در دره شاهان)
مصریان چگونه هرم می ساختند
اکتشافات جدید در هرم بزرگ نشان داده است که هنوز اسرار بسیاری درباره بناهای باستانی وجود دارد. یان شاو در این مقاله به بحث راجع به ساختار هرم بزرگ و روشهای به کار رفته در ساخت آن می پردازد.
بحثی بزرگ
لااقل از زمان یونانیان باستان ، بحث قابل ملاحظه ای در باره اینکه مصریان دقیقا" چگونه هرم بزرگ خوفو در جیزه را ساخته اند، جریان دارد.
متونی راجع به روشهای مهندسی مصریان در طول قرنها به جا مانده است در سالهای اخیر هم باستان شناسی تجربی، ابزار اصلی کشف روشهای ساخت بناها گشته است . با وجود این سؤالات بسیاری در مورد استخراج، تراش و حمل بلوکهای سنگ ساختمانی بی جواب مانده؛ سوالهای دیگری نیز می توان به این مجموعه اضافه کرد سوالهایی مانند این که چگونه سنگها به این دقت در جای خود نصب شده اند و چگونه این ستونهای عظیم، روی یک سطح کاملا" افقی برافراشته گشته و با محل ستارگان تنظیم شده اند .