وضعیت اجتماعی زن در ایران باستان

 

وضعیت اجتماعی زن در ایران باستان

زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی ‌از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می‌توانست...
 
بی شک وضع اجتماعی زن در هیچ دوره و تاریخی از وضع عمومی ‌آن جامعه مجزا نیست. لذا در مورد وضع اجتماعی و حقوقی زن در ایران باستان از قدیم ترین ادوار تا پایان ساسانیان را باید مورد مطالعه قرار داد. بدون تردید سرزمین ایران یکی از قدیمی‌ترین و کهن ترین مراکز زندگی بشر بوده است و اسناد و مدارک در مورد شناسایی وضع زن و همچنین مرد چه در ایران و چه در جاهای دیگر بسیار نارسا و ناچیز است. به طور کلی بررسی نخستین جوامع بشر و ملت‌ها‌ و اقوام گوناگون فقط به وسیله آثار و وسایل مکشوفه و آنچه از زندگی بشر این دوره به جا مانده امکان پذیر و قابل بررسی است.
 
در دورانی که شاید بیش از ده هزار سال قبل از میلاد باشد٬ تغییراتی در وضع اقلیمی ‌ایران به وجود آمد. و انسان غارنشین اندک اندک برای خود خانه ساخت. در این دوران کانون خانواده مرکز قدرت قبیله بود. چون زن هم در خانه و هم در بیرون از خانه با  مرد در کار تولید و رفع حوایج زندگی معاضدت و همکاری داشت٬ و از طرفی تولید و مثل و بچه زاییدن و استمرار نسل به طور فطری و طبیعی بر عهده او بود لذا ارزش  واهمیت زن نسبت به مرد فزونی یافت و تعادل قدرت را  به سود زن متمایل ساخت.
ویل دورانت درباره این دوران می‌نویسد: «در این دوران؛ یعنی دوره مادرشاهی؛ حق فرمانروایی؛ حق قضاوت؛ حق اداره امور خانواده؛ و توزیع خورد و خوراک و آنچه زندگی بشر وابسته به آن بود؛ همه در دست زن بوده است؛ مرد به شکار حیوانات می‌پرداخت؛ و از جنگل‌ها‌ و مزارع مواد خوراکی به دست می‌آورد که آن را در اختیار مادرشاه می‌گذاشت تا بین افراد قبیله توزیع نماید. اختلاف نیروی بدنی که امروز بین زن و مرد مشهود است در آن رزوگار قابل ملاحظه نبود. این اختلاف نیروی جسمانی بعدها از لحاظ شرایط زندگی و محیط زیست پیدا شد. زن در این دوران از حیث بلندی قامت و نیروی جسمانی نه تنها دست کمی ‌از مرد نداشت؛ بلکه به مقتضای طبیعت موجود کاملا نیرومند بود که می‌توانست ساعتهای درازی را به کارهای دشوار بپردازد؛ و به هنگام حمله دشمن به خاطر فرزندان و عشیره و قبیله تا سر حد مرگ مبارزه کند.»

دکتر گیرشمن
ضمن بحث پیرامون انسانهای ماقبل تاریخ در ایران؛ از نقش زنان در پیدایش تمدن بدوی و ابتدایی آن روزگار سخن می‌گوید و می‌نویسد: «در این جامعه  ابتدایی وظایف سنگین به عهده زن گذاشته شده بود. در نتیجه عدم تعادلی بین وظایف مرد و زن ایجاد شد و زن دارای مقامی‌ برتر نسبت به مرد گشت».  نگهداری آتش؛ نگهبانی خانه؛ تهیه و پخت غذا؛ ساختن ظروف سفالی؛ نگهداری فرزندان باعث اولویت زن نسبت به مرد شد و اداره کارهای قبیله به دست او افتاد. در عین حال سلسله انساب خانواده به نام زن خوانده می‌شد. این نحوه اولویت و تفوق زن بر مرد به صورت عصر مادر شاهی در فلات ایران شروع شد؛ و همین سیستم که یکی از خصایص ساکنان ایران بود بعدها در آداب آریاهای فاتح٬ وارد شد.
 
علاوه بر رهبری اقتصادی و اجتماعی مقام روحانیت نیز از امتیازات زن بود؛ و ایرانیان مانند همسایگان خود مذهب مادرخدایی داشته اند و در نواحی مختلف ایران پرستش الهه مادر رواج داشت. در میان ابزار و اشیا فراوانی که در لرستان کشف شده؛ مجسمه ای پیدا شده که سر زنی را تمام رخ نشان می‌دهد. گیرشمن احتمال می‌دهد که این زن رب النوع اقوام آسیایی است که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است و احتمال دارد پرستش ایزد بانوی آناهیتا که بعدا در ایران رواج یافت از اینجا سرچشمه گرفته باشد. چون یکی از کهن‌ترین تمدن‌ها‌ی اولیه بشری تمدن ایلام در غرب فلات ایران است بی‌مناسبت نیست که از تمدن ایلام نیز سخنی به میان آید. تا قبل از حفریات شوش اطلاعات در مورد تمدن و سوابق تاریخی ایلام سخت محدود بود. مساعی دیولافوآ و دمورگان و سایر مستشرقین موجب کشف و احیای تاریخ و تمدن ایلام گردید.
در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد در سرزمینی که شامل خوزستان؛ لرستان؛ پشتکوه؛ و کوه‌ها‌ی بختیاری است٬ حکومت ایلام رشد  و تکامل یافت. مردم ایلام دولت خود را آنشان یا انزان می‌خواندند و خط میخی را که دارای سیصد علامت بود و با خط سومری‌ها‌ شباهت داشت به کار می‌بردند. مجسمه ملکه ایلام معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگار است. این مجسمه اکنون در موزه لوور پاریس است. به نظر باستان شناسان این ملکه بر اقوام آریایی که در نواحی ایلام و کوه‌ها‌ی زاگرس تا حدود کرمانشاه می‌زیسته اند٬ فرمانروایی داشته است و یکی دیگر از کهن‌ترین محله‌ها‌ی زندگی مردم و تمدن‌ها‌ی مکشوفه در حدود «سیلک» کاشان است که در حفریات و کشفیات نیز آثار متعددی از تمدن دوران مادرشاهی به دست آمده است. با به دست آمدن مقدار زیادی دوک نخ ریسی در ناحیه سیالک کاشان معلوم می‌شود که زنان ایران در حدود چهار هزار اسل قبل از میلاد به کار نساجی می‌پرداخته‌اند. همچنین با پیدا شدن مقدار زیادی آلات زینتی از قبیل گردن بند و دست بند و انگشتر که از صدف یا گل یا سنگ می‌باشد؛ محقق شده حس زیباشناسی نیز در زنان آن زمان به شدت رایج بوده است.
در این دوران که یکی از دوره‌ها‌ی درخشان مادرشاهی در ایران است؛ خانه سازی با خشت خام رواج داشت؛ و نقش و نگار روی دیوار به دست زنان انجام می‌گرفت. در این دوران نه تنها زن در کارهای اجتماعی نقش اساسی و تعیین کننده داشت؛ بلکه در عین حال با رقص‌ها‌ی مذهبی که جنبه  هنری نیز داشت؛ به زندگی شور و نشاط و سرور می‌بخشد. این رقص‌ها‌ گاهگاهی به صورت دسته جمعی در می‌آمد و مردان هم در آن شرکت داشتند. از این دوران نقش و تصاویری به جا مانده که موید این ادعا ست.  مثلا یک قطعه ظرف گلی که از سیالک کاشان به دست آمده٬ ‌چند زن را در حال رقص‌ها‌ی مذهبی نشان می‌دهد که با آهنگ مخصوص و حرکات زیبا رقص را اجرا می‌کنند.
 
در نقاط دیگر ایران مثل تپه‌ها‌ی فارس در تخت جمشید؛ و تپه ارسنجان و حفاری‌ها‌ی چشمه علی در شهر ری و حفاری شوش آثاری از این قبیل به دست آمده که گاهی زنان را با لباس‌ها‌ی زیبا در حال اجرای رقص می‌بینیم و نمونه این رقص‌ها‌ هنوز در قسمت‌ها‌ی جنوبی و مرکزی و غربی ایران متداول است. در حفاری‌ها‌ی باستانی مجسمه‌ها‌یی از زنان به صورت شاهزاده ؛  ملکه و الهه کشف شده که معرف وضع اجتماعی زن در آن روزگاران است.
 
وضع اجتماعی و حقوقی زن از مهاجرت آریاها به ایران تا دوران هخامنشی
به عقیده دکتر گیرشمن؛ در آغاز هزاره اول قبل از میلاد؛ دو واقعه مهم و غیر مرتبط روی داد که در حیات اجتماعی ملل آسیای غربی تاثیر فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپایی به هند و ایران و اروپاست و دیگر کشف و استعمال آهن کوهستان‌ها‌ی شمالی و شرقی آسیای میانه که شمال و مشرق و مغرب ایران را  در بر می‌گیرد؛ در دوران ما قبل تاریخ گذرگاه اقوام آریای به سایر نقاط گیتی بود. در این ناحیه نژاد آریایی به سر می‌برد که قدرت فکری  و معنوی خود را بارها نشان داده بود. آریایی‌ها‌ی ایران به طوایف و قبایل متعددی تقسیم می‌شدند که مهم‌ترین آنها مادها در غرب و پارسی‌ها‌ در جنوب بودند. پارتها در خاور ایران نیز از نژاد آریایی بودند. قوم ماد روابط نزدیکی با تمدن پیش رفته بین النهرین داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسیه و ترکمنستان می‌رسید.
 
تا صد سال پیش برای نوشتن تاریخ ماد٬ جز نوشته‌ها‌ی مورخین یونانی چیزی در دست نبود. ولی از یک قرن در نتیجه تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبی و آثار ارزنده تاریخی از زیر خاک به دست آمده است. با اینکه این آثار مستقیما مربوط به تاریخ ماد نیست؛ و از تاریخ بابل و آشور و دیگر کشورهای شرق نزدیک حکایت می‌کند؛ باز کم و بیش در روشن کردن تاریخ ماد موثر اشت؛ زیرا مادها تنها قبیله آریایی بودند که در سایه اتحاد٬ امپراتوری بزرگ آشور را برای همیشه شکست دادند؛ و اقوام و قبایل بسیاری را از قید اسارت آنان رهایی بخشیدند. پس از استقرار سلسله ماد در مغرب ایران اندک اندک رژیم مادر شاهی جای خود را  به رژیم پدرشاهی داد. معذلک فعالیت کشاورزی با زنان بود؛ و مردان برای زنان اهمیت ويژه ای قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله هخامنشی و پارس‌ها‌ می‌رسد که بنیانگزار آن کورش بزرگ است. به طوری که می‌دانیم؛ ملکه ماندانا مادر کوروش و دختر آستیاک؛ آخرین پادشاه ماد تاثیر انکارناپذیری در انتقال قدرت به پسرش کوروش داشت. در دوران مادها؛ زن به ریاست قبیله و نیز قضاوت می‌رسید؛ هنوز بقایای از سیستم مادر شاهی وجود داشت.
 
دیاگونف در  تاریخ ماد می‌نویسد دوران مادرشاهی با انقراض سلسله ماد به پایان رسید و در حکومت هخامنشی زن و مرد از حقوقی برابر و یکسان برخوردار بودند. بنا به گفته دیاگونف؛ که او باز از قول کتزیاس؛ مورخ یونانی نقل می‌کند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد می‌توانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه مادها هنگامی‌ که سیستم پدرشاهی جانشین مادرشاهی گشت؛ مقام اجتماعی زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند؛ فقط تا حدی از اختیارات فوق‌العاده زن کاسته شد.
 
طبق تحقیقات باستان شناسان لباس زن مادی با اختلاف اندکی شبیه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه می‌توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستیاک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود؛ و این امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کوروش موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه‌ها‌ی پارس را بنیان نهاد که در آن عده زیادی از پسران پارسی همسن و سال کوروش، تیراندازی؛ اسب سواری و فنون نبرد را  می‌آموختند. گذشته از این ماندانا به کوروش آموخت که حق چیست و ناحق کدام است. شاید احترام فوق العاده‌ای را که کوروش نسبت به مادرش ماندانا رعایت می‌کرد؛ به پاس داد و عدالتخواهی بود که از او آموخته بود. به طوری که پلوتارک می‌نویسد مهم ترین عامل پیروزی کوروش بر آستیاک زنان بودند. مسلما تعالیم مزدایی که زنان  و مردان را یکسان می‌نگرد؛ و فرقی بین آنان قائل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکار ناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی؛ در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ریواس به هم پیچیده از زمین سر براوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبیه هم بودند؛ یکی مذکر به نام «مشیه» و دیگری مونث به نام «مشیانه».
 
در کتاب «بندهش» فصل ۱۵ آمده است: «آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید  و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را  پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛  و دیوان را  پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود اهورامزدا یگانه است. او آفریننده ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و  آب و خاک وگیاهان جاندارنست». چنانچه ملاحظه می‌شود؛ در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می‌یابند با هم از زمین سربر می‌دارند و یکسان رشد می‌کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می‌راند و دستور واحدی برایشان مقرر می‌فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می‌رانند این است «هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی ‌و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.» از این گفتار برمی‌آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را  به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی‌که «سوشیانت» موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ایران و حوالی دریاچه‌ ها‌مون ظهور می‌کند از هر گوشه ایران پاکان و دینداران به او می‌پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی ‌از آن مرد  و نیمی ‌دیگر زن خواهد بود.
عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می‌توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند.
1-بهمن یا وهمن یا وهومن که به معنای خرد کامل است.
2-اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است.
3-شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است.
4-اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است.
5-خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی‌و موکل بر آبهاست
6-امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است؛ همچنین تعدای از ایزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پایین تری از امشاسپندان هستند (امشاسپند ملک؛ و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند.

مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهای او پرسش می‌کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر؛ و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد دینا که به معنی وجدان و دین است؛ با رشن ایزد همکاری دارد.

ایزد چیستا
که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گاتها او را چنین ستوده است: «جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید».
 
در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی‌دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی  و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت بشر را در راه رسیدن به عالیترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه نیکی بر بدی هدایت می‌کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است.
 
بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش‌انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول گیگر از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب «نمان پیتی» یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می‌گشت؛ زن نیز از زناشویی به لقب «نمانوپیتی» یعنی نور و فروغ خانه ملقب می‌گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛  و نویسنده کتاب «تمدن ایرانیان خاوری» زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می‌گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او. به عبارت دیگر زن کنیز و برده مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می‌آمد.
 
کریستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می‌گويد: «رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه  در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست. زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می‌فرماید: « پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است( وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می‌دانی یا نه؟ در بند ۵ گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان می‌گوید « ای دختران شوکننده و ای دامادان اینک شما را  می‌آموزم و آگاه می‌کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا  در زندگی سعادتمند نائل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن را زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جویید٬ زیرا تنها بدینوسیله می‌توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.»
 
به طوری که می‌بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار میگیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آنها یکسان درود فرستاده می‌شود. در یشت‌ها‌ آمده است: « فروهر همه مردان و زنان نیک را می‌ستاییم. در فصل ۳۸ یسنا آمده است: « ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می‌ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند.» در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را  می‌گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه کامل آن ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در این عصر چشمگیر است. از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می‌دهد در ساختمان تخت جمشید عده زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه‌ها‌ی جهان ضبط است.
 
پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود. زیرا در زمان سلوکیدها؛ زنان و دختران زیادی از یونان در ایران زندگی می‌کردند؛ و چون در یونان زن از تساوی حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعیت و سرنوشت زن ایرانی نیز تاثیر نهاد. می‌دانیم که در دیانت زرتشت ازدواج بر پایه تک همسری است٬‌ هیچ مرد زرتشتی حق ندارد با داشتن زن؛ زن دیگر انتخاب بکند. لکن تعداد زیادی از این زنان و دختران یونانی به صورت معشوقه مردان ایرانی درآمدند که به طور قطع از استحکام بنیان خانواده ایرانی کاست. برخی از این زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ایرانی به سر می‌بردند و برخی دیگر نیز با روابط آزاد با مردان ایرانی حشر و نشر داشتند.
در زمان اشکانیان گرچه زن ایرانی تا حدی موقعیتش تحکیم شد؛ ولی به هر حال حکومت سلوکیدها و تاثیرات ناشی از آن و نفوذ هلنیسم اثر خود را گذاشت. از طرفی در دوران پارتها یا اشکانیان به علت گستردگی قلمرو پارتها طوایف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوری وسیع اشکانیان می‌زیستند که هر یک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبیعتا این دگرگونی در وضعیت زن و خانواده ایرانی اثربخش بود.
 
در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می‌شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاریخ ایران؛ بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه اردشیر بابکان اینطور برمی‌آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می‌شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی‌توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی‌آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می‌کرد. در پندنامه آذرباد مهر اسپند به پسر خود اینطور می‌گوید: « اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند».
 
زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبی می‌توانست تا درجه زوت برسد. این امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بایسته دینی بوده است. در «ماتیکان هزار دادستان» آمده است که روزی چند زن راه را  بر یکی از قضات عالی‌مقام می‌گیرند؛ و از او مسایلی را سوال می‌کنند. قاضی مزبور به همه سوالات به جز یکی پاسخ می‌دهد. بلافاصله یکی از زنان می‌گوید جواب این سوال در صفحه فلان از فلان کتاب است. این موضوع می‌رساند که زن در عهد ساسانیان حتی بر مسایل مشکل حقوقی نیز احاطه داشته است. بارتلمه مستشرق معروف آلمانی که کتاب «حقوق زن در زمان ساسانی» را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد.
 
فصل ۱۹ از کتاب ماتیکان هزار دادستان در بند ۳ و ۴ می‌گوید: «دختران را بدون رضایت خودشان نمی‌توان به ازدواج مردی درآورد.» در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می‌گوید: «پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند»؛  و از این فتوا اینطور استنباط  می‌گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسئولیت‌ها‌ نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد  را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسئولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می‌بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می‌کرد؛ این عمل قانونی نبود؛ و تنفیذ نمی‌شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می‌گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت می‌گرفت؛ زن می‌توانست مهریه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت؛ همسر سایق باید نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنین می‌نویسد: «تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه پدر جهیزیه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می‌بردند. مطابق قوانین اوستا
1- زن حق مالکیت داشته و می‌توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.
2- زن می‌توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.
3- زن می‌توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید (در صورت بیماری شوهر)  
4- زن می‌توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را  بخواهد.  
5- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دختر خود را شوهر دهد.
6- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می‌شد.
7- زن می‌توانسته است داور یا وکیل شود.
8-زن می‌توانسته وصی قرار گیرد  و تمام اموال خود را وصیت کند.
 
همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده: «رای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده انجام وظایفش برآید و مسئولیت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند (دختر یا پسر مطرح نیست).
آینه تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می‌تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه‌ها‌ی پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون کاوه٬ و رستم و اسفندیار و سیاوش و سهراب و کیخسرو را  می‌بینیم٬ با زنان دانا و خردمنی چون فرانک و سیندخت و گردآفرید و رودابه و تهمینه و کتایون و فرنگیس و کردیه و پوراندخت و آزرمیدخت و ..... روبرو می‌شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده ؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند.
 
آنچه فردوسی در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات  و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در قرون سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول یا درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده‌ها‌ را  که درباره زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده؛ معرفی کرده است.
 

روزشمار

در ایران باستان هر روزی (۳۰ روز ماه) نامی داشت که اسم برخی از اونها همنام با 

اسم ماه ها (۱۲ ماه سال) بود . در تاریخی که اسم روز و ماه همنام یکی میشد ایرانیان جشن برپا میکردند . به عنوان مثال روز دهم هر ماه , آبان روز نام داشت , پس روز دهم آبان جشن اعلام میشد . که در این اعیاد جشن مهرگان و فروردین گاه از اهمیت ویژه ای برخوردار بودند .  

اسامی روز ها : 

روز اول : اورمزد روز 

روز دوم : بهمن روز 

روز سوم : اردیبهشت روز 

روز چهارم : شهریور روز - شهریورگان 

روز پنجم : سپندار - اسفند روز 

روز ششم : خرداد روز ـ خردادگان 

روز هفتم : امرداد روز - امردادگان 

روز هشتم : دیبا روز 

روز نهم : آذر روز - آذرگان 

روز دهم : آبان روز - آبان گان 

روز یازدهم : خور روز 

روز دوازدهم : ماه روز 

روز سیزدهم : تیر روز - تیرگان 

روز چهاردهم : گوش روز 

روز پانزدهم : دیبا روز 

روز شانزدهم : مهر روز - جشن مهرگان 

روز هفدهم : روشن روز 

روز هیجدهم : روشن روز 

روز نوزدهم : فروردین روز 

روز بیستم : بهرام روز 

روز بیست و یکم : رام روز 

روز بیست و دوم : باد روز 

روز بیست و سوم : دیب دین روز 

روز بیست و چهارم : دین روز - یگان 

روز بیست و پنجم : ارد روز 

روز بیست و ششم : اشتاد روز 

روز بیست و هفتم : آسمان روز 

روز بیست و هشتم : دامپاد روز 

روز بیست و نهم : بار اسپند روز 

روز سی ام : امیزان روز  

جایگاه ورزش در ایران باستان

 



وجود پهلوانان و افسانه های باستانی در ایران بیانگر این موضوع است که ایرانی ها از دیرباز به ورزش علاقه و دلبستگی داشته اند.

دکتر گریشمن، باستان شناس فرانسوی درباره ورود آریانها هزار سال قبل از میلاد می گوید: این سواران ایرانی با زن، بچه و گله وارد شدند و مزیت تقسیم ناحیه را بمالک کوچک متعدد بدست آوردند و بیشتر آنان همره گروه سواران خود وارد خدمت امرای محلی گردیدند.

آریانها یکی از شعب مردمان هند و اروپایی بودند که شعبه اولی آنها بحساب می آمدند. برخی از باستان شناسان معتقد هستند که ساکنین اولیه آریانها یا آریاییها در قسمت شرقی و جنوب شرقی دریار خزر بوده و برخی دیگر آنها را به مردمان قفقازیه که به قسمت های جنوبی خزر آمده اند نسبت می دهند.

اینان مردانی بودند که از راه شمشیر و بعنوان سرباز مزدود زندگی می کردند ایشان سربازانی را تشکیل می دادند که می بایست یک روز جانشین امرائی بشوند که خود در خدمت ایشان بودند.

تاریخ مهاجرت آنها نیز بدرستی روشن نیست ولی بین دو هزار سال تا پانصد سال قبل از میلاد این قوم به سرزمین ایران آمده و افراد بومی و محلی را به جنوب برده اند.

بنابراین آریانها مردمانی قوی، سلحشور و صحرا گرد بوده و کار عمده شان پرورش حیوانات اهلی و شکار و سواری و تیراندازی بوده است.

ورزش و تقویت قوای بدنی و مهارت در جنگ و سواری و تیراندازی و راهپیمائی از اصول متداول این مردم بوده است قومی که دائما در حال کوچیدن و منازعه با بومی های محلی بوده و بقهر و غلبه زمینها و کشتزارها را تصاحب می کرده قطعا باید چالاک و سلحشور و بردبار و قوی اندام باشند.

این مردم بتدریج شهر نشین شده و ده و شهر و قصبه بوجود آورده اند از وقتیکه آریانها شهر نشین شدند همیشه مورد هجوم شعبه دیگر آریائیها – سکاها واقع شدند.

قبل از تشکیل دولت ماد، آریانها بشکل ملوک الطوایفی می زیسته و رئیس هر خانواده با قدرت کامل خانواده را اداره می کرد، و در مواقع جنگ یکی از رؤسای این خانواده فرماندهی لشکر را بعهده می گرفتند که بعدا مقام سلطنت از همین اختیارات بوجود آمد. در آن زمان هیچیک از امراء و سلاطین قدرت رئیس خانواده را تهدید نمی کردند.

از قرن نهم قبل از میلاد سه تیره بزرگ آریائی در سرزمین ایران به حکومت رسیدند، در مشرق باختری ها، در مغرب مادها و در جنوب پارسها.

آنچه از اخلاق و آداب این زمان روشن است حالت آماده گی قوم آریائی برای حرکت و جنگ و دفاع بوده و در این عصر کشت غلات کاملا مرسوم شده و در دهات و قصبات مزارع رونق بیشتری یافتند.

تربیت حیوانات اهلی را عملی ساخته و اسب و سگ از نظر فوایدی که در جنگ و سفر و حضر و نگهبانی رمه و گله داشتند بیشتر اهمیت دادند.


محدوده امپراتوری ایران 500 سال پیش از میلاد

اهمیت ورزش
زورمندی جوانان از راه مسابقات کشتی و اسب سواری و تیراندازی و پرتاب سنگ وانداختن و دویدن و ارابه رانی با تمرینات و تشویقات رؤسای خانواده بوجود آمده است.

آریانها قبل از ظهور زرتشت مثل سایر اقوام جهان عوامل طبیعت را پرستش می کردند ولی احترام به پهلوانان نیز تا سر حد پرستش در افسانه ها ذکر شده است.

مورخین تاریخ قدیم ایران را که در شاهنامه فردوسی به پیشدادیان و کیان وغیره تقسیم شده است با سلسله های قبل از ماد و پارس و هخامنشیان تطبیق می کنند.

پیداست که حماسه های ملی و افسانه های باستانی و داستانهای جنگ ایران و توران و پهلوانان نامی ایران رستم و سایر پهلوانها و داستانهای جنگ و رزم آنان و ستیزه با دیوان و غلبه بر عوامل طبیعت و کشتی های مختلف رستم با پهلوانان دیگر، این حقیقت را مسلم می دارد که ایرانی ها از همان وقت به ورزشهای مورد علاقه و احتیاج خود تا چه اندازه دلبستگی داشته و مهر وزریده اند.

مهمترین رشته های ورزشی آن عصر کشتی و زور آوری، اسب سواری، کوه نوردی، تیراندازی با کمان، سنگ اندازی با دست و فلاخن، پرتاب سنگ، دویدن و پریدن از موانع و پرتاب نیزه و زوبین بوده است.

دوران دولت ماد
در این عهد پرورش اسب و استفاده از آن مورد توجه کامل بوده چنانچه وقتی امرای محلی ماد با هدایا به دربار پادشه آشور رفتند بهترین تحفه آنان اسبهای مادی و لاجورد بوده است.

هووخشتر پادشاه ماد قشونی ترتیب داد که پیاده نظام آن مسلح به تیر و کمان و شمشیر بود، سواره نظام تیراندازان ماهری بودند که از کودکی با است سواری، تیراندازی و قیقاج زدن عادت کرده بودند.

مادها به تربیت جوانان و تمرینات ورزشی و فنون رزمی اهمیت می دادند.

اسبهای عالی، سوارکاران ممتاز، تیراندازان ماهر، ارابه رانان بی باک و شکارچیان ورزیده و کشتی گیران دلیر همگی بر پایه اهمیت تربیت بدنی جوانان و تقویت قوای جسمی آنان بوده است.

از قول کزیاس مورخ یونانی نقل شده که سکاها (قوم آریائی) زنانشان مانند مردان دلاور و جنگنده بودند چنانچه ملکه سکاها بنام زارین وقتی مُرد مقبره ای برای او ساختند و بر بالای آن مجسمه بزرگی از طلا نصب کرده، آنرا تعظیم و تکریم می کردند چنانکه پهلوانی را کنند.

روحت شادکوچک خان

یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ در سال ۱۲۵۷ ه.ش. در شهر رشت محله استادسرا در خانواده‌ای متوسط چشم به جهان گشود. وی سنین اوّل عمر را در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد شهر رشت و مدرسه جامع به آموختن صرف و نحو و تحصیلات دینی گذرانید. چندی هم در مدرسه محمودیهٔ تهران به همین منظور اقامت گزید. با این سطح تعلیم می‌توانست یک امام جماعت یا یک مجتهد از کار درآید، امّا حوادث و انقلابات کشور مسیر افکارش را تغییر داد و او را به راهی دیگر کشاند.

میرزا دارای دو خواهر و دو برادر، یکی بزرگ‌تر از خود بنام محمّدعلی و دیگری کوچک‌تر بنام رحیم، بود، که هر دو نفر بعد از میرزا وفات یافته‌اند. بنا به روایات او مردی خوش هیکل، قوی بنیه، زاغ چشم و دارای سیمائی متبسم و بازوانی ورزیده بود. طرفداران او می‌گویند از نظر اجتماعی مردی با ادب، متواضع، خوش برخورد، مومن به اصول اخلاقی، آدمی صریح اللهجه و طرفدار عدل و آزادی، حامی مظلومان و اهل ورزش بود و از مصرف مشروبات الکلی و دخانیات خودداری می‌کرد. میرزا در سنین آخر عمرش همسری برگزید.

 نقش در انقلاب مشروطه

میرزا در واقعه مشروطیت به انقلابیون پیوست و در فتح قزوین شرکت نمود. او رهبر جنبش جنگل بود که بتاریخ ۱۲۹۳ ه.ش. شروع به مبارزه مسلحانه بر ضد ارتش خارجی داخل خاک ایران و بریگاد قزاق، که زیر دست افسران روسی تعلیم و تربیت شده بودند، زد. تعداد زیادی از انقلابیون جنگل هم در درگیریهای مسلحانه با لشکران انگلیس، روسیه و ارتش سلطنتی قاجار کشته شدند.

جنگلی‌ها هدف خود را "اخراج نیروهای بیگانه، رفع بی عدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد و برقراری دولتی مردمی" اعلام می‌کردند. در همین راستا در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۲۹۹ قوای جنگل با انتشار بیانیه‌ای تشکیل کمیته انقلاب سرخ ایران و الغاء اصول سلطنت و تأسیس حکومت جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران را اعلام نمودند و یکروز بعد کمیته انقلاب هیئت دولت جمهوری را معرفی کرده، که میرزا عنوان سرکمیسر و کمیسر جنگ را داشت. امّا هنوز دولت تازه انقلابی سامان نگرفته بود که با حمایت بلشویک‌های روس اغتشاش انقلابیهای سرخ طرفدار شوروی آغاز گردید که نهایت جمعه ۱۸ تیر ۱۲۹۹ میرزا به عنوان اعتراض از رشت به صومعه سرا رفت و قبل از حرکت دو نفر نماینده با نامه مفصلی برای لنین به مسکو فرستاد که در آن ذکر شده بود: «در موقع، خود به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملّت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویکها را قبول کند».

در تاریخ شنبه ۹ مرداد ۱۲۹۹ طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت بر ضدّ میرزا کودتا کردند. همه طرفداران میرزا را هرکه و هرجا بود دستگیر و بازداشت کردند. آنها دولت جدیدی اعلام که احسان الله خان سرکمیسر و کمیسر خارجه و (سید جعفر جوادزاده) سید جعفر پیشه‌وری معروف کمیسر داخله شد. اختلافات، بگیر و ببندها بالا گرفت و قوای جنگل تضعیف گردید. بفرمان احمدشاه قاجار قوای دولتی بریگاد قزاق به سرکردگی سردار سپه برای سرکوبی قوای سرخ وارد رشت گردید که چندین برخورد جنگی بین دو قوای بوجود آمد که گاه نیروهای دولتی پیشروی و گاه عقب نشینی می‌کردند. در نهایت با مذاکرات پشت پرده قوای سرخ خاک رشت و بندر انزلی را ترک نمودند. لازم به ذکر است در این جنگ‌ها میرزا با قوای خود در صومعه سرا بود که بی طرف مانده و در فکر تجدید قوا بود.

قزاق‌ها که بسرکردگی سردارسپه سعی به مذاکره با میرزا، قانع نمودن او که به مرکز بیاید و نیایت استقلال طلبان خود را از مرکز شروع نماید. بنا به دلایل عدیدی مذاکرات به شکست انجامید. یکی از این دلایل این بود که تعدادی از جنگلی‌ها بمانند دکتر حشمت و یارانش قبلاً گول قول و فعل‌های سردارسپه را خورده بودند تسلیم و به دار آویخته شده بودند.

در نهایت قوای قزاق از فرصت استفاده و طی شبیخونهای فراوانی، نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی نمودند و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند. میرزا باتّفاق تنها یار وفادارش، گائوک آلمانی معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، که همیشه از میرزا حمایت می‌کرد، به کوه‌های خلخال زدند ولی دچار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر ضربات خرد کننده سرما و برف در ۱۱ آذر ۱۳۰۰، هنگامی که میرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، از پای در آمدند.

کرم نام کرد (مکری) که از خلخال عازم گیلان بود این دو انسان را در میان برفها دید و شناخت. بسیار ناراحت شد از اینکه تنها است و یاوری که بتواند به وظائف انسانی عمل نماید، ندارد. بااینحال سعی نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان به حال آورد ولی بی‌نتیجه و بی‌حاصل بسرعت بسوی آبادی و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالی که مرید میرزا بودند بسرعت به محل رسیدند و تن یخ زده هردو را به قریه آوردند ولی مرغ روحشان پرواز نموده بود.

مقبره میرزا کوچک جنگلی در رشت

خبر فوت میرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، بسرعت همه جا پیچید و از جمله بگوش محمدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود ، رسید. نامبرده با عدّه‌ای تفگچی به خانقاه رفت و اهالی را از دفن اجساد مانع کرد. سپس بمنظور انتقامجوئی و کینه دیرینه که با جنگلی‌ها داشت دستور داد یکی از طالش‌های همراه وی سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند. رضا اسکستانی مزدور او سر از تن این مبارز وطن، استقلال و آزادی جدا و تحویل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امیر مقتدر به ماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسلیم فرماندهان نظامی کرد.

سر میرزا کوچک جنگلی

در کاوشی که از جیب‌های میرزا نمودند تنها یک سکه نقره یک ریالی یافتند و بعد فاتحانه سر این سردار رشید را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نوبل است، مدّتها در معرض تماشا مردم قرار داده. سپس خالو قربان معروف که از یاران سابق میرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگی گرفته بود، سر میرزا را به تهران و تسلیم سردارسپه نمود.

سر میرزا به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند . بعد یکی از یاران قدیمی میرزا بنام کاس آقا حسام سر میرزا را محرمانه از گورکن تحویل و به رشت برده و در محلّی موسوم به سلیمان داراب بخاک سپرد. در شهریور ۱۳۲۰ و استعفای رضاشاه آزادیخواهان گیلان قصد داشتند جسد بدون سر میرزا را با تشریفات شایسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولی ماموران جلوگیری کردند. در نتیجه به جهت پیشگیری از برخورد جسد میرزا را بطور عادی به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند و هر سال در روز ۱۱ آذر مراسمی ساده در مزار او در سلیمان داراب رشت برگزار می‌شود.

عکس های فانتزی از شهر کولمار در فرانسه

نیما یوشیج

مرغ ِ آمین

 21آبان صد و چهاردهمین سالروز تولد پدر شعر نوی پارسی. 

 

 

 

مرغ ِ آمین، درد‌آلودی‌ست کاواره بمانده

رفته تا آن‌سوی ِ این بیدادخانه

بازگشته، رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی ِ آب و دانه.

نوبت ِ روز ِ گشایش را

در پی ِ چاره بمانده.

 

می‌شناسد آن نهان‌بین ِ نهانان (گوش ِ پنهان ِ جهان ِ دردمند ِ ما)

جور دیده مردمان را.

با صدای ِ هردم آمین‌گفتنش، آن آشناپرورد، (1)

می‌دهد پیوندشان در هم

می‌کند از یأس ِ خسران‌بار ِ آنان کم

می‌نهد نزدیک با هم، آرزوهای ِ نهان را.

 

بسته در راه ِ گلویش او

داستان ِ مردمش را.

رشته در رشته کشیده (فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر ِ منقار دارد رشته‌ی ِ سر در گمش را.

 

او نشان از روز ِ بیدار ِ ظفرمندی‌ست

با نهان ِ تنگنای ِ زندگانی دست دارد.

از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته

از درون ِ استغاثه‌های ِ رنجوران

در شبانگاهی چنین دلتنگ، می‌آید نمایان

وندر آشوب ِ نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه‌ای از آن رهایی

می‌دهد پوشیده، خود را بر فراز ِ بام ِ مردم آشنایی.

 

رنگ می‌بندد

شکل می‌گیرد

گرم می‌خندد

بال‌های ِ پهن ِ خود را بر سر ِ دیوارشان می‌گستراند.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر (2)

می‌دهد از روی ِ فهم ِ رمز ِ درد ِ خلق

با زبان ِ رمز ِ درد ِ خود تکان در سر.

وز پی ِ آنکه بگیرد ناله‌های ِ ناله‌پردازان ِ ره در گوش

از کسان احوال می‌جوید.

چه گذشته‌ست و چه نگذشته‌ست

سرگذشته‌های ِ خود را هرکه با آن محرم ِ هشیار می‌گوید.

 

داستان از درد می‌رانند مردم

در خیال ِ استجابت‌های ِ روزانی

مرغ ِ آمین را بدان نامی که او را هست می‌خوانند مردم

زیر باران ِ نواهایی که می‌گویند:

 

- «باد رنج ِ ناروای ِ خلق را پایان.»

 

(و به رنج ِ ناروای ِ خلق هرلحظه می‌افزاید.)

مرغ ِ آمین را زبان با درد ِ مردم می‌گشاید

بانگ برمی‌دارد:

 

- «آمین! (3)

باد پایان رنج‌های ِ خلق را با جانشان در کین

و ز جا بگسیخته شالوده‌های ِ خلق افسای

و به نام ِ رستگاری دست اندر کار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون ِ فریبش.»

 

خلق می‌گویند:

- «آمین! (4)

در شبی اینگونه با بیدادش آیین، (5)

رستگاری بخش – ای مرغ ِ شباهنگام – ما را!

و به ما بنمای راه ما به سوی ِ عافیتگاهی

هرکه را – ای آشناپرور – ببخشا بهره از روزی که می‌جوید.»

 

- «رستگاری روی خواهد کرد

و شب ِ تیره، بدل با صبح ِ روشن گشت خواهد.» مرغ می‌گوید.

 

خلق می‌گویند:

- «امّا آن جهانخواره

(آدمی را دشمن ِ دیرین)جهان را خورد یکسر.»

 

مرغ می‌گوید:

- «در دل ِ او آرزوی ِ او محالش باد.»

خلق می‌گویند:

- «امّا کینه‌های ِ جنگ ِ ایشان در پی ِ مقصود

همچنان هر لحظه می‌کوبد به طبلش.»

مرغ می‌گوید:

- «زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

ناخوشی ِ آدمی‌خواری.

وز پس ِ روزان ِ عزّت‌بارشان

باد با ننگ ِ همین روزان نگونساری!»

 

خلق می‌گویند:

- «امّا نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال ِ زندگی‌کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.

ور نیاید ریخته‌های ِ کج ِ دیوارشان

بر سر ِ ما باز زندانی

و اسیری را بود پایان

و رسد مخلوق ِ بی‌سامان به سامانی.»

 

مرغ می‌گوید:

- «جدا شد نادرستی.»

 

خلق می‌گویند:

- «باشد تا جدا گردد.»

 

مرغ می‌گوید:

- «رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

 

خلق می‌گویند:

- «باشد تا رها گردد.»

 

نیما یوشیج به همراه پسرش شراگیم و استاد شهریار به همراه دخترش.

 

مرغ می‌گوید:

- «به سامان باز آمد خلق ِ بی‌سامان.

و بیابان ِ شب ِ هولی

که خیال ِ روشنی می‌برد با غارت

و ره ِ مقصود در آن بود گم، آمد سوی ِ پایان

و درون ِ تیرگی‌ها، تنگنای ِ خانه‌های ِ ما در آن ویلان،

این زمان با چشمه‌های ِ روشنایی در گشوده است

و گریزانند گمراهان، کج‌اندازان،

در رهی کامد خود آنان را کنون پی‌گیر.

و خراب و جوع، آنان را ز جا برده‌ست

و بلای ِ جوع آنان را، جا به جا خورده‌ست. (6)

این زمان مانند ِ زندان‌هایشان ویران

باغشان را در شکسته.

و چو شمعی در تک ِ گوری

کور موذی چشمشان در کاسه‌ی ِ سر از پریشانی.

هر تنی زانان

از تحیّر بر سکوی ِ در نشسته.

و سرود ِ مرگ آنان را تکاپوهایشان (بی‌سود)اینک می‌کشد در گوش.»

 

خلق می‌گویند:

- «بادا باغشان را، در شکسته‌تر

هر تنی زانان، جدا از خانمانش، بر سکوی ِ در، نشسته‌تر.

وز سرود ِ مرگ ِ آنان، باد

بیشتر بر طاق ِ ایوان‌هایشان قندیل‌ها خاموش.»

 

- «بادا!» یک صدا از دور می‌گوید.

 

و صدایی از ره ِ نزدیک

اندر انبوه ِ صداهای ِ به سوی ِ ره دویده:

- «این، سزای ِ سازگاراشان

باد، در پایان ِ دوران‌های ِ شادی

از پس ِ دوران ِ عشرت‌بار ِ ایشان.»

 

مرغ می‌گوید:

- «این چنین ویرانگیشان، باد همخانه

با چنان آبادشان از روی ِ بیدادی.»

- «بادشان!» (سر می‌دهد شوریده‌خاطر، خلق آوا)

- «باد آمین!

و زبان ِ آنکه با درد ِ کسان پیوند دارد باد گویا!»

- «باد آمین!

و هرآن اندیشه، در ما مردگی‌آموز، ویران!».

- «آمین! آمین!»

و خراب آید در آوار ِ غریو ِ لعنت ِ بیدار ِ محرومان

هر خیال ِ کج که خلق ِ خسته را با آن نخواهانیست. (7)

و در زندان و زخم ِ تازیانه‌های ِ آنان می‌کشد فریاد:

«اینک درد و اینک زخم» (8)

(گر نه محرومی کجیشان را ستاید

ور نه محرومی بخواه از بیم ِ زجر و حبس ِ آنان آید)

- «آمین!»

در حساب ِ دستمزد ِ آن زمانی که بحق‌گویان (9)

بسته‌لب بودند

و بدان مقبول

و نکویان در تعب بودند.» (10)

- «آمین!»

 

در حساب ِ روزگارانی

کز بر ِ ره، زیرکان و پیش‌بینان را به لبخند ِ تمسخر دور می‌کردند

و به پاس ِ خدمت و سودایشان تاریک

چشمه‌های ِ روشنایی کور می‌کردند.» (11)

- «آمین!»

- «با کجی‌آورده‌های ِ آن بد اندیشان

که نه جز خواب ِ جهانگیری از آن می‌زاد

این به کیفر باد!»

- «آمین!»

 

- «با کجی‌آورده‌هاشان شوم

که از آن با مرگ ِ ماشان زندگی آغاز می‌گردید

و از آن خاموش می‌آمد چراغ ِ خلق.»

- «آمین!»

 

- «با کجی‌آورده‌هاشان زشت

که از آن پرهیزگاری بود مرده

و از آن رحم‌آوری واخورده.»

- «آمین!»

 

- «این به کیفر باد

با کجی‌آورده‌هاشان ننگ

که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی ِ سودا (12)

و ازآن، چون بر سریر ِ سینه‌ی ِ مرداب، از ما نقش برجا.» (13)

- «آمین! آمین!»

 

و به واریز ِ طنین ِ هردم آمین‌گفتن ِ مردم

(چون صدای ِ رودی از جا کنده، اندر صفحه‌ی ِ مرداب آنگه گم.)

مرغ ِ آمین‌گوی

دور می‌گردد

از فراز ِ بام

در بسیط ِ خطه‌ی ِ آرام، می‌خواند خروس از دور

می‌شکافد جرم ِ دیوار ِ سحرگاهان

وز بر ِ آن سرد ِ دود اندود ِ خاموش

هرچه، با رنگ ِ تجلّی، رنگ در پیکر می‌افزاید

می‌گریزد شب

صبح می‌شود

اصلاحات اداري داريوش بزرگ و قراردادن مصر به عنوان يك ايالت ايران


4 ژوئيه سال 489 پيش از ميلاد داريوش بزرگ - شاه شاهان - كه بر تمركز امور و ايراني بودن هر كار تعصب مي ورزيد و پيدايش ناسيوناليسم نيرومند ايراني را به او نسبت مي دهند تصميم گرفت كه قلمرو ايران به 30 ايالت تقسيم شود و هر ايالت را ساتراپي (كه واژه اي مادي است) ناميد (قانون، ايالت هاي فعلي ايران «استان» خوانده است كه اختصاص به ايالت ايران دارد و نمي توان ايالت كشور ديگر را «استان» ترجمه كرد). داريوش شرح اين ساتراپي ها را در سنگنبشته داده است كه باقي مانده است و تاريخنگاران جهان آن را «سند مالكيت ايران = ديد» خوانده اند (هيچ كشوري در جهان چنين سندي را ندارد). مصر يكي از ساتراپي هاي ايران آن زمان بود كه داريوش توجه خاصي به آبادكردن آن داشت. داريوش در همين روز دستور داد كه با تاسيس پستخانه ارتباط مردم اين ايالتها با هم تامين شود و داد و ستد با پول انجام گيرد (سكه هايي كه ضرب كرده بود و در جهان به «داريك» معروف شده اند). داريوش همچنين دستور داد که ميان شهرهاي شوش و سارد (نزديك مديترانه) يك شاهراه ارابه رو ساخته شود (اين راه به طول 2700 كيلومتر كشف شده است كه در بسياري از قسمتهايش، نوعي اسفالته بود) و ... . داريوش سه سال بعد درگذشت و استخوانهاي او، پس از دخمه گذاري، در گوري در «نقش رستم» كه از قبل آماده كرده بود دفن شد.
به نوشته ي «كارول ميسليويك Karol Mysliwiec» باستان شناس در كتاب تاريك و روشن هاي مصر باستان The Twilight of Ancient Egypt، انتشارات دانشگاه كرنل (آمريكا)، صفحات 135 تا 191؛ ايرانيان از سال 525 تا 404 پيش از ميلاد (تقريبا 121 سال) بر مصر حكومت كردند و در تاريخ مصر سلسله بيست و هفتم خوانده مي شوند، ولي روش مديريت و فرهنگ ايراني سه قرن در آن كشور باقي بود. كارول نوشته است:
«با وجود برچيده شدن حكومت ايرانيان بر مصر در سال 404 پيش از ميلاد، يهوديان مصري تا دهها سال پس از آن هم خود را از اتباع امپراتوري ايران مي دانستند. مصر توسط كامبوزيا (كامبيز) دوم پسر كوروش بزرگ تصرف شده بود. وي شرق ليبي و شمال سودان را هم برخاك مصر اضافه كرده بود و مصر را كه سالها به دو بخش عليا و سفلي تقسيم شده بود و داراي دو حكومت جدا از هم بود به صورت يك كشور واحد درآورده و شهر «ممفيس» را پايتخت مصر واحد قرار داده بود».
مولف كتاب كه خود در اكتشافات باستان شناسي مصر نقش داشته و يك باستان شناس معروف است ادعاي مورخان يوناني را كه نوشته اند «كامبيز» گاو مقدس مصريان «آپيس Apis» را گردن زد قويا رد مي كند و مي گويد كه اين دروغ ناشي از دشمني و حسادت يونانيان نسبت به ايران، تنها ابر قدرت آن زمان، بوده است كه مي خواستند ايرانيان را به وحشي گري متهم كنند. اكتشافات اخير ثابت كرده است كه گاو مقدس مصريان پس از مردن آن حيوان در سال ششم فرمانروايي ايرانيان؛ به دستور كامبيز با تشريفات رسمي در داخل تابوت دفن شده و اين تابوت با نوشته هاي روي آن، اينك در دست است.
از خصوصيات امپراتوري هخامنشي ايران اين بود كه به آئين هاي ملل تحت سلطه خود كاري نداشت. كامبيز (در سنگنبشته هاي ايران تلفظ آن كمبوجيااست) تنها دستور داده بود كه مصريان بايد كفش برپا كنند و به جاي لنگ (به ضم لام) شلوار بلند بپوشند. ايرانيان آن زمان - زن و مرد - شلوار مي پوشيدند و شلوارهاي آنان بي شباهت به شلوارهاي بلوچها و كردهاي امروز نبود. كامبيز طبق سندي كه اينك در موزه واتيكان است دريا سالار مصري Udjahorresnet را به عنوان مشاور ويژه خود برگزيده بود. شاه ايران با اين كه يكتاپرست بود و فقط به «اهورا مزدا» ايمان داشت مصريان را از عبادت خدايان متعدد خود باز نداشت و آيين زرتشت را به آنان تحميل نكرد.
مولف سپس به ديدار داريوش اول از مصر پرداخته و نوشته است: برخلاف كامبيز، داريوش اجازه نداد كه مصريان او را «فرعون» بخوانند. وي مصر را به صورت يك ساتراپي ايران درآورد ـ همين عنواني كه امروز ايالات ايران به آن ناميده مي شوند: Ostan استان. داريوش بود كه دستور داد تاريخ مصر از آغاز كار تا زمان او جمع آوري و تدوين شود. او دستور داد كه از آن پس دستورهاي دولتي و ضوابط، علاوه بر خط ميخي به خط هيروگليف مصري هم نوشته شوند كه نمونه هاي متعددي از آن، از جمله در آپادانا باقي مانده است. داريوش براي سهولت رفت و آمد ميان ايران و مصر دستور داد كه ميان درياي سرخ و رود نيل آبراهي بسازند كه آثار آن و كتيبه مربوط به اتمام اين آبراه كه صدها سال داير بود و بر اثر توفان شن پر شده است به دست آمده و موجود است. در طول اين كانال تخته سنگهاي تراشيده شده به دست آمده كه در آنها تاريخ اتمام هر قطعه از آبراه حك شده است و اين سنگها در دست است. در يك سنگنبشته آمده است كه روز افتتاح آبراه، قطاري مركب از 26 كشتي از آن عبور كردند و اين نوشته به چهار زبان و دو خط است (ميخي و هيروگليف). از همين دوران اثري به دست آمده كه عبارت است از مخلوطي از علامت ايران (بالهاي باز شده مرغ با سرانسان و كلاه پارسي) و علائم قديم مصر عليا و مصر سفلي كه نشانه وحدت مصر واحد با امپراتوري ايران است. لوح داريوش به مناسبت پايان آبراه «درياي سرخ - نيل» در قرن 20 به دست آمده است. وي در سنگنبشته هايش خود را داريوش پسر ويشتاسپ هخامنش (ويشتاسپ در فارسي امروز به گشتاسپ تبديل شده است) خوانده كه از همان زمان احترام عميق به پدر و بكار رفتن نام او پس از نام فرد در جهان رواج يافته است. معبدي كه داريوش در مصر ساخت، هنوز تقريبا به طور كامل درمنطقه واحه El-Kharga موجود است.
داريوش كوشش قابل ملاحظه براي ترويج آيين زرتشت در ميان مصريان نكرد و اين امر مويد اين فرضيه است كه ايرانيان آيين زرتشت را ويژه آريائي ها (آرين ها) و شايسته آنان مي دانستند، نه همه نژادها. نام بيشتر فرمانداران ايراني مصر كه به آنجا فرستاده مي شدند همراه با واژه آرين بود. براي مثال: آرياندس Aryandes. در ستوني كه در كاخ آپادانا (شوش) به دست آمده روي شنل لباس مجسمه اي كه سر و گردن آن ناپديد است نيز نوشته هايي به خط ميخي و هيروگليف (مصري) است و اين نشانه ارتباط استوار دو سرزمين است. يكي از فرمانداران ايراني مصر «آرشام» نام داشت.

دو روي يك سكه داريك ( سكه هاي زرين داريوش بزرگ كه پس از 25 قرن باقي مانده اند)

مولف در اين فصول به تحريك سياسي مصريان توسط يونانيان و دوبار نافرماني آنان پرداخته كه هر دو شورش با خشونت تمام توسط نيروهاي اعزامي از جنوب ايران (فارس و كرمان) سركوب شده است. مصر پس از سلطه ايران تا نيمه قرن 20 استقلال كامل به دست نياورد. پس از ايرانيان، مقدوني ها سپس رومي ها، آنگاه اعراب مسلمان و سوري ها و پس از آنها هم عثماني و انگلستان بر مصر تسلط داشتند. يك بار هم ناپلئون آنجا را گرفت. ايرانيان اواخر دوران ساسانيان (پادشاهي خسروپرويز) يك بار ديگر مصر را به تصرف خود درآورده بودند.


يک نقطه عطف ديگر در تاريخ ايرانيان

در اين روز در سال 1329 هجري خورشيدي (مصادف با 4 زوئيه 1950) و برغم مخالفت شديد دكتر مصدق و يارانش، مجلس بر نخست وزير شدن سپهبد رزم آرا صحه گذارد كه نمايندگان مخالف - از فرط خشم صندلي هاي مجلس را شكستند.

رزم آرا

همين ابراز خشم كه در جامعه منعكس شد نقطه عطفي در تاريخ ايران شد و مبارزات ملي به منظور نجات ايران از سلطه دولتهاي استعمارگر اروپايي به ويژه انگلستان كه از 120 سال پيش از آن آغاز شده بود شدت گرفت و به ترور رزم آرا و ملي شدن نفت ايران انجاميد، و مردم ظرف مدتي كوتاه بساط سابق را برچيدند. اما، نظم نو پس از پيروزي ملت ايران كه سرمشق ساير ملل استعمار زده قرار گرفت، به دليل ادامه توطئه از خارج و سازش (خيانت) از داخل بيش از 30 ماه طول نكشيد و با براندازي 28 مرداد سال 1332 پايان يافت. خشم مردم ايران از اين براندازي هنوز فرو ننشسته است.

جلوه‌های تمدن ایران‌زمین در موزه‌ی ملی ایران


موزه‌ی ملی ایران مجموعه‌ای از گنجینه و یادمان‌های تاریخی و پیش از تاریخی فلات ایران است. در گوشه گوشه‌ی این موزه جلوه‌های تمدن ایران‌زمین رخ می‌نماید. باید دانست که موزه ملی ایران نه تنها بزرگترین موزه باستان شناسی و تاریخ ایران است بلکه از نظر حجم، تنوع و کیفیت آثار جزء یکی از چند موزه بزرگ جهان به شمار می‌آید. این موزه در فرهنگ موزه داری ایران به عنوان موزه مادر محسوب می‌شود. پیشینه‌ی موزه ملی ایران به سال 1316خورشیدی باز می‌گردد.
با افتخار باید به آگاهی برسانیم که تیم خبرنگاری و سرویس عکس هفته‌نامه‌ی امرداد همزمان با برگزاری نمایشگاه «شکوه ایران» در موزه‌ی ملی ایران، طی چند روز اقدام به تهیه گزارش‌هایی اختصاصی‌ از تالار اصلی و گنجینه‌های حفاظت شده تالار زرین و سیمین نامور به «شکوه ایران» کردند. سپس در نشستی با فرنشین و معاونان ارشد موزه‌ی ملی ایران، پیرامون شرایط نگهداری گنجینه‌های درون موزه به گفت‌وگو نشستیم. در بخش نخست این گزارش‌ها، گزارشی از تالار اصلی موزه‌ی ملی ایران ببینید.



ساختمان و سر در ورودی موزه‌ی ملی ایران خود یادمانی تاریخی است و شکوه ساسانیان را در ذهن بازدیدکنندگان تداعی می‌کند. با قدم نهادن به نخستین بخش تالار اصلی، گستره‌ای از ظروف سفالی نقش‌دار مربوط به سده‌ی پنجم پ.م یافته شده در «تل قیصر» خوزستان، «تل باکون» فارس و «شهریار» تهران را مشاهده خواهیم کرد. سفال‌های پایه‌دار از هزاره پنجم پ.م یافت شده در «چشمه علی» شهر ری و سفال‌های نقش‌دار مربوط به هزاره‌ی هفتم پ.م یافت شده در «قلعه رستم» چهارمحال بختیاری و «جیرفت» کرمان و نقش «بز» بر روی سفال از شهر سوخته مربوط به هزاره سوم پ.م، پیکره‌ی سنگی T شکل مربوط به هزاره‌ی هفتم پ.م یافت شده در «تل لولایی» خوزستان که برای دیدن جزئیات این آخری باید از ذره‌بین استفاده کرد.

دندان‌های آسیاب اسب که نشان از آثار وجود اسب در فلات ایران مابین 70تا10 هزار سال‌پیش در کرمانشاه(سرزمین ماد) بسیار جالب توجه است. این شواهد باستان‌شناسی در کنار پیشینه‌ی تاریخی گیاه اسپست(:شبدر) که در سرزمین‌های باخترزمین با نام گیاه سرزمین ماد یا «مدیکا گوساتیوا» شناخته می‌شود و خوراک مورد علاقه‌ی اسب است، پیشینه‌ی تاریخی رام کردن و نگهداری اسب در فلات ایران را روشن‌تر می‌سازد. پیشینه‌ی اسپست یا «مدیکا گوساتیوا» در [تنها ، کاربرانی که نام نویسی کرده اند می تواند لینک ها را ببینند.برای نام نویسی اینجا کلیک کنید. ] بخوانید.

آثار دوران پارینه سنگی هم جایگاه خود را در این نمایشگاه دارند. آثاری چون تیغه‌های سنگی و سنگ‌های تیز شده مربوط به 40 تا 18 هزار سال پیش یافت شده در لرستان و کرمانشاه.

در کنار این ابزارهای اولیه، یک دندان آسیاب کوچک انسان به همراه بخشی از یک آرواره و استخوان مچ انسان مربوط به این روزگار پارینه سنگی در محفظه‌ای جداگانه به نمایش گذاشته شده‌اند.

در کنار این آثار ریز و درشت، سفال‌های غول‌پیکر منقوش مربوط به هزاره‌ی پنجم پ.م محیط داخلی موزه ملی ایران را به خود اختصاص داده‌اند.
دکمه‌های ساخته‌شده از استخوان مربوط به هزاره هشتم پ.م یافت شده در «گنج دره» کرمانشاه مجسمه‌هایی از سگ و گراز به همراه پیکره‌های ایزدبانوی باروری مربوط به هزاره‌های پنجم تا هفتم پ.م یافت شده در فلات زاگرس نیز در ویترین‌ها خودنمایی می‌کنند.

یک قمقمه‌ی سفالی با ساختاری چشم‌نوار مربوط به هزاره سوم پ.م به‌همراه یک بشقاب مربوط به همین دوران که هر دو در «شهداد» کرمان یافت شده‌ند. در کنار آنها زیورآلاتی از سنگ(گردن‌بند) مربوط به هزاره‌ی یکم پ.م از «دیلمان» گیلان و آذربایجان غربی نیز دیده می‌شوند.

کهن‌ترین تصویر متحرک(:انیمیشن) جهان، یافت شده در شهر سوخته در میان اشیا موزه خودنمایی می‌کند. این مجموعه تصویر که بر روی یک سفال پایه‌دار منقوش شده، 5نگاره‌ی پی در پی از بزی را نشان می‌دهد که به‌سوی درختچه حرکت می‌کند. این اثر ارزشمند در «شهر سوخته» سیستان پیدا شده و پیشینه‌ی آن به نیمه‌ی دوم از هزاره‌ی سوم پ.م می‌رسد.

تکه پارچه‌ی یافت شده از شهر سوخته سیستان مربوط به هزاره‌ی سوم پ.م


در کنار سفال پایه‌دار با تصویر متحرک و تکه پارچه، آثار دیگری نیز از «شهر سوخته» سیستان در نماشگاه شکوه ایران در برابر دیدگان بازدیدکنندگان گذاشته شده. از آن جمله‌اند کاسه‌ای منقوش به نگاره‌‌های ماهی و نیز کاسه‌ای با نقش چلیپا گردونه‌ی مهر(:نماد چهار آخشیج) هر دو مربوط به هزاره‌ی سوم پ.م
مجسمه‌های تراشیده شده از عاج و استخوان مربوط به هزاره‌ی اول تا دوم پ.م یافت شده در «تپه‌ی حسنلو»، دهانه‌های مفرقی اسب و قلاب خورجین در کنار سایر ملحقات اسب از هزاره اول پ.م یافت شده در آذربایجان غربی(سرزمین ماد) و ظروف تراشیده شده از سنگ مربوط به هزاره‌ی سوم پ.م یافت شده در «سیلک» کاشان و «جیرفت» کرمان، جملگی هنر ایرانیان را به تصویر می‌کشند.


لوله‌های شیشه‌ای توخالی یافت شده در پرستشگاه چغازنبیل ر خوزستان مربوط به هزاره‌ی دوم پ.م. به‌شوند آنکه در آن روزگار صنعت نورد شیشه هنوز صورتی ابتدایی داشته، شیشه سازان با ساخت صفحات شیشه‌ای نا آشنا بودند. ایشان خمیر شیشه‌ی داغ را دور ترکه‌های چوبی خیس می‌پیچاندن و پس از سرد شدن لوله‌ی شیشه، ترکه‌ی خیس را بیرون می‌کشیدند. سپس این لوله‌های شیشه‌ای را در یک چارچوب در کنار هم می‌چیدند و صحفه‌ای از لوله‌های شیشه‌ای به‌دست می‌آوردند.


چرخ ارابه‌ی برنزی با پره‌های چوبی مربوط به اواسط هزاره‌ی دوم پ.م یافت شده در «پرستشگاه چغازنبیل» خوزستان

دو سنجاق‌سر مفرقی با یک طرح و ساختار مشترک مربوط به هزاره اول پ.م اما یافت شده در دو مکان جغرافیایی، یکی یافت شده در کردستان و دیگری یافت شده در گیلان. این دو سنجاق در کنار یکدیگر به نمایش گذاشته شده‌اند.
مجموعه اشیایی مفرقی چون سرتبر، خنجر و دشنه و... مربوط به هزاره یکم پ.م یافت شده در ماریلک، رودبار و سایر مناطق گیلان هم در کنار هم به نمایش گذاشته شده‌اند.

آجرهایی با لعاب رنگی و نقش گاوبالدار با سر انسان و نقش گل از هزاره‌ی اول پ.م یافت شده در آذربایجان غربی.


سنگ‌نپشته‌ی نام‌آور «اورارتویی» یافت شده در دهستان «بسطام» ماکو از آذربایجان غربی. در این سنگ‌نپشت «روسا» پسر «آرگیشتی» ارادت خویش به «خلدی خدای» را یادآور می‌شود. روسا نگهداری این سنگ‌نپشت را به آیندگان سفارش می‌کند.


بخش شمالی تالار موزه‌ی ملی ایران در اشغال تمدن شکوهمند هخامنشی است. بخشی از گوناگونی از دیواره‌های پارسه(:تخت جمشید) منقوش به نگاره‌های داریوش‌شاه، سرستون، پلکان، رج دیوار، نگاره‌ی اسفنکس در کنار لوتوس(:گل نیلوفر آبی)، نگاره‌ی رنگی تمام رخی از یک سرباز جاویدان بر روی آجر لعابی از «شوش» در خوزستان، سنگ‌نپشته‌های دو زبانه خشایارشا نامور به سنگ‌نپشت دیوان و سنگ‌نپشت تخت‌جمشید و...


شوربختانه بیشتر آثار هخامنشی در فضای باز و بیرون از محفظه‌های شیشه‌ای نگهداری می‌شوند. صورت حاد این موضوع را درباره‌ی سنگ‌نبشته‌های خشایارشا از نزدیک می‌توان لمس کرد. این کتیبه‌ها در فضای باز و در فاصله‌ی 50سانتی مراجعین قرار داده شده. این شرایط هر بازدیدکننده‌ی ناآگاهی را به هوس می‌اندازد تا دستی بر این سنگ‌نپشته‌ها بکشد. نگارنده در زمان باشندگی در موزه‌ي ملی ایران، به دفعات بیننده‌ی این رویداد بودم و کسانی را می‌دیدم که به شوند کنجکاوی و البته ناآگاهی و در کنار آن کم‌کاری موزه ملی ایران در نگهداری صحیح این آثار به سنگ‌نپشته‌ها دست می‌کشیدند. در این باره با فرنشین و کارشناسان ارشد موزه‌ی ملی ایران به گفت‌وگو نشستیم که این مصاحبه در آینده‌ی نزدیک منتشر خواهد شد.


تابوت سفالی درب‌دار سفالی با چهره‌ی انسان(آنتروپوئید) از دوره‌ی اشکانی کشف شده در شوش خوزستان


ریتون شیشه‌ای از تخت‌جمشید در کنار دیگر آثار شیشه‌ای این روزگار رخ می‌نماید.


پیکره‌ی داریوش شاه ساخته شده در مصر و یافت شده در شوش


یادمان تازشگران و انیران هم در موزه‌ی ملی جایی برای خود دارد. سنگ‌نگاره یادمان تازش «ساراگن دوم» فرمانروای آشور به سرزمین ماد، یافت شده در «اسد آباد» کنگاور و نیز سنگ‌نپشته‌های لاتینی از سلوکیان...



یک مجموعه سه‌تایی چنگال مربوط به روزگار ساسانی، یک قاشق مفرقی کوچک از روزگار ساسانی یافت شده در شوش، قاشق مفرقی متوسط از روزگار ساسانی، قاشق بزرگ صدفی از روزگار ساسانی یافت شده در شوش و...

جلوهای تمدن ایران‌زمین در موزه‌ی ملی ایران- مجموعه سه تایی چنگال ها

مجموعه قاشق و چنگال‌های ارزشمند موزه‌ی ملی ایران که برهانی بر فرهنگ شهرنشینی ممتاز هازمان ایرانی است. این درحالی است که مدعیان امروزی تمدن تا ۳سده پیش با دست و در ظرفی مشترک غدا می‌خوردند. خوب است که بدانید در کتاب ارجمند وندیداد(بخشی از اوستا) توصیه می‌شود که مردمان در ظرف‌های جدا خوراک بخورند و آب بنوشند، با پای برنه راه نروند و با پای برهنه به دستشویی نروند و... حال آنکه امروز تازیان هنوز هم با دست و در ظرفی مشترک غذا می‌خورند

مصر سرزمین رازها




    سرزمین مصر ازمرداب دلتای شمالی آن گرفته تامرزهای بایر جنوبی،سرزمینی است که به قول یکی از باستان شناسان معاصر "امکان ندارد بیل خود را در خاک فرو کنیدو چیزی نیابید".


  این کشور باچنین گنجینه عظیمی قرنها است افراد کنجکاو را به خود جلب کرده است.در بین این افراد، کسانی بوده اندکه به قصد کسب ثروت،به حفاری پرداخته ودیگرانی که خود را باستان شناس می نامیدند اما بر اساس معیارهای امروزی ،جز مشتی افراد مبتدی نبودند.بدترین اینان ،آن دسته افرادی بودند که به خاطر طمع خویش بیش از آنکه به حال باستان شناسی مفید باشند مضر واقع شدند.آنان برای تخلیه سریع یک گور یا معبد،قرائن با ارزشی را نابود کردندکه چه بسا در حل معما هایی که هنوز هم در مورد این اشیاء وجود دارد کمک می نمود.در بهترین حالت،محققان جز استادان برجسته،عاشقان تاریخ،و خادمین انسانیت نبودند.آنان درهایی را گشودند که میان زمان حال و مصر باستان قرار داشت و به نیابت از سوی همه فریفتگان روزگار باستان،از میان  آیینه سحرآمیزی عبور کرده وقدم در سرزمین شگفت انگیز فراعنه گذاشتند.


 


    با توجه به خشکی حاکم بر این سرزمین،نه فقط اشیاء داخل گورها پس از سالها تا حدود زیادی دست نخورده باقی مانده بودندبلکه همراه با آنها اشیاء زیادی یافت شد که اطلاعات زیادی را در مورد تمدن هزاران سال پیش آشکار ساخت.


      مصر نه فقط یکی از اولین تمدنهای باستان است بلکه از طولانی ترین قدمت نیز برخوردار می باشد.علت این امر عمدتأ  به موقعیت جغرافیایی مصر مربوط می شود.سرزمینی پرت که در میان دو صحرا واقع شده و آن را قادر می ساخت تا بدون تأثیر و نفوذ خارجی،در اطراف دره نیل به شکوفایی دست یابد.این سرزمین سبز وحاصلخیز که فقط از 3 تا 20 کیلو متر پهنا برخوردار بود،از آبشار نیل در آسوان آغاز شده و پس از پشت سر گذاشتن 1000 کیلو متر،در شمال به دلتای نیل خاتمه پیدا می کردکه در این نقطه رود نیل از طریق آبراههای متعدد به دریای مدیترانه می ریخت.طغیان هر ساله این رود،گلولای قهوه ای تیره رنگی را پیشکش زمینهای کشاورزان می کردکه سبب نظم و ترتیب زندگی  گشت. نام باستانی سرزمین مصر "کمت" به معنای سرزمین سیاه و به نعمتی که آب ارزانی می دارد اشاره دارد...


 


 


 


      نقطه پایانی تمدن مصر هنگامی است که " سزار اگوستوس " آن را در سال 30 پش از امیلاد فتح کرد و یکی از استانهای امپراطوری روم شد. یادگارهای آن تمدن بزرگ بیرحمانه و به آهستگی در میان شنها از بین رفت. طولی نکشید که زبان مردمان آن نیز به فراموشی سپرد شد.


 


       تا قرنها بعد،مصر باستان به صورت یک فرهنگ تقریباَ خاموش باقی ماند. مسافرین یونای و رومی آن ایام تا قرن نوزدهم، مجذوب آثار تاریخی آن شدند که از دل توده های شنی سر برآورده بودند.اگر چه آنان قادر به خواندن سنگ نوشته های حکاکی شده مرموز و درک معنای آنها نبودند. لشکر کشی ارتش ناپلئون به مصر در سال 1798 بسیاری از گنجینه ها را مکشوف ساخت واین تمدن خفته دوباره بیدار شد.  


            


  


کشف دوباره مصر باستان


صبح گرمی از ماه اوت سال 1799 بود. در مکانی نچندان دور از شهرک "روزتا" )رشید) سربازان یک گردان فرانسوی مشغول حفر زمین بودند.آنها از افراد اعزامی نیروی ناپلئون بناپارت جوان به مصر بودندواز جانب دریا و خشکی مورد تهدید حملات دشمن قرار داشتند. ارتش فرانسه با فاجعه ای رو به رو  بود. نبرد ناپلئون در مصر که آغازی درخشان داشت اکنون به پایان مصیبت بارش نزدیک می شد.


     درست دوازده ماه پیش، ناپلئون طی حمله برق آسایی که فقط سه هفته طول کشید، مصر را به تصرف در آورده بود.اما از آن به بعد کارها به اشکال بر خورده بود . انگلستان از ترس آنکه مبادا تصرف مصر به دست فرانسویان،راههای مهم زمینی و دریایی آن کشور  به هندوستان را به مخاطره اندازد به ناوگانش فرمان داد که به سوی مدیترانه به حرکت در آید. کمی پس از آنکه ناپلئون پیروزمندانه وارد قاهره شد، ناوگان انگلستان ناوهای فرانسوی را در لنگرگاه نزدیک اسکندریه غافلگیر کرد.طی یک نبرد شدید دریایی، انگلیسی ها فرانسویان را در هم شکستندو بیشتر کشتیهای آنها را غرق کردند.ناپلئون ونیروهایش در خاک مصر زمین گیر شدند و راه گریزشان بسته شد.


      فرانسویان در پی این مصیبت با مصیبت دیگری نیز رو به رو شدند.در سال 1798 مصر به ترکان تعلق داشت و بخشی از امپراطوری عثمانی به شمار می رفت. ناپلئون گمان می کرد که امپراطوری سالخورده ترکان ناتوان تر از آن است که بتواند برای پس گرفتن دره نیل دست به جنگ بزند.اما بناپارت در اشتباه بود. کمی پس از اینکه انگلیسیان ناوگان فرانسه را نابود کردند، سلطان اهانت دیده ترک در قسطنطنیه به سردار فرانسه اعلام جنگ کرد. سربازان و کشتی های جنگی ترکان به سمت جنوب گسیل شدند تا ناپلئون را از مصر بیرون اندازند.


      و این تمام ماجرا نبود  فرانسویان که راه گریزشان به وسیله انگلیسیان مسدود شده بود و از جانب ترکان هم به مخاطره افتاده بودند با دشمن دیگری نیز مواجه بودند.اشراف نظامی مصر یا همان ممالیک سواره نظام خشن و بیرحم


حاظر به پذیرش شکست نبودند.آنها پس از نخستین شکستشان در برابر ناپلئون به صحرا گریختند تا دوباره نیروهایشان را سر وسامان دهند.


  در برابر این سه دشمن نیرومند و سرسخت،فرانسویان در هر کجا که استقرار می یافتند به حفر سنگر می پرداختند.


 یکی از این سربازان فرانسوی در موقع کندن سنگر به دیوار کهنه ای برخورده بود.در میان آجرهای شکسته و زرد رنگ دیوار، قطعه سنگ درخشانی وجود داشت که عرض آن بالغ بر 76 سانتیمتر و طول آن در حدود 107 سانتیمتر بود.


 جریان پیدا کردن سنگ را به مقامات مافوق گزارش دادند.                            


 


     سنگ بازالت سیاه به اسکندریه فرستاده شد.در واقع سربازان فرانسوی به یکی از هیجان انگیزترین اکتشافات باستان شناسی همه اعصار دست یافته بودند، زیرا آن قطعه سنگ بازالت که به "سنگ روزتا" یا"لوح رشید" موسوم شد به کلیدی برای یافنت تاریخ گمشده مصر باستان تبدیل گردید.


  


      در زمان ناپلئون ،مورخان تقریبأ هیچ چیز درباره فرعونهای بزرگ مصر نمی دانستند،و درباره مردمی هم که طی هزاران سال پیش در دره نیل زندگی کرده بودند هیچ اطلاعی نداشتند. آن مردم وپادشاهانشان چگونه بودند؟ آنها که را پرستش می کردند؟ زندگی روزمره شان را چگونه می گذراندند؟


     ناپلئون می خواست که پاسخ این پرسش ها را به تمامی بداند.این بود که علاوه بر فراهم آوردن ارتشی برای حمله به دره نیل، بیش از 150 نفر دانشمند، هنرمند و پژوهشگر را هم ترغیب کرد که با او به مصر بروند.بسیاری از آن اندیشمندان به دلیل هواداری پرشورشان از برنامه هاب ناپلئون برای نو سازی مصر به هیئت اعزامی پیوستند، و دیگران از کنجکاوی شدید ناپلئون نسبت به گذشته باستانی مصر الهام گرفتند و تقبل کردند که ویرانه های بناهای تاریخی در سواحل نیل را مورد بررسی وتحقیق قرار دهند و مواد و مصالح  لازم برای شناخت تاریخ مصر باستان را فراهم آورند.


      انجام این کار اخیر مهمتر از آن بود که ناپلئون و دانشمندانش فکر می کردند چون همانطور که مورخان امروزه می دانند،برای شناخت تمدنهایی که مدتها پیش از میان رفته اند فقط دو راه قابل اطمینان وجود دارد. راه نخست این است که بتوانند زبان آن تمدن را بخوانند ودریابند. وراه دوم حفاری و خاک برداری از ویرانه های روستاها و شهرهایی است که بیشترشان در زیر خاک مدفون شده اند،و آنگاه مطالعه و تجزیه وتحلیل دقیق آلات وابزار ساخت انسان،یا اشیائی که مورد استعمال روزمره داشته اند و در آن ویرانه ها باقی مانده اند.‌


      اما در زمان ناپلئون هیچ کس نمی توانست خط مصریان باستان را بخواند؛ 1500 سال بود که راز هیروگلیف پنهان مانده بود؛ وباستان شناسی اگر می شد چنین نامیدش، تازه داشت پا به عرصه وجود می گذاشت.


     همینکه ناپلئون مرکز فرماندهی خود را در شهر به تصرف درآمده قاهره دایر کرد،فرهنگستان مصر را هم به عنوان مرکزی برای فعالیتهای دانشمندانش در آن شهر تا سیس کرد.اندیشمندان فرانسوی به زودی بر روی طرحهای گوناگون خود سر سختانه به کار پرداختند. مدتی بعد رونوشتهایی از کتیبه حک شده بر لوح روزتا به فرهنگستان مصر رسید. از نوشته های روی آن سنگ دو مسئله فوراُ برای دانشمندان روشن شد. نخست آنکه سنگ رشید یکی از لوح های  سنگی مسطحی بود که مردم باستان فرمانها و بیانیه های مهم را روی آن کنده کاری می کردند؛ و دیگر اینکه لوح یاد شده سه زبانه بود،بدین معنا که یک بیانیه به سه زبان مختلف برآن حک شده بود. و اگرخواندن یکی از آن سه زبان امکان پذیر می گشت، درآن صورت این احتمال وجود می داشت که بتوانند دو زبان دیگر را هم از طریق مطابقه حروف و واژه هایشان با زبان اول کشف رمز کنند و بخوانند.


 


     تمام دانشمندان ناپلئون  به  زبان یونانی تسلط داشتند. دقایقی نگذشت که آنها پنجاه و چهار سطر حک شده در قسمت پایین سنگ را ترجمه کردند. آن نوشته بیانیه ای در ستایش بطلمیوس پنجم بود و او را به خاطر هدایایی که در سال 196 قبل از میلاد به معابد مصری پیشکش کرده بود مورد ستایش قرار  می داد.


    نگاههای دانشمندان فورأ  متوجه نگاره های هیروگلیفی شد که از قسمت بالای سنگ رونویسی شده بود. آنها اکنون کاملأ می دانستند که کل آن نوشته هیروگلیفی چه مطلبی را بیان می کرد، و آنچه باقی می ماند، به نظر آنان منحصر می شد به برابر نهادن نقوش آن نوشته با حروف یونانی پایین سنگ. به رغم موقعیت مخاطره آمیز ناپلئون در مصر، در فرصتی مناسب دستور داد تا نوشته روی لوح رشید را دقیقأ رونویسی کنند و برای مطالعه زبان شناسان به فرانسه بفرستند.


     مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که خود ناپلئون و بیشتر دانشمندانش به فرانسه باز گشتند.نبرد مصر به ناکامی انجامیده بود وناپلئون را به فوریت به فرانسه احضار کردند.اندکی بعد هم ارتش فرانسه با انگلیسی ها و ترکها به توافق رسید،و نیروی نظامی فرانسه به وطن باز گشت داده شد.لوح رشید به دست انگلیسی ها افتاد، و امروزه یکی از آثار گرانبها وباد آورده موزه لندن است


    طی بیست سال بعد ذهن دانشمندان همچنان به هیروگلیف های لوح رشید باقی ماند.آنها بدون اشکال زیاد به کشف و باز خوانی نوشته ناشناخته میانی سنگ نایل آمده بودند.این نوشتار که "دموتیک" نام داشت،شکل تغییر یافته و پیشرفته ای از خط هیروگلیف بود و مصریان زمان بطلمیوس پنجم در نوشته هایشان از آن استفاده می کردند.


 


      اما دانشمندان هر چه کوشش کردند نتوانستند معنای هیروگلیف ها را به دست آورند.وقتی آن نقوش کوچک را با متن های یونانی و دموتیک برابر می نهادند،به هیچ وجه معنایشان آشکار نمی گشت.چنین به نظر می رسید که دنیا هرگز نخواهد دانست مصریان باستان چه سخنانی درباره خود گفته اند.


 


    تابستان سال 1822 فرا رسید _درست دوازده ماه پس از آنکه ناپلئون در تنهایی و تبعید جزیره سنت هلن در گذشته بود.


    پس از ساله کار طاقت فرسا،سر انجام یک جوان فرانسوی به نام ژان فراسوا شامپولیون خط هیروگلف را کشف کرد. او توانست دستور زبان و شیوه جمله بندی را در نوشته های مصر باستان کشف و تنظیم کند.


 آنچه شامپلیون از هیروگلیف کشف کرده بود این امید را بر می انگیخت که شاید بتوان فرهنگ های مرده، یا دست کم یکی از آنها را جان دوباره بخشید.


   


       در سالهای بعد مردمانی رنگارنگ به سوی مصر سرازیر شدند.بعضی از آنها تماشاگران ساده ای بودندکه با کشتی های بخاری تفریحی به بالای رودنیل


   سفر می کردند تا از بناهای باستانی دیدن کنند.بعضی دیگر دلال ها و مجموعه داران خصوصی بودند که به دنبال اشیاء عتیقه و خرید و فروش آنها می رفتند.تعداد زیادی هم باستان شناس بودند.بعضی از این باستان شناسان به همت خودشان به مصر می رفتند و بعضی دیگر هم از طرف موزه های بزرگ اروپا و آمریکا به آن دیار فرستاده می شدند. آنعا مجهز و آماده می آمدند تا گذشته را بکاوند.


      شامپولیون به باستان شناسان این توانایی را بخشیده بود که کلام و سخن شاعران،قصه گویان، کاهنان، و فراعنه را بخوانند ودریابند.همین باستان شناسان بودند که می بایست با بیل هایشان بقیه تاریخ مصر باستان را بنویسند.از زمان ناپلئون تا به حال حفاری ها و کاوشهای باستان شناسان در دره نیل،سرگذشت یکی از بزرگترین و نخستین تمدنها،یعنی سرگذشت مردم و فراعنه مصر باستان را بتدریج روشن کرده است.   


مصریان نخستین


   باستان شناسان به این نتیجه رسیده اند که نخستین ساکنان مصر،به دلیل تغییراتی که در فاصله میان 25000 تا 10000 سال قبل از میلاد در آب و هوای جهان به وجود آمد،اجبارأ به سوی این سرزمین کشیده شدند.پیش از آن،نیل نه به صورت رودخانه، بلکه به شکل دریاچه ای عظیم یا رشته ای از دریاچه ها بود.


صحرا های بی آب وعلفی که هم اکنون در امتداد سواحل آفریقای شمالی گسترده است،پوشیده از دشتها و جنگلهای سبز و خرم بود. در آن سوی دریای مدیترانه،قسمت اعظم اروپا در زیر پوششی از یخ قرار داشت و منجمد بود.


    سپس به دلایلی که درست روشن نیست،آب و هوای جهان رو به گرمی و خشکی گذاشت.سرپوش یخی اروپا رفته رفته آب شد و پس نشست.بارش باران در جنوب متوقف شدو دشتها و جنگلهای سواحل شمالی آفریقا به دلیل فقدان آب کم کم خشک شدندو از بین رفتند. همچنانچه که خشکی هوا شدت می یافت، دریاچه بزرگ نیل هم کوچکتر و کم آب تر می شد و سر انجام از آن دریاچه پهناور جز رودخانه ای باقی نماند.


   انسانها و آدمیان در حال مرگ آفریقای شمالی به سمت این دره تنگ و طویل


وبه سوی رودی که رفته رفته به صورت تنها منبع آب آنها در می آمد،به حرکت در آمدند. این رود خروشان  از میان قاره آفریقا به سوی شمال و دریای مدیترانه سرازیر می شد و و هنگامی که به مصر سفلی می رسید نیرو و فشارش کاهش می یافت،از این رو به جای آنکه ویرانگرانه دره را درهم کوبد وپیش رود فقط به آرامی طغیان می کرد، یعنی آب رود بالا می آمد و بر کف دره جاری می شد،و سواحل هر دو سویش، به مسافت سه ونیم تا حدود ده کیلومتر را در زیر خود می پوشاند. نیل در طی این سفر طولانیش به مصر گل و لای فراوانی در خود می انباشت و با خود می آورد،مدت چهار ماه به همان وضع باقی می ماند. این گل و لای در روزگار کهن یکی از بهترین و غنی ترین کودهای جهان بود.


 


   پیش از متداول شدن آبیاری،اعقاب مصریان نخستین،در کنار نیل در روستاهای کوچکی گرد هم آمدند.در آن روستاها هر کس برای خودش کار می کرد،هر کس افزارها وظرفهای پخت وپز را خودش می ساخت، و کلبه اش را با گل و نی های کنار رودخانه بنا می کرد.


    


   آبیار ی به تدریج همه چیز را تغییر داد، ساکنان دره نیل رفته رفته در کنار کارهای گوناگون صاحب تخصص شدند. و به این ترتیب رفته رفته و در طی سالیان دراز،داد و ستد پر جنب و جوشی در دره نیل پا گرفت. چنین تغییراتی  دگرگونیهای سیاسی را هم به دنبال آورد.گروهی از روستاها تحت رهبری نیرومندترین مرمی که از میان خودشان برخاسته بودباهم متحد شدند.این گروه از روستاها گسترش و توسه پیدا کردندو به ولایات و سپس به پادشاهی های کوچک تبدیل شد. تا سال 3200 قبل از میلاد،یا در آن حدود دره به سه قلمرو پادشاهی تقسیم شده بود و بر هر یک از آنها یکی از پادشاهان نیرومند پش از تاریخ حکومت می کرد.


   نخستین قلمرو پادشاهی در مصر سفلی،در ناحیه،دلتای نیل قرار داشت. در اینجا "زنبور شاه" سلطنت می کردکه نشان و علم رسمی اش زنبور عسل یا زنبور سرخ بود. زنبور شاه تاج سرخی بر سر می گذاشت و مقر سلطنتش کاخ ساده و ابتدای بود که" خانه سرخ" نامیده می شد.


     دومین قلمرو در مصر وسطی  نزدیک قاهره کنونی قرار داشت. این منطقه متعلق به "نی شاه "بود که علم سلطنتی اش شاخه ای از گیاه پاپیروس بود.


او تاج بلند سفیدی بر سر می گذاشت و کاخش "خانه سفید "نامیده می شد.


   سومین قلمرو پادشاهی در مصر علیا واقع شده بود. این منطقه نزدیک به محل نخستین آبشارها قرار داشت که محلی صخره ای و پلکانی و شیب دار در مسیر رود نیل بود و مصر را از همسایه جنوبی اش نوبه جدا می کرد. این بخش از دره زیر فرمان" شاهین شاه" بود که علم سلطنتی اش از شاهین هایی که در اعماق آسمان بی ابر مصر پرواز می کردند اقتباس شده بود.


 


 


  گفته شده است که کمی پیش از سال 3200 قبل از میلاد، جنگجوی نیرومندی به نام "عقرب " بر سرزمین شاهین شاهان فرمان می راند. عقرب به مصر وسطی در شمال لشکر کشید و نی شاه را برانداخت.جانشین او هم که در عین حال هم پادشاه مصر علیا بود و هم پادشاه مصر وسطی منطقه دلتا یا مصر سفلی را هم از چنگ زنبور شاه بیرون آورد. بدین ترتیب، دره نیل در تاریخ طولانی اش برای نخستین بار زیر تسلط پادشاه واحدی قرار گرفت و وحدت یافت.     


 


   نام این پادشاه "منس" بود  منس نخستین فرعون مصر باستان است،و تاریخ  مصر رسمأ با او آغاز می شود.


 


    هنگامی که فرعون منس بر مصر فرمانروایی می کرد، کل ساکنان دره به دو طبقه تقسیم می شدند: غنی و فقیر. اکثریت عظیم مصریان را شخم کاران و دهقانان ساده تشکیل می دادند کمی بالاتر از آنها،از لحاظ مرتبه اجتماعی،صنعت گران ماهر قرار داشتند.در سطح بالای اجتماع، درست پایین دست فرعونهای نیرومند، اشراف و نجبا قرار داشتندکه از خویشان فرعون و از  اعقاب رهبران و پادشاهان پیش از تاریخ بودند.


     مصریان تازه وحدت یافته،از لحاظ ظاهر با نیاکان دورشان _نخستین مردمی که به دره نیل پا گذاشته بودند_ چندان تفاوتی نداشتند.آنها با قدی در حدود155 سانتیمتر احتمالأ کمی بلندتر از اجدادشان بودند.اما به همان لاغری ساکنان دره در سه هزار سال پیش،موی مجعد و پوست قهوه ای متمایل به قرمز داشتند.اگر چه طرز تفکر و شیوه زندگی آنها طی قرون متمادی بسیار تغییر کرده بود،اما اعتقادشان به زندگی پس از مرگ با اعتقاد اجدادشان تفاوتی نداشت.


مصر علیا و سفلی، اگر چه حکومت واحدی داشتند و رود بزرگی آنها را به هم پیوند می داد که هر دو در آن سهیم بودن، باز آمادگی داشتند تا با  مشاهده کوچکترین نشانی از ضعف و دشواری از نو به حکومتهای پادشاهی جدا گانه ای مبدل شوند.


با این حال، فرعون از لحاظ سیاسی عاقلانه می دانست که تفاوتها و حقوق هر دو منطقه را به رسمیت بشناسد. از این روی، تاج رسمی او ترکیبی از تاج سرخ مصر سفلی و تاج سفید مصر علیا بود. کاخ او همیشه با دو دروازه ساخته می شد: دروازه شمال و دروازه جنوب.فرعون هیچ گاه به عنوان پادشاه مصر نامیده نمی شد. از او همیشه با عنوان "پادشاه دو سرزمین " یا  " پادشاه مص


 


 


 


    منس یا همان نارمر پادشاه   


      


.    می گویند منس همان نارمر پادشاه است که تصویرش روی یک سنگ لوح در هیراکونپولیس به دست آمده است. سنگ لوح یا لوحه مزبور در اصل به عنوان لوحی برای تهیه داروی آرایش چشم مورد استفاده قرار می گرفت.لوحه آرایش پادشاه نارمر نمونه ای رسمی از  یک وسیله کار در دوره پیش از سلسله ها است. این لوحه نه فقط به عنوان یک سند تاریخی که وحدت دو بخش مصر و آغاز دوره سلسله ها را بر خود ثبت کرده است بلکه به عنوان نخستین فرمولی برای نمایش پیکره که تا 3000 سال بر هنر مصر مسلط بود نیز اهمیت بسیار دارد. در پشت لوحه پادشاه در حالیکه تاج دراز و دوکی شکل مصر علیا را بر سر گذاشته،در صدد است دشمنی را به عنوان قربانی بکشد. در برابرش یک شاهین یعنی نماد هوروس خدای آسمان و نگهبان پادشاه،تکه زمین انسان _سری را که بر سطحش پاپیروس می روید (نماد مصر سفلی)به اسارت گرفته است. زیر پای پادشاه،دو تا از نفرات دشمن بر زمین افتاده اندو بالای سرش دو سردیس هاثور، الهه ای که نظر مساعد نسبت به نارمر دارد دیده می شوند.در سوی دیگر این لوحه نارمر با تاجی از مار کبرا که مختص مصر سفلی است در حال سان دیدن از انبوه جسد های بی سر شده دشمن نمایانده شده است.


     در هر دو مورد، مسئله مهم این است که پادشاه، در جایی بالاتر از زیر دستان خود و دشمنانش _چون مقامش برتر است_ وظیفه آیینی اش را به تنهایی انجام می دهد. 


 


 


 


     در این اثر آنچه اهمیت دارد تمرکز توجه بر شخص پادشاه به عنوان موجودی خدایی، جدا از همه انسانهای عادی و به مراتب برتر از ایشان است که به تنهایی مسئول و عامل پیروزیهای خویش است. در پیکره نارمر تقلیدی از والا مقامی شاهانه را می بینیم که با چندین تغییر جزیی در باز نمایی بعدی پادشاهان مصر بجز آخن آتون در سده چهاردهم ‌‌‍[ق.م]  تکرار خواهد شد. شاه با پرسپکتیوی مرکب از نماهای نیم رخ سر، پاها،و دستها با نماهای رو به رویی چشم ها وبالاتنه دیده می شود.با آنکه ابعاد و نسبت های پیکره تغییر خواهد یافت، روش باز نمایی یا نمایش آن به صورتی استاندارد برای کل هنر مصر در سده های بعدی در خواهد آمد


 


 


   لوحه آرایش پادشاه نارمر علاوه بر ثبت یک رویداد مهم تاریخی و وضع قواعدی بنیادی برای هنر های تصویری ، چندین مرحله از تکامل خط مصری را نیز تجسم بخشیده است. داستان پیروزی های نارمر در صحنه های مختلف با درجات متفاوتی ازنماد پردازی نمایانده شده است. از روایت صریح تصویری برای برای نشان دادن شاه در حالیکه از پی پرچم دارانش در یک رژه پیروزی می رود و از جسد های کشتگان دشمن سان می بیند استفاده شده است.این شیوه تصویر نگاری ساده وقتی نمادین می شود که در صحنه پایین، پادشاه را به صورت گاوی می بینیم که دیواره های یک دژ دشمن را در هم می شکند. نماد پردازی، در انبوه نفرات بی سر شده دشمن، انتزاعی تر می شود. در اینجا هر جسد در حالیکه سرش با آراستگی و زیبایی خاصی میان دو پا گذارده شده، احتمالأ نماد عددی برای نمایش تعداد معینی از نفرات کشته شده دشمن است. سر انجام، در علایمی که نزدیک سر های پیکره های مهم تر ظاهر می شوند، علایم تصویر نگار دارای ارزش صوتی می شوند، چون اسامی افراد با هیروگلیف های حقیقی نوشته شده اند.


 


 


اولین مجموعه به شکل هرم


 


 


    پادشاه زوسر یا "شاه جوز" از پادشاهان سلسله سوم بود.در دوره زوسر آرامگاههای سلطنتی از آجر و به شکل راست گوشه ساخته می شد و سقف آنها راست و مسطح بود. این نوع آرامگاهها بعدها به آرامگاههای مصطبه ای معروف شد مصطبه در زبان عربی به معنی سکو می باشد.این آرامگاهها که بر روی مقبره ای زیر زمینی ساخته می شد به وسیله هوا کشی با بیرون ارتباط پیدا می کرد. شکل مصطبه احتمالأ از تپه های خاکی یا سنگی که مقبره های پیشین را می پوشانده است گرفته شده است.


  


 


   فرعون زوسر که می دانست آجر دوام چندانی ندارد و با گذشت زمان از بین می رود، آرزو داشت آرامگاهی برای خود بسازد که تا ابد باقی بماند. از این رو سر معمار و وزیر اعظمش،که مردی برجسته به نام ایم حوتپ بود، به این فکر افتاد که آرامگاه ابدی سرورش را به تمامی از سنگ بسازد. ایم حوتپ دستور دادکه صخره های آهکی را برکنند و بتراشند و به شکل و قطع آجر در آورند. او با این آجر های سنگی مصطبه ای عظیم ساخت.بر فراز آن مصطبه ، مصطبه ای کوچکتر ،و روی مصطبه دوم مصطبه ای باز هم کوچکتر بنا کرد. در مجموع شش مصطبه بر روی همدیگر قرار دارد. مصطبه ها با ارتفاعی بیش از  60 متر  همچون پلکانی غول آسا به نظر می رسید. این آرامگاه که به آرامگاه پلکانی شهرت یافت،نخستین ساختمانی بود که به تمامی از سنگ ساخته می شد.


  بدین ترتیب اولین هرم پا به عرصه وجود گذاشت. و ایم حوتپ از نظر نسل های آینده تبدیل به یک نیمه خدا گردید. بدون شک او اولین معمار بزرگ در کار با سنگ است که بکارگیری سنگ آهک دقیقأ تراشیده شده را برای بالا بردن کل بناها ابداع کرد.


     ایم حوتپ دور تا دور هرم زوسر را با مجموعه عظیمی از محوطه ها و عبادتگاه های مربوط به مراسم تدفین احاطه کرد. و دور تا دور این مجموعه را دیوار حائلی به طول یک ونیم کیلو متر و به ارتفاع 11 متر کشید. این مجموعه نماد مراسمی بود که شاه طی آن به قدرت رسیدن خود را جشن گرفته و درباریان معتقد بودند این جشن تا ابدیت ادامه خواهد یافت. باور عمیق مصریان به زندگی پس از مرگ، انگیزه اصلی روی هم قرار دادن سنگها و بر پایی چنین بنای تاریخی در این ابعاد بود."هرم پله ای"  60 متر ارتفاع دارد و هرم های بعدی ارتفاع بیشتری پیدا کردند. نکته مهم این نبود که هرم حجیم باشد، بلکه مسئله اصلی استحکا م و پایداری آن تا ابدیت بود.


 


 


 


         اهرام مصر   


مشهورترین آثار باستانی، اهرام هستد که شمار آنها بالغ بر 90 عدد می شود و اکنون اکثر آنها به صورت مخروبه در آمده اندو شکل اولیه آنها غیر قابل تشخیص است. با کیفیت ترین اهرام در شنزارهای "جیزه" و گورستانهای "سقاره" "داهشور" و"میدوم" واقع در اطراف جیزه قرار دارند. نکته جالب این است که همین اهرام، قدیمی ترین اهرامی هستند که توسط فراعنه "پادشاهی"کهن" در طول 500 سال ازسال 2575 تاسال 2134 قبل از میلاد ساخته شده اند.      


      تعداد انگشت شماری از آثار تاریخی تمدنهای از میان رفته وجود دارند که به اندازه اهرام پادشاهی کهن مصر الهام بخش و مرموزباشند.


 


 


                                          


     اهرام بزرگ جیزه


   در جیزه،غرب قاهره امروزی، سه هرم از فراعنه سلسله چهارم _خوفو (خئوپس یونانی)، خفرع( خفرن یونانی)، و منکورع(موکرینوس یونانی) وجود دارد. این هرمها پس از سال 2700 پیش از میلاد ساخته شده اند. اهرام جیزه، نقطه اوجی در تکامل آن شیوه معماری است که با ساختن مصطبه ها آغاز شد.ساختمان این اهرام زاییده ضرورتی خاص نبود؛ پادشاهان می توانستند مصطبه هارا تا بی نهایت بر روی هم انباشته و مقبره هایشان را سنگینتر کنند.


   بلکه می گویند وقتی پادشاهان سلسله سوم اقامتگاه دایمی خود را به ممفیس انتقال دادندتحت تأثیر  هلپو پولیس که در مجاورتشان بود قرار گرفتند. این شهر مرکز کیش نیرومند "رع" خدای آفتاب بود که بتش به صورت یک سنگ هرمی شکل به نام بن_بن ساخته شده بود. در دوران سلسله چهارم، فراعنه مصر،خود را فرزندان رع نامیدند و به همین علت از آن پس کوشیدند او را بر روی زمین مجسم کنند. بنابراین فراعنه دیگر فاصله ای با انتقال از اعتقاد به وجود روح و قدرت رع در سنگ هرمی شکل بن بن تا اعتقاد به امکان نگهداری از روح و جسم خداگونه خودشان به همان طریق مشابه در درون مقبره های هرمی شکل داشتند.


   از اهرام سه گانه جیزه، هرم خوفو کهنترین و بزرگترین است.  به استثنای راهروها و اتاقک تدفین،توده غول پیکری از بنایی با سنگ آهک یا کوهی از سنگ است که مطابق همان اصول ساختمانی هرم پله دار پادشاه زوسر در سقاره ساخته شده است،فضای درونی موجود در کف و بالاتر از آن نسبتأ کوچکند، گویی در اثر فشار تنهای سنگ در نقسه اصلی ایجاد شده اند. 


       سنگ آهک از صخره های شرق نیل به دست می آمد وبا استفاده از طغیان های سالانه نیل به ساحل غربی آن انتقال داده می شد. پس از آنکه سنگتراشها کار تراش سنگ ها را به پایان می رساندند، برای آنکه جای هر قطعه سنگ را در بنا مشخص کرده باشند آن را با مرکب قرمز علامت گذاری می کردند. آنگاه گروهای بزرگی از کارگران، دست به دست هم می دادندو سنگها را از روی خر پشته های موقتی بالا می کشیدند(چرخ تا ان زمان اختراع نشده بود) و رج رج روی هم می نهادند. سر انجام، نمای هرم با پوششی از سنگ آهک سفید مروارید رنگ پوشیده می شد؛ این سنگها رابا چنان ظرافتی می تراشیدند  که درزهای میانشان را به سختی می شدبا چشم تشخیص داد.


      عظمت هرم خوفو را می توان از روی برخی از ابعاد آن به عدد درست نشان داد: طول ضلع قاعده هرم 227 متر، طول هر یالش 217 متر، ارتفاع کنونیش 138 متر است و قاعده اش بیش از پنج هکتار زمین را در بر گرفته است. مطابق نظر فلیندرز پتری، این ساختمان از حدود 2 میلیون و 300 هزار قطعه سنگ ساخته شده است که وزن متوسط هر یک به 2/1 2 تن می رسد؛ بنا به یک محاسبه، با این مقدار سنگ می شود دیواری کوتاه به گرداگرد فرانسه کنونی کشید.


 


       


 اما هنر سازندگان این هرم فقط به عظمت کار و مهندسی موفقیت آمیزشان محدود نمی شود بلکه طراحی صوری_ تناسبهاو ابهت بیکران آن که این چنین با کارکرد تدفینی و مذهبی اش سازگار بودو با محیط جغرافیایی اش جور در می آمد_ را نیز در بر می گیرد. چهار گوشه قاعده هرم به سوی چهار جهت قطبنماست و مقبره و توده ساده سنگ، بر چشم انداز گسترده افق مسلط است.نتیجه طنز آلود این تلاش طاقت فرسا را می توان از روی مقطع عمودی هرم مشاهده کرد.در تصویر صفحه بعد خطوط نقطه چین موازی در قاعده هرم، نقبهایی را نشان می دهد که دزدان عصر باستان برای ربودن اشیای گرانبهای داخل مقبره حفر کرده اند.دزدها که نتوانسته بودند به راه ورودی بسته و کور شده مقبره برسند، از نقطه ای به ارتفاع تقریبأ 10 متر نقب تازه ای زدند و آن قدر پیش رفتند تا به راهروی صعودی آن رسیدند.بسیاری از مقبره های سلطنتی تقریبأ بلافاصله پس از پایان مراسم تدفین غارت شده بودند؛از همه طرف پیدا بودن هرم خود انگیزه ای بود که دزدان را به یغماگری فرا می خواند. جانشینان هرم سازان پادشاهی کهن،از این وقایع ناگوار عبرت گرفتند؛آنها به تعداد کمتری هرم ساختند،که اندازه شان کوچکتر بود واز همه طرف دیده نمی شد.


 


 


1-نیمرخ سیاه با روکار سنگ اصل 2- نقبهای دزدان 3- راه ورود 4 - راهروی بزرگ 5- اتاق پادشاه


6 - به اصطلاح اتاق ملکه 7  - اتاق کاذب مقبره 8 - سنگهای کمکی 9- میله هوا 


 


  پیکره نشسته خفرع یکی از چندین پیکره مشابه بود که برای معبد ابوالهول خفرع تاشیده شده بودند.این پیکره ها که یگانه شکلهای ارگانیک در درون ساختمان خشک و هندسی معبد بودندبا تیرهای عمودی و افقی تخت شان، فضای گیرایی از ابهت شاهانه به آن می بخشیدند. خفرع بر اورنگی نشسته است که بر قاعده اش نقش در هم بافته ای از دو گیاه پاپیروس و نیلوفر آبی مصری- نماد مصر متحد- حکاکی شده است.بالهای محافظ شاهین – نماد آفتاب – پشت سر او را پوشانده است و این نشانه ای از پایگاه خدایی خفرع به عنوان پسر رع است.او دامن ساده مرسوم در دوره پادشاهان کهن را به تن کرده است و یک روسری کتانی بر سرش دارد که پیشانی او را پوشانده و با چین های ریز تا روی شانه اش رسیده است. چهره پادشاه از فردیتی نیرمند برخوردار است و در همان حال آرامشی خونسردانه از آن ساطع است که بازتابی از نیروی ابدی فرعون و مقام پادشاهی به طور اعم به شمار می رود.پیکره خفرع از فشردگی و یکپارچگی نیرومندی برخوردار است و چند نقطع برآمده و شکستنی نیز دارد؛شکل هدف را که ماندن تا ابدیت است بیان می کند. بدن خفرع به تخته سنگ پشتی اش چسبیده است، دستهایش نزدیک بالاتنه ورانهایش قرار گرفته اند، پاها تنگ هم هستند و با پرده های سنگی به اورنگ شاهی متصل شده اند.


   حالت پیکره مانند تندیسهای بین النهرین، از روبه رو جدی، و قرینه دار است.این الگوی قابل تکرار، بخشهای بدن را چنان در کنار هم قرار می دهد که تمامأ با نمای رو به رو یا تمامأ بانمای نیمرخ نشان داده می شوند.


 


همچنان که پیکره مطابق نقشه تراشیده می شد، تناسبهای آن نیز پیشاپیش تعیین می شد. قانون تناسبهای کمال مطلوب، به عنوان قانون بازنمایی عظمت شاهانه ، کاملأ مستقل از واقعیت بصری پذیرفته و به کار بسته شده بود.نمایش کلی اندامهای بدن در هنر پیکر تراشی مصری حتی تا عصر بطالسه دوام آورد،و در آن زمان این احتمال پدید آمده بودکه نفوذ پیکر تراشی یونانی بتواندپیکر تراشی مصری را به سوی رئالیسم هدایت کند.پیکر تراش مصری ظاهرأنسبت به نمایش رئالیستی بدن بی تفاوت بوده و ترجیح می داده است در جهت وفا داری به طبیعت در هنر چهره سازی که مصریان را رقیبی در این رشته بود گام بردارد.


 


   در تاریخ هنر، مخصوصأ در تاریخ چره سازی،تقریبأ پذیرفته شده استکه هر گاه موضوع کار یک شخصیت پر اهمیت نباشداز شدت شخصیت کاسته و بر درجه واقع نمایی افزوده شود.تندیس چوبی معروف به شیخ البلدیکی از این موارداست.


این تندیس، بازنمایی زنده گونه مردی است که وظیفه اش خدمت به پادشاه در جهان روح – مانند خدمت به او در جهان خاکی – بود.چهره به طرز حیرت انگیزی زنده نماست، و چشمان سنگ بلوریش بسی بر قدرت این تأثیر می افزاید. شیخ به شیوه سنت رو به بیننده ایستاده و پای چپش را جلو گذاشته است. هیکل پرش فاقد تناسبهای قهرمانانه و مطلوبی است که در شبیه سازی از اعضای خاندان سلطنتی و اشراف به چشم می خورد؛ زیرا شیخ مزبور یک مأمور دون پایه بوده است. چوبی بودن ماده کار ، به هنرمند امکان داده است که سنگ تکیه گاه پشتی را حذف کندو حالت آزادانه تری به این پیکره ایستاده بدهد. در واقعین آنچه ما می بینیم ، مغز چوبی است که در اصل با پرده یا گچ رنگ آمیزی شده پوشانده شده بود؛این روش زمانی به کار گرفته می شد که پیکر تراش از چوب نرم یا پست استفاده می کرد.پیکر تراش مصری که نسبت به زیبایی ذاتی ماده کارش حساسیت نشان میداد،چوب سخت را همچون سنگ سخت از کار در می آورد. این گونه چوبها را صیقل می داد ولی رنگ نمی زد


 پس از مرگ خوفو  پسر او خفرع و نوه اش منکورع دو هرم کوچکتر از هرم خوفو در فلات جیزه ساختند. در کنار اهرام مزبور، معابد، سنگ فرشها، و گورهای مکمل نیز بر پا شدند.


 


ابوالهول برزگ


 


   در کنار راه خاک ریز و مشرف بر معبد خفرع مجسمه ابوالهول بزرگ قرار داردکه به نشانه بزرگداشت فرعون از یک صخره طبیعی تراشیده شده است.این مجسمه به دستور شاه خفرع ساخته شد. این مجسمه 17 متر طول و 20 متر ارتفاع دارد. سر ابوالهول را غالبأ تجسمی از چهره خفرع تلقی کرده انذ،ولی برجستگیها و خطوط سیمایش به قدری عام هستند که فردیت خاصی در آن قابل تشخیص نیست. تنه مجسمه یاد آور یک شیر در حالت نشسته است.


 


   مصریان باستان معتقد بودند این حیوان افسانه ای از اماکن مقدس نگاهبانی می کند.ممکن است جنبه های مهم دیگری نیز برای سازندگان مجسمه عظیم ابوالهول وجود داشته باشد که بر ما پوشیده است. "لنر" مصر شناس آمریکایی نظر داده که مجسمه ابوالهول همان خفرع است که به صورت "حوروس"خدای سلطنت تغییر شکل داده است ودر حال تقدیم هدایایی به رع خدای خورشید است. برای اثبات نظریه خود،او به این نکته اشاره دارد که که مصریان در زمان حکمفرمایی خفرع به پرستش خورشید روی آورده بودند.


دوران تاریکی


 


 


   تقریبأ چهار صد سال پس از مرگ خوفو، اشراف جسور مصر چنان قدرتی یافتندکه سرانجام قدرت مرکزی در مصر فرو پاشیدو آن سرزمین به دورانی از هرج و مرج گام نهاد که تقریبأ صد سال طول کشید و به دوران تاریکی شهرت گرفت.


   دره نیل بر ضد خودش به پیکار بر خاست و تکه تکه شد. فرعونهای کوچک در امتداد نیل بر قلمروهای جداگانه خویش حکومت می کردندو به خاطر کسب زمین و قدرت با همسایگان خود به نبرد می پرداختند. شبکه های آبیاری که برای کشور حیاتی بودرو به خرابی گذاشت،و قحطی به تناوب دره نیل را فلج می کرد.تا اینکه شاهزاده ای از روستای کوچک تبس سرانجام نظم را به دره نیل باز گرداند.او به قلمروی شاهزادگان دیگر لشکر کشید و یک یک آنها را سر کوب کرد.آنگاه خود را فرعون سرزمین دوباره وحدت یافته اعلام کرد.و پایتخت را از ممفیس به شهر خود در مصر علیا انتقال داد.اما شاهزادگان حاضر نبودند قدرتی را که سالهای طولانی در دست داشتند به سادگی از دست بدهند.آنها دره را بارها وبارها به جنگ وخونریزی کشیدند. فقط زمانی که یکی از فرزندان کوچک تبس به نام آمنمحت تاج و تخت را در ربود و دودمان مقتدر دوازدهم را تأ سیس کرد،سرزمین مصر بار دیگر از آرامشی طولانی و پر دوام برخوردار گردید.دودمان دوازدهم 200 سال حکومت کرد. اما بار دیگر مصیبت روی آورد.این بار دشواری از بیرون مرزهای مصر پدیدار شد.مهاجمانی از تبار نامعلوم از سمت مشرق به این سرزمین حمله کردند.این مهاجمان از تبار نامعلوم، همان قوم"هیکسوس" سوریه بودند.


   چون مصر سپاه ثابت و منظمی نداشت بدون جنگ به دست مهاجمان افتاد. همچون بار پیش یک بار دیگر مردی نجات بخش از شهر تبس واقع در نیل علیا بر پاخاست.این مرد شاهزاده نیرومندی به نام کاموس بودکه ناوگانی به وجود آورد و در رود نیل پیش راند، در جنگی که در پی آن روی دادکاموس کشته شد و برادرش شاهزاده آهموس جنگ را ادامه داد. همین آهموس بود که سرانجام نیروی فاتحان منفور را در هم شکست.


   آهموس خود را نخستین فرعون سلسله هجدهم اعلام کرد. پایتخت بار دیگر به تبس انتقال پیدا کرد. آهموس اعلام کرد که از آن پس "آمون" بایستی به عنوان "پادشاه خدایان"مورد پرستش قرار گیرد، زیرا به اعتقاد آهموس، آمون بود که او را بر هیکسوس ها پیروزگردانید.  


    تحوطمس(توتموس)جوانترین پسر آهموس در حدود 1524 پش از میلاد به فرعونی رسید، او بیشتر ایام سلطنت خود را صرف لشکرکشی هایی کرده بود که  به منظور تنبیه شاهزادگان سوری صورت گرفت.


    وقتی تحوطمس اول جان سپرد او را در دره متروکی که پشت بلندیهای مقابل تبس قرار داشت مدفون کردند .این نقطه وهم آور که به "دره شاهان" معروف شد، طی قرنهای بعدی گورستان پادشاهان مصر بود. روزگار هرم سازی دیگر به سرآمده بود.


 


      


   ملکه حتشپسوت


 


    در ساحل غربی نیل، در برابر محل تبس باستان، ویرانه های زیباترین معبد مصر به چشم می خورد.این معبد که امر.زه به" دیر البحری"معروف است. این معبد کوچک را دختر تحوطمس اول،علیا حضرت ملکه حتشپسوت،برای انجام مراسم ویژه مردگان بنا کرد.وقتی باستانشناسان ماجراهای زندگی حتشپسوت را به هم پیوند می دادند،به یکی از مهیج ترین داستانهای تاریخ مصر باستان پی بردند.زیرا به واقع سرگذشت زن زیبایی است که تخت سلطنت مصر را از دست پسر بچه ای ربود و بیست و یک سال با آرامشی آمیخته با دلهره سلطنت کرد.


   ماجرا چنین آغاز می شود که تحوطمس اول از ملکه بزرگ دربارش چهار فرزند داشت. همه آنها به جز شاهزاده خانم خردسال،حتشپسوت،در کودکی مردند.تحوطمس پسری هم از یکی از همسران دیگرش داشت، در مصر باستان برادران و خواهران خانواده سلطنتی نیز بنا بر سنت با یکدیگر ازدواج می کردند. شاید بتوان گفت که ازدواج با محارم تخت و تاج را در میان خانواده شاهی نگه می داشت و پاکی و خلوص دودمان سلطنتی را تضمین می کرد.اما حتشپسوت برادر تنی نداشت وهمین امر برای او بهترین پیشامدها را در پی داشت.وقتی تحوطمس اول پایان زندگیش را نزدیک دید حتشپسوت را به ازدواج برادر ناتنی او، پسری که از همسر دیگرش داشت در آورد.پس از مرگ تحوطمس این مرد با نام تحوطمس دوم، فرعون مصر و حتشپسوت، ملکه مصر شد.


 


    حتشپسوت وشوهرش صاحب دو دختر شدند.تحوطمس دوم علاوه بر آن هم پسری از یکی از زنان حرمش داشت.وقتی این پسر نه ساله بود پزشکان دربار به تحوطمس دوم گفتند که چیز زیادی به پایان عمرش باقی نمانده است. برای اینکه خاندان شاهی بار دیگر بدون ولیعهد نماند، تحوطمس دختر بزرگش را به ازدواج پسرش در آورد. بعد از مرگ تحوطمس دوم این پسر بچه به عنوان تحوطمس سوم بر تخت نشست و همسر خردسالش ملکه بزرگ مصر شد. حتشپسوت اکنون می بایست نقس ملکه مادر را باز می کند، او در تمام مراسم رسمی فروتنانه پشت سر فرعون خردسال گام بر می داشت،اما در تمام این مدت ظاهرأ زمام امور را درپنجه های خود می فشرد.


   اما حکومت بر مصر زیر نام تحوطمس سوم خردسال حتشپسوت را راضی نمی کرد.بنابراین احتمالأ یک روز حتشپسوت خود را همچون پادشاهان قدیم با مقدسترین جامه و علامتهای رسمی فرعون آراست، و در حالی که ریش مصنوعی چهار گوشی به چانه خود چسبانده بود، بر تخت سلطنت نشست وخود را فرعون مصر اعلام کرد.حتشپسوت نخستین زنی بود که با یک کودتای بدون خونریزی به فرمانروایی دره نیل رسید.


   حتشپسوت هماندم که سلطنت را به چنگ آورد، دستور داد تحوطمس سوم را به صحن وسیع وتاریک داخل معبد آمون تبعید کنند.آنگاه حتشپسوت کاهن بزرگ و وفادار آمون را به مقام صدراعظمی نشاند و به کمک او بازسازی معابد مصر را آغاز کرد.معابد مصر در دوران فرمانروایی طولانی هیکسوس ها به طرز غم انگیزی رو به خرابی رفته بود.


   در این میان حتشپسوت کار ساختمان دیر البحری،معبد ویژه پس از مرگ خودش را را هم در تبس آغاز کرده بود. معبد او توسط سر معمارش سنموت طرح ریزی و ساخته شد،سنموت تنها مردی بود که حتشپسوت در تمام عمر دوستش می داشت.سنموت در زمانی که بر کار ساخنمان دیرالبحری نظارت می کرد دستور داد که یک آرامگاه مخفی هم برای خودش در زیر محراب داخلی معبد حتشپسوت بسازند. 


 


 


     حتشپسوت بیست و یک سال با کاردانی بر مصر حکومت کرد. سلطنت او به رغم خصومتها و          توطئه هایی که در پشت پرده جریان داشت،حد فاصلی بود میان مصر قدیم محصور در دره نیل          که در صلح و صفا با همسایگانش  دادوستد می کرد، و مصر جدید که رفته رفته به امپراطوری          جنگ طلب و سلطه گر با ثروتی فوق تصور مبدل می گشت.


   زندگی حتشپسوت به طرز ناگهانی و اسرار آمیز به پایان رسید. تحوطمس هنگامی که از نو به      سلطنت رسید.سی و یک ساله بود.خواه حتشپسوت را او به قتل رسانده باشد یا نه، واقعیت این است که کوشش کرد تا تمام یادبود های او را در مصر نابود کنند.


     


 


 


فرعون تحوطمس سوم (حدود 1441 تا 1461 پیش از    میلاد)


تحوطمس سوم در سالهای اولیه سلطنتش به عنوان یک فرعون، بارها و بارهامجبور شد که با سوری های طغیان گر جنگ کند. اما آن دولتشهر های مستقل و کوچک سوری سوری در واقع همسنگ و حریفی برای مصر متحد و نیرومند محسوب نمی شدند. تحوطمس طی سالها تمام فلسطین، تمام سوریه، و شهرهای بازرگانی سواحل فینقیه را به تصرف در آورد.


با این متصرفات، تحوطمس به صورت فرعون امپراطوری وسیعی در آمد که از سرچشمه های دجله و فرات آغاز می شدو تا منطقه چهارمین آبشار بزرگ نیل واقع در جنوب مصر امتداد می یافت.


   تحوطمس بر امپراطوری وسیعش ماهرانه حکومت می کرد. او در سرتاسر زمینهای به تصرف در آمده پادگانها و مراکز اداری مصر را مستقر کرد. او در اواخر دوره نظامیگری اش به چنان قدرت و اعتباری دست یافته بودکه نبرد های هر ساله اش با رژه های نظامی چندان تفاوتی نداشت.


همسر تحوطمس سوم، دختر خردسال حتشپسوت در اوایل نوجوانی در گذشت. از این رو فرعون با خواهرش ازدواج کردو همسر جدیدش پسری سالم و زیبا به دنیا آورد. وقتی تحوطمس به شصت سالگی نزدیک شد،این پسر را که بیست و یک سال داشت در سلطنت بر مصر با خود شریک کرد.یک سال بعد تحوطمس درگذشت.


   تحوطمس سوم،همچون پدر بزرگش، در همان دره متروکی که دره شاهان نام گرفت،در آرامگاهی زیر زمینی مدفون شد. تحوطمس نخستین فرمانده نظامی بزرگ تاریخ بود.


 


 


      فرعون آخن آتون


   چهل و پنج سال پس از مرگ تحوطمس سوم،امپراطوری مصر به اوج ثروت و قدرت رسیده بود.در آن زمان آمنحوتپ سوم، فرعون وقت بود. او مدت ده یا پانزده سال از دره نیل خارج نشد. ودر عوض خود را وقف اجرای برنامه های وسیع ساختمانی در وطنش کرد،و چنان باشکوه و جلال می زیست که باستان شناسان او را "آمنحوتپ مجلل"نام داده اند.


   تبس در آن زمان نخستین شهر دنیای باستان و در حقیقت مادر شهری پر جمعیت و مملو از مردم سرزمینهای گوناگون بود.آمنحوتپ سوم برای گریز از سر و صدا و ازدحام پایتخت،محل مناسبی را در ساحل غربی نیل،در برابر شهر برگزیده و حریم سلطنتی تازه ای در آنجا بنا کرد. فرعون آمحوتپ و ملکه تی صاحب چند دختر کوچک شده بودند،اما هنوز پسری نداشتند. از این رو هنگامی که ملکه در حدود سال 1386 پیش از میلاد پسری به دنیا آورد تمام دره نیل غرق در شادمانی شد.نام پدرش آمنحوتپ را بر او نهادند.


   زمانی که آمنحوتپ سالهای نوجوانی را می گذراند نبردی در دربار و در پشت صحنه جریان داشت. حریم سلطنتی چنان که ظاهرأ به نظر می رسیدآرام نبود. پدر آمحوتپ و کاهن بزرگ آمون برای کسب قدرت درگیر نبردی خاموش بودند.


   طی این سالها خدای جدیدی به نام آتون در دربار اهمیت و اعتبار یافته بود. این خدای جدید خود خورشید بود.(آتون یک واژه قدیمی مصری برای نشان دادن ذات واقعی و فراگیر خورشید بود. مثلأ گفته می شد که رع، خدای بزرگ آفتاب در آتون زندگی می کند.)آمنحوتپ در حریم سلطنتی معبدی برای آتون بنا کرد.


   هنگامی که ولیعهد تقریبأ بیست و یک ساله بود، با نفریتی ازدواج کرد. سه سال بعد آمنحوتپ سوم که دیگر بیمار و سالخورده شده بود او را نایب السلطنه مصر اعلام کرد.در مراسم باشکوه تاجگذاری در هرمونتیس، نزدیک تبس، ولیعهد جوان به عنوان آمنحوتپ چهارم تاج بر سر گذاشت.


   فرعون جدید می خواست در پایین دست رودخانه شهر بزرگ جدیدی بنا کند.او دیگر نمی توانست تبس را که زیر تسلط آمون و معبد عظیمش قرار داشت تحمل کند.قرار بود شهر جدید آمنحوتپ به آتون اختصاص یابد.


   هنگامی که ساختمان شهر جدید پابان می گرفت، روزی فرعون بی مقدمه اعلام داشت که نام خود را تغییر داده است.او دیگر آمنحوتپ به معنای" آمون راضی است"نام نداشت و آخن آتون نامیده می شد، یعنی"او که برای آتون سودمند است".   


     


این کار به منزله مرگ آمون بود.نام فرعون در مصر باستان اهمیت و تأثیر زیادی داشت، زیرا غالبأ بیانگر سیاست دولت نسبت به امور مذهبی بود. پادشاه با تغییر نامش به آخن آتون به مردم سراسر مصر و امپراطوری اخطار کرد که آتون به عنوان نخستین خدای مورد حمایت شاه جانشین آمون شده است.


   انتقال دربار به شهر جدید،ویرانی و تباهی تبس را درپی داشت.باراندازهای سنگی بزرگ شهر عملأ در زیر آفتاب متروک مانده بود،زیرا خراجها و کالاهای بازرگانی در باراندازهای پایتخت جدید تخلیه می شد.


   در زمان وحدت مصر همواره مقررات مذهبی و هنری خشکی بر شیوه تصویر کردن انسانها حاکم بود. هر بخشی از اندام انسان به صورتی نشان داده می شد که مصریان آن را بهترین حالت آن اندام می دانستند، به عنوان مثال،سر را به صورت نیمرخ شانه ها و کمرگاه را از روبه رو، وساقها را از نیمرخ تصویر می کردند در نتیجه چهره انسانها به قدری خشک و بی حالت از کار در می آمد که تشخیص چهره ای که در زمان آخن آتون ترسیم می کردنداز چهره ای که طی دوران خوفو ترسیم کرده بودند مشکل می نمود. از لحاظ پیکر تراشی یا نقاشی از شخص فرعون مقررات خشکی حاکم بود.


   آخن آتن تمام این مقررات را تغییر داد. او به نقاشان آموخت البته به شکلی ابتدایی و ناقص،که چگونه در تصویرها و  نقاشی هایشان از عامل بعد (پرسپکتیو)استفاده کنند.و اصرار داشت که آنها تصویر و پیکره افراد را به همان صورتی که واقعأ بودند بکشند وبسازند.


 در سالهایی که آخن آتون در شهر افق زندگی می کرد، تی قاعدتأ می بایست از رفتار و رهبری پسرش هراسان و خشمگین شده باشد، زیرا ملکه مادر به چشم می دید که مصر به علت فقدان رهبری صحیح از سوی فرعون  بیشتر و بیشتر در بی نظمی و آشفتگی غوطه ور می شد.                                                                                                                   


 


   حارمحاب، فرمانده کل قوا ،و آی، مشاور اعظم، که مردی سالخورده بود  به نیل علیا سفر کردند تا با ملکه مادر مذاکره کنند. احتمالأ آن دو به ملکه مادر قبولاندند که به عنوان میانجی به سراغ پسرش برود. شاید هم ملکه تی شخصأ به این نتیجه رسیده بود که وقت آن رسیده است که سر رشته امور را خود به دست گیرد.


احتمالأ بحث و مشاجره چندین روز بین ملکه مادر و فرعون آخن آتون به طول انجامید،و در پایان ملکه تی برنده شد حال مزاجی آخن آتون بسیار وخیم شده بود. او دیگر نه روحیه داشت و نه توان مبارزه.نفریتی اندکی بعد از پیروزی ملکه مادر مغضوب واقع شد. و شاید به دلیل آنکه از پشت کردت به آتون خودداری ورزیداز کاخ تبعید و مجبور به اقامت در کاخ شمالی شهر شد.مستخدمان شخصی او و برادر ناتنی آخن آتن که پسر شش ساله ای به نام توت عنخ آتون بود،همراه وی به اقامتگاه جدید رفتند.


   توت عنخ آتون برادر بزرگی به نام اسمنخکار داشت که با دختر بزرگ آخن  آتون ازدواج کرد. فرعون بیمار اسمنخکار را به عنوان نایب السلطنه مصر برگزید و او را با  همسرش به تبس اعزام داشت.مقرر شده بود که آنها معبد کارناک را از نو بگشایندو کاهن بزرگ آمون را به مقام پیشین باز گردانند.


   سه سال بعد اسمنخکار و همسرش هر دو در گذشتند. در همین ایام نیز فرعون آخن آتون در شهر افق    در گذشت. او بیش از چهل و دو سال نداشت.


   مصر اکنون بدون فرعون بود. و گمان می رود که نفریتی به عنوان آخرین کوشش برای حفظ کیش آتون عجولانه دست به کار شد و سریعأ ازدواج توت عنخ آتون کوچک را با دختر دوازده ساله اش ترتیب داد. به این ترتیب توت عنخ آتون نه ساله که با ایمان به آتوت پرورش یافته بود،فرعون جدید مصر شد.


   توت عنخ آتون مدتی از شهر افق بر مصر حکومت کرد، اما بعد به وسیله کاهنان پیروز و به قدرت باز گشته آمون به تبس برده شد. کاهنان او را مجبور کردند که نامش را از توت عنخ آتون به توت عنخ آمون تغییر دهد. او در بقیه زندگی کوتاهش همچون عروسکی در دست کاهن بزرگ بر مصر حکومت می کرد.


   وقتی توت عنخ آمون در سن هجده سالگی درگذشت، مشاور اعظم، آی، که در این موقع مردی بسیار سالخورده بود،حدود پنج سال به عنوان فرعون بر مصر حکومت کرد.آنگاه او هم درگذشت و حارمحاب،فرمانده کل قوای آخن آتون قدرت را به دست گرفت.حارمحاب به عنوان فرعون،سلطنت طولانی خود را وقف بازگرداندن نظم و امنیت به دره نیل و تجدید شکوه گذشته مصر کرد.


   به هنگام حکومت حارمحاب بود که حذف خاطره آخن آتون آغاز شد. کاهنان آمون با فرعون مرده به جنگ برخاستند،همانطور که او زمانی با کاهنان به جنگ برخاسته بود. نام آخن آتون از تمام بناهای یادبود ستونها و معابد زدوده


شد.


 


          فرعون رامسس


 


 


   با مرگ حارمحاب،دودمان درخشان و طولانی سلسله هجدهم نیز به پایان رسید.پس از سالهای طوفانی سلطنت آخن آتون، مصر دوباره به شرایط گذشته، به شیوه های هنری قدیم و به خدایان کهن روی آورد.


   حارمحاب بدون وارث مرد و تاج و تخت به وزیرش رامسس، که نخستین فرعون از سلسله نوزدهم است، رسید.او و  پسرش  بیشتر اوقات خود را وقف امور خود دره نیل کرده بودند.اما وقتی پسر رامسس اول به نام رامسس دوم بر تخت سلطنت نشست، مصر بار دیگر به امپراطوری چشم دوخت.رامسس دوم در حدود سال 1291 پیش از میلاد تاج فراعنه را بر سر گذاشت


   رامسس دوم خود را آماده کرد تا امپراطوری وسیع مصر را ، که به هنگام حکومت آخن آتون به طرز غم انگیزی پاره پاره شده بود، مجددأ به تصرف در آورد.


او در چهار سال اولیه سلطنتش در امتداد سواحل شرقی مدیترانه جنگها کرد وتمام شهرهای ساحلی را که به عنوان پایگاه لازم داشت باز پس گرفت.


او اندکی پس از جلوس بر تخت سلطنت پایتخت جدیدی در دلتا بنا کرد و آن را تانیس نامید.او پی در پی معبد می ساخت و سنگهای مورد نیاز را غالبأ از بناهای فراعنه پیشین بیرون می کشید.او حتی خرافات را ناچیز شمرد و دلیرانه به ویرانه های شهر افق دستبرد زد و قطعه های سنگ مرمر و خارای آن را برای ساختن معبد جدید به آن سوی نیل حمل کرد.


 


 


 


  رامسس دوم پس از شصت وهفت سال سلطنت در سن هشتاد و پنج سالگی در گذشت.                                                                                                                 


 


 سقوط امپراطوری بزرگ مصر          


 


   یکی از عوامل عمده سقوط مصر اقوام سرگردانی بودند که در این دوران به دنیای باستان روی آوردند.این قبایل در تاریخ به اقوام هند و اروپایی معروفند، اما مصریان قدیم به آنها"شمالی های جزایر" یا "مردمان دریا" می گفتند.


   سر انجام ،هفتاد و پنج سال پس از مرگ رامسس دوم، این اقوام سرگردان از پشت دروازه های مصر سر در آوردند.رامسس سوم در خشکی و دریا با این مهاجمان جنگید و آنها را از حمله به اراضی ثرتمند دلتا باز داشت. اما تا پایان سلطنت او، یعنی تا سال 1147 پیش از میلاد، مردمان دریا آخرین متصرفات مصر در فلسطین را از چنگش بیرون کشیدند.مردم دره نیل کم کم به پشت مرزهای کشورشان پس نشستند.آن روزگاری که آنها بزرگترین ملت دنیای باستان بودند برای همیشه به سر آمده بود.


   تجزیه مصر بسیار سریع صورت گرفت، به طوری که هفتاد و پنج سال پس از مرگ رامسس سوم، دره نیل از نو به دو پادشاهی جداگانه تقسیم شد.


   در سال 670 پیش از میلاد آشوری های خونخوار دره نیل را مورد تاخت و تاز قرار دادند. در پی آنها به سال 525 پیش از میلاد سپاهیان پارسی به انجا هجوم بردند.و سپس نوبت به اسکندر مقدونی رسید. در سال 322 پیش از میلاد، او در رأس سپاه جهانگشای مقدونی_ یونانیش به مصر لشکر کشید، پارسیان را بیرون راند و مدعی مالکیت دره نیل شد.با ورود اسکندر کبیر کتاب تاریخ مصر، به عنوان یک سرزمین مستقل، برای همیشه بسته شد.


   اسکندر یکی از سردارانش را که از اشراف مقدونیه بود و بطلمیوس نام داشت به فرمانداری مصر برگزید تا در ایامی که او برای فتح دنیای شرق به دور دستها می رود به جای او بر آن  سرزمین حکومت کند.چند سال بعد وقتی اسکندر درگذشت ، بطلمیوس خود را پادشاه خواند، اعقاب او تا سیصد سال بعد به نام فراعنه یونان یا بطلمیوسان بر دره نیل حکومت کردند.


   این بار نوبت به روم رسید. ملکه کلئوپاترا که آخرین فرد از دودمان بطلمیوسان بود در آن هنگام که قیصر آگوستوس همراه با لژیون های رومی سهمگینش در سال 30 پیش از میلاد وارد دلتا شد دست به خودکشی زد. در طول هفتصد سال، مصر همچون انبار غله امپراطوری روم عمل می کرد.


   سپس دوران اقتدار روم هم به پایان رسید. در سال 641 پس از میلاد اعراب به نام الله به سراسر خاور نزدیک تاختند و مصر راهم متصرف شدند. در سال 1517 مصر بار دیگر و این بار به دست ترکهای بنیانگذار امپراطوری عثمانی مسخر شد. دره نیل زیر تسلط ترکان باقی ماند تا آنکه ناپلئون بناپارت در رأس سربازان فرانسوی به سال 1798 در اسکندریه از کشتی پیاده شدند.


   آن زمان بود که ناپلئون و دانشمندانش سرزمین باستانی فرعونها را دوباره کشف کردند.


 


 


 


چرا مصریان هرم می ساختند    


حفظ بدن پس از مرگ برای مصریان از اهمیتی کلیدی برخوردار بود. چون این تنها راه برای رسیدن درست به زندگی پس از مرگ آنان بود. درنتیجه فراهم کردن مقدمات زندگی ابدی برای فرد مرده هم اهمیت زیادی داشت. زندگی پس از مرگی که آنها درصدد رسیدن به آن بودند، نسخه ای بزرگتر و بهتر از همین زندگی دنیایی شان بود که انتظار داشتند در آن هم در کنار دوستان و خانواده خود باشند.


باید بدانید که هرم تنها بخشی از آن ماشین جادویی بود که فرعون را بین دو دنیای زندگان و مردگان حرکت می داد . مجموعه هرم و ساختمانهای خاکسپاری اطرافش برای سالم نگه داشتن جسد مومیایی شده و تقدیم هدایا و نذورات به کار می رفتند تا حوایج شاه مرده را در آن دنیا هم تأمین کنند. در ابتدای ورود به این مجموعه قایقی بزرگ و مجلل مانند همین عکس پایین دفن می شد تا فرعون را به مراسم پیمودن آسمان برساند که نمادی از طلوع و غروب دایمی خورشید بود. مکان اصلی تدفین اتاقکی درون هرم بود که سعی می کردند تا حد امکان مخفی بماند و با انواع طلسمها و اوراد حفاظت شود. فرعونهای بیچاره حتی همان وقت هم از هجوم دزدان مقبره می ترسیدند.
مصریان فکر می کردند که سرزمین مردگان در همان جایی قرار دارد که خورشید فرو می رود برای همین همیشه از دری شرقی به هرم وارد می شدند و فرعون را در محلی رو به غرب دفن می کردند تا راحت تر به خانه ابدیش برسد . به هر حال با کشف عجایب دنیای مصر قدیم همه جور بلایی به سر اجساد فراعنه آمد و معلوم نیست الان روحشان مطابق آن اعتقادات چه وضعی دارد . شاید هنوز سرگردان است و باعث اتفاقات عجیبی می شود که نفرین فراعنه اش می خوانند!


 


 


 



 ( رع خدای خورشید در سفر شبانه اش از گور رامسس اول در دره شاهان)
مصریان چگونه هرم می ساختند


 اکتشافات جدید در هرم بزرگ نشان داده است که هنوز اسرار بسیاری درباره بناهای باستانی وجود دارد. یان شاو در این مقاله به بحث راجع به ساختار هرم بزرگ و روشهای به کار رفته در ساخت آن می پردازد.


 


 


 


 


 


 


 


 


 


   


 


 


 


بحثی بزرگ


لااقل از زمان یونانیان باستان ، بحث قابل ملاحظه ای در باره اینکه مصریان دقیقا" چگونه هرم بزرگ خوفو در جیزه را ساخته اند، جریان دارد.


 


متونی راجع به روشهای مهندسی مصریان در طول قرنها به جا مانده است در سالهای اخیر هم باستان شناسی تجربی، ابزار اصلی کشف روشهای ساخت بناها گشته است . با وجود این سؤالات بسیاری در مورد استخراج، تراش و حمل بلوکهای سنگ ساختمانی بی جواب مانده؛ سوالهای دیگری نیز می توان به این مجموعه اضافه کرد سوالهایی مانند  این  که چگونه سنگها به این دقت در جای خود نصب شده اند و چگونه این ستونهای عظیم، روی یک سطح کاملا" افقی برافراشته گشته و با محل ستارگان تنظیم شده اند .


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

تاق بستان کرمانشاه

 

تاق بستان مجموعه‌ای از سنگ‌نگاره‌ها و سنگ‌نبشته‌های دورهٔ ساسانی است که در شمال غربی شهر کرمانشاه در غرب ایران واقع شده است. وجود کوه و چشمه در این مکان، آن را به گردشگاهی روح‌فزا تبدیل نموده که از زمان‌های دیرین تا به امروز مورد توجه بوده است.


taghbostan-kermanshah-01



taghbostan-kermanshah-10


طاق بستان بر سر سراهی سنندج ، کرمانشاه ، همدان و در 9 کیلومتری شمال شهر کرمانشاه  قرار دارد ، دو طاق و یک چشمه گوارا که از شهرت و اهمیت خاصی برخوردار است . دو سقف طاق بستان یک اندازه نیستند اما هر دو بهم پیوسته اند ، طاق سمت چپ بزرگتر است . این دو طاق از سنگ خام خاکستری رنگ و در کوه حفر شده اند . خاصیت ویژه این سنگ آنست که نمی گذارد گیاه و سبزه در آن روئیده شود .

taghbostan-kermanshah-05


حجاری طاق بزرگتر که به پهنای 5/7 متر و ارتفاع حدود 9 متر و به عمق 5/6 متر است متعلق به دوره خسرو پرویز میاشد . جدار عقب آن به دو نقش برجسته صحنه های شکار مزین هستند . در بالای مدخل طاق و در گوشه ی آن دو نقش برجسته خدای پیروزی منقوش است که شباهت به حجاریهای یونانی دارد . نقش فوقانی جدار عقب غار یک صحنه از تاجگذاری را نشان میدهد




taghbostan-kermanshah-03

درخت زندگیدر کنارهٔ ورودی طاق، سنگ‌نگاره‌ای زیبا از فرشتگان بال‌دار، درخت زندگی، مجالس شکار گراز و شکار مرغان و ماهیان در مرداب و نقش‌های فیل، اسب و قایق می‌باشد که حاکی از مراسم بزم و شادی است.


taghbostan-kermanshah-11
تصویر دو تاق در شب


طاق بستان در زبان بومی (کردی) طاق وسان گفته می‌شود. «سان» به معنی سنگ می‌باشد و به این ترتیب طاق بستان طاق سنگی معنی می‌دهد. این مجموعه در قرن سوم میلادی ساخته شده است. شاهان ساسانی نخست نواحی اطراف تخت جمشید را برای تراشیدن تندیس‌های خود برگزیدند، اما از زمان اردشیر دوم و شاهان پس از او طاق بستان را انتخاب کردند که در بین راه جادهٔ ابریشم قرار داشت و دارای طبیعتی سرسبز و پر‌آب بود.



نقش سواره زره پوش
طاق کوچک شاهپور دوم و شاهپور سوم
نقش برجسته اضافه شده توسط محمد علی میرزا در قرن 19
ایوان بزرگ، شکارگاه گراز
ایوان بزرک، خسرو سوار بر شبدیز
مجموعه ساسانی تاق بستان
تصویر دو تاق در شب
سرستون ایزدبانو آناهیتا، موزه تاق بستان
سرستون ایزد بهرام، موزه تاق بستان

 

 
 نقش برجسته تاج ستانی ارشیر دوم
 
اردشیر دوم در وسط، در سمت راست اهورا مزدادر سمت راست ایوان كوچك، سنگ نگاره ای وجود دارد كه صحنه تاج ستانی اردشیر دوم، نهمین شاه ساسانی را نشان می دهد. در این صحنه، شاه ساسانی به حالت ایستاده با صورتی سه ربعی و بدنی تمام رخ در مركز صحنه نقش شده كه دست چپ را بر روی قبضه شمشیر گذاشته و با دست راست حلقه روبان داری را از اهورا مزدا می گیرد. شاه ساسانی چشمانی درشت و ابروانی برجسته دارد. ریش او مجعد و موهای سرش به صورت انبوه بر روی شانه‌ها آویخته شده است. وی گوشواره‌ای بر گوش و گردنبندی در گردن و دستبندی در مچ دارد. گوشواره او به شكل حلقه مدوری است كه گوی كوچكی به آن آویزان است. گردنبند او نیز شامل یك ردیف مهره های مرواریدی درشت است.

taghbostan-kermanshah-02




 
نقش سواره زره پوشدر زیر نقش تاج‌گذاری خسرو پرویز سواری زره‌پوش سوار بر اسب قرار دارد. یقین نیست که این سوار کیست، یا یک رزم‌جوست یا خسرو پرویز یا پیروز ساسانی. اما نشان‌گر فر و قدرت شاه و ایرانیان است.
در این تصویر شاه در میان و در سمت راست وی فروهر (FARAVAHAR) قرار دارد.



taghbostan-kermanshah-09

برابر آیین ایرانیان باستان هر کس که می‌خواست شاه باشد لازم بود دارای شایستگی شاهی و فر کیانی (ایزدی) باشد. از نیروی این فر کیانی است که شخص به کمالات روحانی و نفسانی آراسته می‌گردد و از سوی خداوند برای راهنمایی مردم برگزیده می‌شود. در آیین زرتشتیان، هر کس که مورد خشنودی پروردگار باشد خواه پادشاه، خواه پارسا یا خواه دانشمند، دارای فر ایزدی است.




نگاره فروهر همیشه در زمان باستان به صورتی که در اینجا نقش شده، نمایان است که در آن فروهر تاجی کنگره‌دار بر سر دارد و حلقه فر ایزدی را به شاه می‌دهد. لباس شاه و نگاره فروهر تا حدی یکسان است. هر دوی آن‌ها شلواری چین‌دار به پا دارند که توسط بندی به مچ پایشان چسبیده است. هم‌چنین هر دو دارای کمر‌بند و دست‌بند هستند. درسمت چپ شاه، میترا یا مهر، پیامبر باستانی ایران قرار دارد. مسیح از لحاظ تولد و آیینش بسیار شبیه میتراست. حتی بسیاری از آیین‌های مسیحی همان آیین‌های میتراییسم هستند.


ایوان بزرگ، شکارگاه گراز
taghbostan-kermanshah-08

 
طاق بزرگتصویر وی در کنار تصویر شاه بیان‌گر پاک شدن قلب شاه از نفرت و روی آوردن به مهرورزی است که این مفهوم همواره از دید ایران‌شناسان بیگانه دور مانده است. پیکان‌های نوری از سر میترا در تمامی سمت‌ها پراکنده شده و هر پیکان نوریست که مهر می‌پراکند تا شاه را در بر گیرد. هم‌چنین میترا شاخه‌ای از نبات که «برسم» نام دارد در دست دارد که با آن مشغول اجرای آیین زایندگی و کامیابی است.

در سترگ‌ترین طاق، سه تندیس مشاهده می‌شود. شاه در میان، فروهر در سوی راست وی، که مانند تاج‌گذاری اردشیر دوم است و آناهیتا در سوی چپ شاه. آناهیتا فرشتهٔ آب‌هاست و نمود خرمی و سرسبزی.

خسرو پرویز علاقهٔ زیادی به آناهیتا داشت و معبد آناهیتا را در نزدیکی کنگاور، شهری در خاور کرمانشاه ساخت و در آن‌جا دل به مهر شیرین نهاد.

کلیه تصاویر و نقوش این برجستگی با مهارت و دقت انجام گرفته و جزئی ترین چیزها با ظرافت درست شده است .

طاق کوچک
 
طاق کوچک شاهپور دوم و شاهپور سوم
تصویر بازسازی شده از شاپور دوم و سومطاق کوچک که بین نگاره و طاق بزرگ‌تر واقع شده، دارای دو نقش در بالای دیوارهٔ طاق و دو کتیبه است. این کتیبه‌ها به خط پهلوی ساسانی هستند و داستان نقوش را بیان می‌کنند. دو تندیس طاق کوچک، نقش های شاهپور دوم و سوم هستند.

taghbostan-kermanshah-06



 آسیب ها

 
نقش برجسته اضافه شده توسط محمد علی میرزا در قرن ۱۹در بالای این تابلوی حجاری بسیار نفیس ، متاسفانه در زمان قاجار دستکاریهائی صورت گرفته و تصاویری را حجاری کرده اند که لطمه فراوانی به طاق بستان وارد کرده است ، تصویر یک حاکم خود خواه در زمان قاجار که خواسته است از خود زیر این طاق یادگاری گذاشته باشد .

taghbostan-kermanshah-07


این حجاری مجسمه محمد علی میرزا پسر فتحعلی شاه قاجار را نشان می دهد . تصویر چنان نامناسب و بی ارزش است که حتی ناصرالدین شاه در سفرنامه خود در این باب چنین نوشته است :

بالای این صفحه آغاغنی ، خواجه پاشی محمد علی میرزای مرحوم ، که از طوالش گیلان بوده ، زحمت کشیدن صورت مرحوم شاهزاده را نشسته و حشمت الدوله پسرش و پسر کوچکتر را داده است حجاری نموده . خود آغاغنی را هم با هیات مکروه ایستاده در جلوی شاهزاده نقش کرده اند . طوری به او بیفتاده که واقعا مهوع است و طاق را ضایع کرده است و بسکه بد حجاری شده روی اشکال را رنگ آمیزی کرده اند . الحق مایه تضییع طاق شده است .

گویند فرشی از جواهر بر کف طاق بوده که هنگام حمله اعراب به ایران میان فرماندگان عرب تقسیم شده است. طاق بستان از دیر باز مورد حمله مهاجمان به ایران بوده و در زمان حضور نیروهای استالین و انگلیس خساراتی به آن وارد شده اما هنوز شکوهمند است.



سرستون ایزدبانو آناهیتا، موزه تاق بستان

taghbostan-kermanshah-12_400 

 

سرستون ایزد بهرام، موزه تاق بستان

taghbostan-kermanshah-13 
 یک نیزه دار و یک کماندار پشت سر داریوش دیده می‌شوند. بلندی قامت داریوش در نقش ۱۸۰ قامت نیزه دار و کماندار حدود ۱۵۰ و قامت شورشیان حدود ۱۲۰ سانتیمتر است. متن و نقش بر اثر عواملی چند از جمله عوامل زمین شناختی فرسایش باران و باد رسوب مواد آلی رشد جلبک در درز سنگها و تأثیر سایر پدیده‌های طبیعی فیزیکی شیمیایی و نیز تخریب به دست بشر بویژه در عصر رواج تفنگ ـ که از قسمتهای برجسته و نمایانتر نقش و از فاصله دور به عنوان نشانه استفاده می‌کرده‌اند ـ و ناآگاهیها و بی مبالاتیهای دیگر آسیب جدی دیده‌است.

سنگ نبشته بیستون در کرمانشاه

نکته‌های اصلی کتیبه بیستون از این قرار است : معرفی داریوش از زبان خود او دودمان هخامنشی چگونگی اعاده پادشاهی به هخامنشیان شیوه حکومت داریوش مرگ کمبوجیه طغیان گئوماتا و کشته شدن او در پاییز ۵۲۲ ق م شورش و طغیان در بسیاری از سرزمینها و سرکوبی آنها و اعاده نواحی بسیاری که از فرمانبرداری سر باز زده بودند پیروزیهایی که در نوزده نبرد نصیب داریوش شده‌است و از جمله پیروزی مهم و دشوار بر سکاها چگونگی استقرار آرامش و امنیت در امپراتوری پهناور رد ادعاهای یاغیان ضدحکومت هشدار نسبت به دروغگویی دفاع از راستی و راستگویی دعای نیک در حق کشور و مردم سپاسگزاری داریوش از یاریهای اهورامزدا در غلبه بر معارضان و بازگشتن صلح اندرز به شاهان آینده و کسانی که کتیبه بیستون را می‌خوانند نام کسانی که در غلبه بر گئوماتا از داریوش پشتیبانی کردند و اشاره به انتشار متن کتیبه در سراسر قلمرو هخامنشی به خط میخی و سه زبان پارسی باستان، بابلی و ٔعیلامی را می‌خوانند.


در سالهای اخیر و درپی تصویب طرحی در سازمان میراث فرهنگی کشور به منظور حفاظت از آثار تاریخی بیستون در قالب یکی از طرحهای ملی اقداماتی برای نجات دادن مهمترین کتیبه سنگی جهان و حفاظت علمی و روشمند از آن آغاز شده‌است. (مهدی آبادی - سازمان میراث فرهنگی . پروژه‌های بزرگ بیستون و طاق بستان)

این کتیبه‌ها کلید کشف رمز کلیهٔ خطوط میخی گردید. به ویژه «سر هـ. رالینسون» در این موفقیت سهمی بسزا دارد.

سنگ نبشته بیستون در کرمانشاه

نقوش برجستهٔ غیرمهمی از ادوار اشکانیان بر صخره‌های کوچک کنار جاده و در پائین کوه دیده می‌شود.

وقفنامهٔ جدیدی در دوران شاه سلیمان صفوی در زمان صدارت شیخ علیخان زنگنه در وسط نقش عهد اشکانی احداث شده‌است. در زمستان ۱۳۳۷ هـ. ش. ضمن عملیات جاده‌سازی مجسمه هرکول و آثار معبد سلوکی در پایین کوه کشف گردید