مقدمت گلباران











به گزارش آخرین نیوز به نقل از مهر، روستای ابوالوفا در شرق شهرستان کوهدشت استان لرستان واقع شده است. روستایی که بیشتر اهالی آن از لرنشینان منطقه غرب ایران هستند. در روستای کوچک ابوالوفا قبرستان بزرگ و قدیمی وجود دارد که از سالیان دور تا کنون محل تدفین بزرگان لرستان بوده است. هر سنگ قبری که برای درگذشتگان قرار داده اند می بایست در شان آن مرحوم باشد بنابراین سعی شده تا سنگهای قبرها دارای با شکوهترین طرحها و سنگها باشد.
روی بیش از 500 قبر قدیمی که بیشتر به صورت پلکانی ساخته شده اند، سنگهای آهکی سفید و کرم رنگی وجود دارد که طرح و نقشهایی از مراسمهای سنتی، شکار، مویه زنان، سوگواری، رزم، نیایش، ازدواج و ... روی سنگها کنده کاری شده است.
بسیاری از سنگهای قدیمی این قبرستان که به نظر می رسد به دوره افشاریه یا زندیه بر می گردد دو متر طول دارند و مستطیل شکل هستند. اکنون یا بسیاری از این سنگها به جای جرز دیوار و نیمکت استفاده می شود و یا به دلیل ساخت و سازها داخل زمین دفن شده اند.
آرش نورآقایی، راهنمای تور در بازدید خود از قبرستان ابوالوفا به خبرنگار مهر گفت: بیشتر سنگ قبرهایی که در قبرستان معروف این روستا وجود دارد پلکانی (زیگوراتی) هستند که شاید با تحقیق بر روی این گونه از قبرها، پیشینه معماری مقبره کوروش برای کارشناسان آشکار شود.

نورآقایی با اعلام اینکه قبرها با چیدمان ویژه و سنگهای لاشهای ساخته شدهاند بیان کرد: سنگ قبرهای این قبرستان برافراشته، چهار وجهی و هرمی شکل هستند که روی آنها نوشتهها و نقوش زیبا و معناداری دیده میشود.
این محقق گردشگری افزود: شاید بتوان گفت طرح مقبرههای روستای ابوالوفا شبیه به مقبره کوروش است. البته تفاوتهای بسیاری با یکدیگر دارند. قبرهای ابوالوفا قدمت تاریخی زیادی ندارند. ولی می توان حدس زد که طرح روی این مقبرهها از طرحهای قدیمیتر اتخاذ شده و هنوز هم مقبرههایی به شکل زیگوراتی و با طرحهای مختلف روی آن ساخته میشود.

نورآقایی با اشاره به شباهت ساخت قبرهای ابوالوفا و آرامگاه کوروش گفت: روستای ابوالوفا روزگاری جزو امپراطوری ایلامیها محسوب میشده و کوروش نیز در سرزمین "انشان" که متعلق به ایلامیان بود به دنیا آمد.
وی با اشاره به اینکه تا کنون تحقیقات باستان شناسی روی این قبرها انجام نشده گفت: شاید اگر باستان شناسان تحقیقاتی در این زمینه انجام دهند، بتوان نمونههای کهنتری نیز از سنگهای قبر قدیمی پیدا کرد.
این محقق میراث فرهنگی بیان کرد: در حال حاضر برخی از قطعههای شکسته شده و نقش دار سنگ قبرها در میان نخالههای ساختمانی روستا پیدا می شود. برخی هم در میان فضولات چهارپایان به حال خود رها شدهاند. اما سنگهای برافراشته گاهی در کنار در ورودی خانه ها جای دارند و یا از آنها به عنوان نیمکت استفاده می شود!

وی افزود: در میان قبرهای این قبرستان یک زائرسرای بزرگ ساخته شده که به گفته مردم محلی این روستا اداره اوقاف این ساختمان را دقیقا وسط قبرستان ساخته و نیمهکاره رها کرده است.

این تور لیدر افزود: سنگ قبرهای روستای ابوالوفا ارزش فرهنگی و هنری دارند و از لحاظ مردمشناسی منطقه نیز حائز اهمیت هستند. حتی قبرستان این روستا می تواند به عنوان یک مقصد گردشگری مورد توجه قرار بگیرد.
امیر منصوری، کارشناس ارشد باستان شناسی در استان لرستان با اعلام اینکه مقبره ابوالوفا در این قبرستان مورد احترام مردم روستاست گفت: چندی پیش اداره اوقاف استان لرستان آرامگاه جدیدی برای ابوالوفا ساخت. آنها با این کار باعث شدند که بسیاری از سنگ قبرهای قدیمی این قبرستان به زیر خاک برود. به همین دلیل اکنون نمی توان حدس زد که قدیمی ترین سنگ قبر مربوط به چه دوره ای است.
منصوری با اعلام اینکه برخی شنیده ها حاکی از آن است که قدمت قبرهای قبرستان ابوالوفا به دوره زندیه یا افشاریه برمی گردد تصریح کرد: حدود هفت یا هشت سال پیش مقبره جدیدی برای زائران آرامگاه ابوالوفا ساخته شد و در کنار آن نیز مرکز اقامتی در حال ساخت است. مسئولان اداره اوقاف با این کار بخش اعظمی از قبرستان و سنگهای قدیمی آن را از بین بردند.
وی با بیان اینکه اکنون نیز تدفین درگذشتگان منطقه کوهدشت در این قبرستان ادامه دارد گفت: در قبرستان ابوالوفا سنگهای قدیمی با نقوش بسیار زیبایی وجود داشت که اکنون یا ناپدید شده اند و یا در اثر ساخت و سازهای اداره اوقاف در زیر زمین مدفون هستند.
این کارشناس باستان شناسی افزود: سازمان میراث فرهنگی تا به حال هیچ توجهی به زیبایی سنگهای قبرستان ابوالوفا نکرده است. در حالی که می توان گفت این قبرستان به همراه قبرستانهای مهم دیگر استان لرستان که دارای سنگ قبرهای بسیار زیاد و زیبایی هستند می توانند در فهرست آثار میراث فرهنگی به ثبت برسند.
منصوری گفت: در استان لرستان و منطقه کوهدشت به خصوص بخش کونانی در ده کیلومتری روستای ابوالوفا می توان سنگ قبرهای بسیار قدیمی پیدا کرد اما تا کنون هیچ یک از مسئولان استان به ویژه سازمان میراث فرهنگی استان توجهی به تخمین قدمت آنها نکرده اند. حتی مردم روستا نیز ارزش فرهنگی، هنری و تاریخی قبرها و سنگ قبرهای این منطقه را نمی دانند و اهمیتی به نگهداری از آنها نمی دهند.
در همین رابطه عبدالهی، سرپرست اداره اوقاف شهرستان کوهدشت درباره ساخت و سازهای اداره اوقاف در قبرستان ابوالوفا و از بین رفتن سنگهای قدیمی به خبرنگار مهر گفت: به زودی پیمانکاران شروع به ساختن مرکز اقامتی در روستای ابوالوفا می کنند.
وی با بیان اینکه بعید می دانم سنگهای بسیار قدیمی در این قبرستان مانده باشد افزود: ما به سازمان میراث فرهنگی استان لرستان گفته ایم که بررسی کند آیا ساخت و ساز اداره اوقاف آسیبی به سنگهای قبرستان ابوالوفا وارد می کند اما تا به حال هیچ جوابی به ما نداده اند
گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه میهن پرست ایرانی

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
|
تخت جمشيد؛ پايتخت باستاني ايران 16آوريل سال 465 پيش از ميلاد رسما اعلام شد كه تخت جمشيد، پايتخت اول ايران خواهد بود. ساختن شهر، كاخ شاه و تالارهاي پذيرايي آن 51 سال طول كشيده بود. نوروز سال 465 پيش از ميلاد در تخت جمشيد برگزار شده بود، ولي در اين روز (27 روز پس از نوروز) مراسم پايتخت شدن تخت جمشيد برگزار شده بود، زيرا اهميت روز ملي ايرانيان چنان بود كه نبايد حتي با پايتخت اعلام شدن يك شهر مخلوط ميشد. طرح ساختن تخت جمشيد از داريوش بزرگ است. گزارش تصويري ، حاوي عكسها و اطلاعاتي راجع به اين بناي عظيم تاريخي است
تخت جمشید نام امروزی «پارسَه» است. «پارسه» از زبان پارسی باستان است و یونانیان آن را پِرسپولیس ـ به یونانی یعنی پارسهشهر) خواندهاند. این بنا را "تخت جمشید" یا قصر شاهی جمشید پادشاه اسطورهای ایران مینامند که در شاهنامه فردوسی آمدهاست. آنگونه که در منابع متعدد و گوناگون تاریخی آمده، ساخت تخت جمشید در حدود ۲۵ قرن پیش در دامنه غربی کوه رحمت، به عبارتی میترا یا مهر و در زمان داریوش کبیر آغاز گردید.
براساس خشتنوشتههای کشفشده در تخت جمشید، در ساخت این بنای با شکوه معماران، هنرمندان، استادکاران، کارگران، زنان و مردان بیشماری شرکت داشتند که علاوه بر دریافت حقوق از مزایای بیمه کارگری نیز استفاده میکردند. ساخت اين مجموعه بزرگ و زيبا بنا به روايتي 120 سال به طول انجاميد.
درباره ماهیت تخت جمشید اظهارنظرهای جالب و متفاوتی ابراز شدهاست. بعضی آن را "مقبره نوح" دانستهاند، برخی"تالار دادگاه"، برخی "کاخ کورش"، برخی معبد و برخی "پرستشگاه بتپرستان". هنوز هم چنانکه باید ماهیت اصلی تخت جمشید روشن و آشکار نشدهاست. شادروان "حسن پیرنیا" آن را بقایای یک ارگ یا قلعه دانستهاست که داریوش در هنگام توقفهای طولانی، اقامت در آن را بر بابل و شوش و همدان ترجیح میداد. "جرج .ن. کرزن" نیز اعتقاد دارد که تخت جمشید اقامتگاه اختصاصی پادشاهان هخامنشی بودهاست.
برخي ايرانشناسان معتقدند که شاهان هخامنشی نوروز را در تخت جمشید برپا میداشتند. " ریچارد فرای " تخت جمشید را نشانهای از هنر شگفت جهان باستان شمرده و از آن به عنوان مکان مقدسی یاد کرده و احتمال دادهاست که در زمان داریوش واقعهای به آن اهمیت خاص بخشیدهاست. به اعتقاد او، این مکان از دید پادشاهان ساسانی نیز اهمیت و قداست داشته، تا جایيکه نقشهای برجسته نقش رستم به میمنت تخت جمشید در نزدیکی آن بر کوه نقش بستهاست. اهمیت معنوی و قداست تخت جمشید موجب شده که مراسم تاجگذاری در آن برگزار شود و آرامگاه پادشاهان و کعبه زرتشت در نزدیکی آن ایجاد گردد.
برخی هم تخت جمشید را یک رصدخانه پنداشتهاند و دلیل خود را نشانهای ذکر میکنند که در میان تالار سه دروازه کشف شدهاست. این نشانه سنگ مکعبشکلی است که روی آن یک دایره و سه خط کشیده شده و جز برای مقاصد نجومی و رصدی کاربرد دیگر نداشته و برای یافتن "نقطه اعتدالین" به کار میرفته است.
پیش از انجام تشریفات نوروز، بزرگان و نمایندگان کشورها به تخت جمشید میآمدند و در دشت وسیع مرودشت و مغرب تخت جمشید قرار گرفته، خیمه میزدند. روز نوروز، بزرگان و نجبای پارسی و مادی از پله وسیعی که مقابل تخت جمشید قرار گرفته، بالا میرفتند و از دروازه بزرگ خشایارشاه از میان مجسمههایی که نیمه پیکرشان انسان و نیمه دیگر حیوان است و بهعنوان نگهبان در مدخل کاخ قرار داده شده، عبور میکردند و پس از آن وارد حیاط مقابل در "آ پادانا" میشدند.
پذیرایی اشخاص در کاخ داریوش انجام می گرفت و در پایان پذیرایی، شاه و میهمانان از همان راهی که وارد تالار شده بودند به سوی " سه دروازه " مراجعت می کردند و از در شرقی خارج می شدند ، سپس شاه و همراهانش از طرف جنوب وارد تالار "صد ستون " می شدند . پیش از ورود شاه به تالار صد ستون روسای نمایندگان ملتها و همراهانشان که هدایای قیمتی در دست داشتند به طرف " تالار تخت " ( صد ستون ) روان می شدند .
در اطراف ان سربازان جاویدان حرکت می کردند ، روسای نمایندگان از پله های بزرگ تخت جمشید بالا می رفتند و از دروازه بزرگ خشایار شاه عبور می کردند . سپس از درشرقی تالار مجاور درواز گذشته وارد گذرگاه طویلی می شدند.
در انتهای گذرگاه دروازه دیگری بود که نا تمام مانده بود ، دعوت شدگان از مقابل ان دروازه نیز عبور کرده داخل حیاط بزرگی می شدند . در انجا سران بزرگ لشکر در تالار ستون داری گرد می امدند . ان گاه دعوت شدگان را به دربار راهنمایی می کردند ، روسا یکی پس از دیگری وارد تالار می شدند و در پیشگاه شاه هدایای خود را تقدیم می کردند . در این تالار میهمانان از طریق دیدن نقش برجسته ها و علایم و نشانه ها و توضیحاتی که به انها داده میشد با دید گاههای سیاسی و اعتقادی شاه اشنا می شدند .
نمایندگان ملتها پس از تحویل هدایا از همان راهی که امده بودند مراجعت می کردند و از درواز بزرگ خشایار شاه خارج می شدند". با وجودی که ماهیت تخت جمشید هنوز کاملا مشخص نشده ، تمامی ایران شناسان وباستانشناسان جایگاه با اهمیت ان را در دنیای قدیم یاداوری کرده اند.
|
با سلام امروز درباره تمدن گمشده دیگری در قلب خاورمیانه صحبت میکنیم ، تمدن باشکوه " پارسه " تمدن ایرانیان باستان .
تخت جمشید
تخت جمشید در نزدیکی شهر مرودشت و در فاصله حدود 65 کیلو متری شمال شرق شیراز واقع است . یونانیان به ان" پرس پولیس " می گفتند و در ایران قدیم از ان به نامهای " چهل منار " نام برده شده است .
تخت جمشید از جمله اثار باستانی مهم ایران بوده که توجه جهانگردان را به خود جلب کرده است . " اودریش فون پوردئن " کشیش المانی و جهانگردی که در سال 1318 م / 717 هجری قمری به ایران امد و در مسیر خود از تخت جمشید بازدید نمود ، دربار ان نوشته است : " به شهری رسیدیم که " کنام " نام داشت و سابقا شهر بزرگی بود ودر سابق به رومیها خسارت بسیار وارد کرد . در این شهر هنوز چندین قصر پابرجاست ولی احدی در ان منزل ندارد "
در سال 1474 میلادی / 878 هجری قمری نیز جهنگرد دیگری به نام " جوزف باربارو " از تخت جمشید دیدن کرد و نوشته است ان محل به " چهل منار " شهرت داشته . بار بارو بعضی از نقشهای تخت جمشید را شبیه نقشهایی توصیف کرده که اروپا ئیان از " پدر اسمانی خود " می ساخته اند . او درباره نقش" فروهر " نوشته است : " میگویند ان نقش سلیمان است " . در زمان صفویه جهانگردان زیادی در هیئتهای سیاسی و بازرگانی به ایران امدند و بیشتر انها از تخت جمشید بازدید کردند .
برخی از این جهانگردان ، یک نفر نقاش را هم با خود همراه داشتند تا جاهای جالب و مهم را نقاشی کنند .
این نقاشیها به منزله دوربینهای عکاسی امروز بودند . نقاشیهای این نقاشان از تخت جمشید ، جالب و دیدنی و در بردارنده اطلاعات ارزشمند است .
از اقدامات مهم جهانگردان و بازدید کنند گان تخت جمشید ، کشف راز " خط میخی " بود . در سال 1765 م / 1144 ش ، جهانگرد محققی به نام " کارستن نیبور " در مدت اقامت سه هفته ای خود در تخت جمشید ، نقشه کامل ان را ترسیم و کتیبه های میخی را به دقت رونویس کرد ودر سال 1802 م/ 1181 ش " گئورک فریدریش گروتفند " با استفاده از ان رونویسها توانست کلید خواندن خط میخی فارسی باستان را به دست اورد و گامی مهم در جهت شناخت تاریخ ایران کهن بردارد .درباره ماهیت تخت جمشید اظهار نظر های جالب و متفاوتی ابراز شده است . بعضی ان را " مقبره نوح" دانسته اند ، برخی" تالار دادگاه" ، برخی "کاخ کورش" ،برخی معبد وبرخی " پرستشگاه بت پرستان" . هنوز هم چنانکه باید ماهیت اصلی تخت جمشید روشن واشکار نشده است . شادروان " حسن پیر نیا " ان را بقایای یک ارگ یا قلعه دانسته است که داریوش در هنگام توقفهای طولانی ، اقامت در ان را بر بابل و شوش و همدان ترجیح می داد .
" جرج .ن. کرزن" نیز اعتقاد دارد که تخت جمشید اقامتگاه اختصاصی پادشاهان هخامنشی بوده است .
" اندره گدار" ابنیه روی صفحه تخت جمشید را به سه بخش مشتمل بر اقامتگاه سپاهیان ، خزاین و تالارهای پذیرایی پادشاهان هخامنشی تقسیم کرده و احتمال داده است که تنها یک کاخ برای سکونت در تخت جمشید بوده است و ان "تچرای" " بهشت" داریوش بوده است .
برخی هم تخت جمشید را یک رصد خانه پنداشته اند و دلیل خود را نشانه ای ذکر می کنند که در میان تالار سه دروازه کشف شده است . این نشانه سنگ مکعب شکلی است که روی ان یک دایره و سه خط کشیده شده و جز برای مقاصد نجومی و رصدی کاربرد دیگر نداشته و برای یافتن " نقطه اعتدالین " به کار می رفته است.این فرضیه را "دکتر پرویز ورجاوند" به گونه دیگری بیان کرده است . بر اساس نظریه ایشان ، " بنابر بر دلایلی میان جنبه های نجومی و بنای این مجموعه و مراسمی که در هنگام نوروز و سال ن صورت می گرفته است ارتباطی وجود دارد و برخی نگاره ها مانند" حمله شیر به گاو " دلیل ان ارتباط می باشد ."
"م.موله" نیز معتقد است که شاهان هخامنشی نوروز را در تخت جمشید برپا می داشتند . "رمن گیرشمن" با اطمینان رابطه تخت جمشید را با نوروز این گونه بیان کرده است : " پیش از انجام تشریفات نوروز ، بزرگان ونمایندگان کشورها به تخت جمشید می امدند و در دشت وسیع مرودشت و مغرب تخت جمشید قرار گرفته خیمه میزدند ، روز نوروز ، بزرگان و نجبای پارسی و مادی از پله وسیعی که مقابل تخت جمشید قرار گرفته بالا می رفتند و از دروازه بزرگ خشایارشاه از میان مجسمه هایی که نیمه پیکرشان انسان و نیمه دیگر حیوان است و به عنوان نگهبان در مدخل کاخ قرار داده شده عبور میکردند و پس از ان وارد حیاط مقابل در " آ پادانا " می شدند . پذیرایی اشخاص در کاخ داریوش انجام می گرفت و در پایان پذیرایی ، شاه و میهمانان از همان راهی که وارد تالار شده بودند به سوی " سه دروازه " مراجعت می کردند و از در شرقی خارج می شدند ، سپس شاه و همراهانش از طرف جنوب وارد تالار "صد ستون " می شدند . پیش از ورود شاه به تالار صد ستون روسای نمایندگان ملتها و همراهانشان که هدایای قیمتی در دست داشتند به طرف " تالار تخت " ( صد ستون ) روان می شدند . در اطراف ان سربازان جاویدان حرکت می کردند ، روسای نمایندگان از پله های بزرگ تخت جمشید بالا می رفتند و از دروازه بزرگ خشایار شاه عبور می کردند . سپس از درشرقی تالار مجاور درواز گذشته وارد
گذرگاه طویلی می شدند . در انتهای گذرگاه دروازه دیگری بود که نا تمام مانده بود ، دعوت شدگان از مقابل ان دروازه نیز عبور کرده داخل حیاط بزرگی می شدند . در انجا سران بزرگ لشکر در تالار ستون داری گرد می امدند . ان گاه دعوت شدگان را به دربار راهنمایی می کردند ، روسا یکی پس از دیگری وارد تالار می شدند و در پیشگاه شاه هدایای خود را تقدیم می کردند . در این تالار میهمانان از طریق دیدن نقش برجسته ها و علایم و نشانه ها و توضیحاتی که به انها داده میشد با دید گاههای سیاسی و اعتقادی شاه اشنا می شدند .
نمایندگان ملتها پس از تحویل هدایا از همان راهی که امده بودند مراجعت می کردند و از درواز بزرگ خشایار شاه خارج می شدند " .
با وجودی که ماهیت تخت جمشید هنوز کاملا مشخص نشده ، تمامی ایران شناسان وباستانشناسان جایگاه با اهمیت ان را در دنیای قدیم یاداوری کرده اند .
" ریچارد فرای " تخت جمشید را نشانه ای از هنر شگفت جهان باستان شمرده و از ان به عنوان مکان مقدسی یاد کرده و احتمال داده است که در زمان داریوش واقعه ای به ان اهمیت خاص بخشیده است . به اعتقاد او ، این مکان ا زدید پادشاهان ساسانی نیز اهمیت و قداست داشته ، تا جایکه نقشهای برجسته نقش رستم به میمنت تخت جمشید در نزدیکی ان بر کوه نقش بسته است . اهمیت معنوی وقداست تخت جمشید موجب شده که مراسم تاج گذاری در ان برگزار شود و ارامگاه پادشاهان و کعبه زرتشت در نزدیکی ان ایجاد گردد .
«تیرداد» برادر «بلاش یکم» (ولاش یکم) پادشاه اشکانی بود و طی رخدادی که در زیر می آید به پادشاهی ارمنستان رسید. در روزگار او، چون با خواهرش «خسرودخت» برای شکار و گردش به آن منطقه میرفتند، در منطقه «گارنی» Garni ارمنستان بناهای زیادی ساخته شد. بخشی از این بناها هم اکنون در محدوده «قلعه گارنی» قرار گرفته است که جزو میراث فرهنگی کشور ارمنستان به شمار میروند.
بلاش نخست (اشک ۲۲) پسر وونن Vonones (اشک ۲۱) بود که در سال ۵۱ میلادی به پادشاهی رسید و تا سال ۷۷ میلادی فرمانروایی کرد. در زمان بلاش یکم بود که نخستین کارها برای رسمی شدن دین زرتشتی در ایران انجام شد. بدین ترتیب که در پشت سکههای او نقش آتشگاه با یک روحانی دیده میشود و برای نخستین بار این سکه ها با الفبای پهلوی اشکانی ضرب شدند.
در زمان همین پادشاه بود که متن اوستا نوشته شد. پادشاه پارت برای درهم شکستن مقاومت شهر سلوکیه (واقع در ترکیه امروزی) تصمیم گرفت که شهر بلاش آباد (ولاش آباد) Vologasia را بنا کند و این شهر بعدها مرکز جدیدی برای تجارت شد.
تیرداد اشکانی پادشاه ارمنستان
پس از جنگهای دراز بین ایران و روم بر سر ارمنستان، در زمان بلاش یکم توافقی به عمل آمد که برادر بلاش یعنی تیرداد، پادشاه ارمنستان شود ولی تاج پادشاهی را از دست امپراتور روم بگیرد.
روم، پس از شکست نظامی، برای حفظ آبرو این مصالحه را پذیرفت. بنابراین در سال ۶۶ میلادی پادشاه جدید ارمنستان به همراه خانواده خود و ۳۰۰۰ سوار از اشراف و نجیب زادگان به ایتالیا رفت. او در طی جشنهای عمومیاز سوی «نِرون» Neron تاج گذاری شد. از این پس بود که دودمان اشکانی در ارمنستان فرمانروایی کرد و صلح بین ایران و روم نزدیک نیم سده پایدار بود. چون منطقه ارمنستان نقش بسیار مهمی در جنگ های بین ایران و روم داشت.
تاریخچه دژ گارنی Garni
دژ (قلعه) گارنی به احتمال زیاد جایگاه اصلی حکومت تیرداد در ارمنستان بوده است. این دژ بر روی یک سطح مثلثی شکل قرار گرفته است و به وسیله دو دره تنگ عمیق در دو سو، محافظت میشود. بخش شمالی قلعه به وسیله دیواری که از قطعه های بزرگ سنگ بازالت ساخته شده است، احاطه میشود. در داخل قلعه خرابه هایی از نیایشگاه میتراییسم، کاخ سلطنتی و یک کلیسا مانده است. سنگ نبشتهی یونانی در داخل دیوار قلعه نشان میدهد که این قلعه بهدست تیرداد یکم در سال ۷۷ میلادی ساخته شده است. به نظر میرسد که طرح اصلی نیایشگاه از روی نیایشگاه های یونانی-رومی ساخته شده باشد. تزیینات و تندیس های یونانی هم در نیایشگاه دیده میشود.
در سال ۱۶۷۹ میلادی نیایشگاه بر اثر زلزلهی وحشتناکی ویران شد. خرابی ها برای نخستین بار بین سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۰۹ میلادی بازسازی شد. در سال ۱۹۳۰ میلادی، توجه ویژهای به بازسازی آنجا شد. «معبد گارنی» برای نزدیک به ۳۰۰ سال خراب بود تا اینکه بین سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۶۸ میلادی بازسازی شد. در آن منطقه شمار زیادی چارچوب در و پنجره، سنگ نبشته یا گچ بری بالای دیوار پیدا شد که آنها بی گمان مربوط به بناهای تاریخی گوناگونی هستند.
مردم ارمنستان به اشتباه میاندیشند که نیایشگاه گارنی مربوط به زرتشتیها است ولی به دلایل زیر این دیدگاه درست نیست:
۱- هیچ اثری از آتش، خاکستر و دودزدگی (سیاهی) دیوارها که نشانگر روشن شدن آتش در داخل معبد باشد پیدا نشده است.
۲ – فرم ساختمانی درپیوند با نیایشگاههای یونانی – رومی است و در درون آن جایگاه قرار گرفتن مجسمه (بت) وجود دارد.
«حمام گارنی» یک نمونه از معماریهای شهرنشینی روزگار باستان است. آنجا شامل پنج بخش است: سالن ورودی ، اتاق رختکن، دو حمام و یک بخش گرم خانه یا کوره است. ارزش آنجا به ویژه به شوند(:به دلیل) سنگ فرش موزاییک های سالن ورودی است که تاثیر گرفته از نقش های استورهای یونان است.
پیرامون ناحیه گارنی یک مجموعه عالی از بناهای یادبود است که شامل کلیسا و «جنگل خسرو» است، که پس از معبد گارنی ساخته شدند. «جنگل خسرو» در سدهی چهارم میلادی (سال ۳۳۸ تا ۳۳۲ میلادی) بهوسیله خسرو برای ایجاد یک جای مناسب برای شکار، گردش و مانور نظامی ساخته شد.
حجاب در جهان، به دوران پیش از تاریخ و عصر حجر باز میگردد. از دیدگاه باستانشناسی پیدایش حجاب به دوران پیش از مذاهب باز میگردد، بنابراین مذهب را نمیتوان عامل پیدایش حجاب دانست. برپایهٔ متون تاریخی در بیشتر تمدنها و ادیان جهان، در میان زنان حجاب معمول بودهاست. هرچند فراز و نشیب زیادی داشتهاست و گاه به میل حاکمان وقت، بیشتر یا کمتر شدهاست ولی هرگز به طور کامل از میان نرفتهاست
ایرانیان
ویل دورانت معتقد است نقش پوشش و حجاب زنان در ایران باستان چنان برجستهاست که میتوان ایران را منشاء اصلی پراکندن حجاب در جهان دانست.
دایرهالمعارف لاروس نیز به وجود حجاب زنان در ایران باستان اشاره میکند. در تفسیر اثنی عشری چنین آمدهاست: «تاریخ نشان میدهد که حجاب در فرس(فارس) قدیم وجود داشتهاست.»
حجاب در میان زنان ایرانی از زمان آریاییان و در آیین زرتشت وجود داشتهاست. در دوران مادها، هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان و پس از اسلام نیز این پوشش ادامه یافت.
یونانیان
در دورههای گذشته زنان یونانی، صورت و اندامشان را تا روی پا میپوشاندند. این پوشش در جزایر کورس وامرجوس و دیگر جزایر ساخته میشد. زنان فنیقی دارای پوششی قرمزرنگ بودند. «بنیلوب» (همسر پادشاه «عولیس» فرمانروای ایتاک) نیز با حجاب بودهاست. زنان شهر «ثیب» حجاب ویژهای داشتهاند که حتی صورتشان را نیز با پارچه میپوشاندند. این پوشش صورت دارای دو منفذ بودهاست تا قادر به دیدن باشند. دختران در «اسپارته» تا پیش از ازدواج آزاد بودند، ولی بعد از ازدواج باید خود را از چشم مردان میپوشاندند. از نقشهای به جا مانده میتوان دریافت که زنان سرشان را میپوشاندهاند و صورتهایشان باز بودهاست هرچند در بازار صورتشان را نیز میپوشاندهاند.
در نوشتههای یونانیان از پوشش زنان بسیار یاد شدهاست. «آرتمیس»، الهه عفت بوده و بهترین الگو برای دختران جوان به شمار میرفتهاست.
در یونان باستان زنان فقط درصورتی میتوانستند به دیدار خویشان ودوستان خود بروند و در تماشاخانهها و جشنهای مذهبی حضور یابند که کاملا در حجاب باشند.یکی ازفلاسفه یونان باستان، درباره شدت پوشش زن، چنین نقل کردهاست: «نام یک زن پاک دامن را نیز چون شخص او باید درخانه پنهان داشت.»
کورش این بار آسوده نخواب

مرحله نخست کار پروژه سينمايي «کورش کبير» به کارگرداني مسعود جعفريجوزاني و تهيهکنندگي عليمعلم آغاز شده و قرار است اين فيلم پروژهاي بينالمللي باشد و تازه بازيگراني جهاني نيز داشته باشد! از بدبيني ما نيست، اما چون سريال آخر جناب جوزاني، يعني همين «در چشم باد» کمي تا قسمتي زياد گاف داشت، پيشبيني ميکنيم موارد زير نيز در اين فيلم ديده شود: عبور و مرور هواپيما از آسمان شهر کورش! و يا خط ريشهاي چکمهاي و سوزني و همينطور مدل مو سيخسيخ سربازان کورش! همچنين اين احتمال وجود دارد که درب کاخ جناب کورش مجهز به آيفون تصويري باشد! تازه اگر دقتتان زياد باشد، ميتوانيد به کمر يکي از لشگريان کورش يک عدد گوشي تلفنهمراه نيز مشاهده کنيد! همچنين از آنجايي که اين پروژه قرار است بينالمللي باشد، به احتمال زياد حضور تصاوير انتخاباتي حسنيمبارک بر در و ديوار کشور مصر باستان يکي ديگر ازگافها خواهد بود! در نماهاي شهري هم به احتمال زياد تبليغات لولهباز کني، اوليها و دوميها و سوميها بشتابيد را نيز ميتوانيد با چشمان تيزتان ببينيد و بخوانيد! در چهره خود کورش هم در بعضي از صحنهها ديده خواهد شد که ريش بلند وي، گوشه سمت چپ آن، چسبش شل شده و در حال کنده شدن است! و اينکه گويا همسر کورش قرار است در چند صحنه فراموش کند که هنگام فيلمبرداري ساعت مچياش را دربياورد!
شاه هر ساله به حرم مطهر آقا امام رضا (ع) میرفتن و به زیارت می پرداختند।

×××××××××××××

،،،،،،،،،،،،،،،،



به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر ؛ میمند در ۳۸ کیلومتری شمالشرقی شهرستان "شهربابک" از شهرستان های استان کرمان قرار دارد و وسعت آن ۴۲۰ کیلومترمربع است .
افسانه اهورایی میمند بر گرفته از کتیبه ها :
" هنگامی که کوهها در میمند شکاف بردارند و افسانهها به حقیقت بپیوندند ؛ گنجینهٔ میمند پدیدار خواهد گشت و تنها یک نفر می تواند به آن دست پیداکند ، او کسی است که از سوی خورشید می آید . . . "

میمند و گمانه های بسیار :
میمند در لغت و اصطلاح به تعابیر مردمانش و آنچه صاحبنظران در پیرامون آن نقل میکنند تعابیر متفاوتی دارد:

- عدهای عقیده دارند واژه میمند برگرفته از میمنت و مبارکی بودهاست.
ـ عدهای نیز بر این باورند که مردمان این نواحی از میمند فارس مهاجرت کردهاند و چون در این ناحیه اقامت گزیدهاند، آن را میمند نام نهادهاند

میمند ؛ پارسیان و پرستشگاه دیرینه یزدان
این روستایی صخرهای و دستکند با چند هزار سال قدمت ؛ یادآور دورانی است که انسان پروردگار را در بلندای کوهها جستجو میکرد و ایرانیان شاید از کهن ترین مللی بوده اند که خداوند را اینگونه پرستش می کردند . هرودوت نیز در کتاب تاریخ خود بر این نکته که پارسیان در بلندای کوهها عبادت می کنند تاکید کرده است .
البته هنوز کسی از انگیزه اصلی این مردمان از ساخت چنین بناهایی کاملا آگاه نیست ولی عدهای از محققین معتقدند که مهرپرستان از غارهایی که با دست در دلکوه کندهاند تنها برای عبادت و دفن مردگان استفاده میکردند و بعد از مدتی بنا به اضطرار ناشی ازآب و هوا و یا هر عامل محیطی مؤثر دیگری، این غارها را برای سکونت برگزیدهاند. گفتنی است آئین مهر پیش از ظهور آئینزرتشت در ایران رواج داشته و تا مدتها پس از ظهور وی نیز ادامه داشتهاست.

در زمان ساسانیان "شهربابک" به عنوان زادگاه بابک سرسلسلة ساسانی مورد توجه خاص بوده و پس از ظهور اسلام و ورود آن به ایران مردم "شهر بابک " و به تبع آن میمند که بر آئینزرتشت استوار بودند به اسلام گرویده و مذهب شیعه را پذیرا گشتند.
ساکنان این روستا دارای آداب و رسوم خاص هستند و در زبان و گویش آنها هنوز از کلمات پهلوی ساسانی استفاده میشود.
این روستا هفتمین منظر فرهنگی_طبیعی و تاریخی جهان بود که جایزه مرکوری را دریافت کرد. جایزه ملینا مرکوری جایزهای است که از سوی دولت یونان و با همکاری مجامع فرهنگی بین المللی مانند یونسکو و ایکوموس (شواری حفاظت از بناها و محوطههای تاریخی) به آثاری اهدا میشود که دارای شرایط و ضوابط فرهنگی، طبیعی و تاریخی منحصر به فرد باشد.
سازمان میراث فرهنگی بر اساس بررسی سفالهای به دست آمده از این روستا، قدمت میمند را به دو هزار و 500 تا سه هزار سال پیش اعلام کرده است .

شغل اصلی ساکنان قدیم میمند دامداری بوده و مردان و زنانی که اکنون نیز در میمند ساکن هستند با همان شیوه نیاکان خویش ، روزگار می گذرانند.
مردمان این دیار بیشتر با افراد فامیل خود ازدواج می کرده اند که هنوز نیز این رسم در میانشان رایج است .
معماری میمند انسان را ناخودآگاه به یاد روستای "کندوان" در آذربایجان ایران و اثر تاریخی "کاپادوکیه" در ترکیه می اندازد .
خانه های روستای میمند با بیش از دو هزار و 500 اتاق در پنج طبقه مورب روی هم قرار گرفته اند.
هم اکنون 50 خانوار با 140 نفر در روستای دستکنده میمند زندگی می کنند .


سروش در آغاز گفت که «بعید می دانم آقای احمدی نژاد به تفاوت های تئوریک حکومت اسلامی در برابر جمهوری اسلامی و تبعات عینی و عملی چنین نظام سیاسی ای اندیشیده و واقف باشد.»
سروش تئوریسین اصلی نظریه حکومت اسلامی را محمد تقی مصباح یزدی دانست و گفت که تصور می کند مراد ایشان و همفکرانشان از حکومت اسلامی همان «حکومت فقهی» و برپا کردن جامعه دینی است. سروش چنین حکومتی و نظامی را قابل تحقق اعلام کرد اما گفت چنین نظام، نظامی ایمانی نیست، چرا که ایمان امری اجباری نیست و با زور گرچه می توان خیلی چیزها ایجاد کرد اما عشق و ایمان نمی توان آفرید. با توجه به این امر او تحقق «جامعه دینی» را غیر ممکن دانست و گفت که این امری متناقض است و با قدرت نمی توان ایمان ساخت. او گفت جامعه دینی نیز از آن دست مقولاتی است که در مقام سخن بسیار زیباست اما ساز وکار عملی آن نامشخص است.
سروش دو رکن حداقلی هر نظام سیاسی را «کفایت» به معنای توانایی مدیریت امور و «مشروعیت» یا همان مقبولیت عمومی دانست و گفت که هر چه از پیروزی انقلاب می گذرد این مشروعیت بیشتر از مردم گرفته می شود و نقش مردم کم رنگ تر می شود.
قیدار
حضرت قیدار جد سیام حضرت محمد(ص) است.
در تاریخ یعقوبی آمده است: حضرت اسماعیل دوازده پسر داشت که بزرگترین آنها حضرت قیدار بود و پس از وفات حضرت اسماعیل، قیدار نبی مردم را به توحید دعوت میکند.
مرقد آن حضرت در شهرستان خدابنده (قیدار) از استان زنجان قرار دارد.
به نظر این پیامبران همزمان با اصحاب کهف میزیستهاند. زمان مرگشان با یکدیگر متفاوت بوده ولی یارانشان بعد از دفن اولین پیامبر در این مکان، بقیه را هم در کنار او دفن کردند.
مرقد این چهار نبی در خیابان پیغمبریه قزوین قرار دارد.
ارمیاینبی
پیامبری به نام ارمیای نبی در شمال خرمشهر یاد شده است.
ارمیای نبی در زمان سلطنت یهویاقیم و صدقیا از پادشاهان یهود به رسالت مبعوث شدند. سیم و لام
طبق اعتقادات مردم سمنان و همچنین طبق مفاد کتیبه موجود، دو نفر از فرزندان نوح به نامهای سامالنبی و لام النبی در محلی در نزیکی سمنان دفن شدهاند.
بقعه پیغمبران سمنان در 18 کیلومتری شمال شرقی سمنان بر فراز کوه مرتفعی قرار دارد. برای رسیدن به این بقعه هم از روستای “درجزین” در نزدیکی سنگسر و هم از جاده اصلی سمنان به دامغان (پلیسراه) میتوان انتخاب مسیر کرد. مقبره خالد نبی همانند سیم و لام بر بالای کوه بلندی به نام تانگری داغ(کوه خدا)واقع است.در نزدیکی مقبره خالد نبی، مقبره دو تن از یاران او به نامهای عالم بابا و چوپان آتا قرار دارد، قبرستانی که نظیرش را در منطقه نمیتوان یافت.سنگ قبرهای این قبرستان در نوع خود بینظیر هستند.
یوشع نبی
بر طبق نظر برخی از تاریخنویسان حضرت یوشع توسط کوروش از اسارت بختنصر نجات یافت و به ایران آمد.
حضرت یوشع در گورستان تاریخی تخت فولاد اصفهان که قدمتش به پیش از اسلام میرسد و در خیابان امام سجاد قرار دارد، مدفون است.
محوطهای که یوشع نبی در آن دفن است به لسان الارض معروف است
شعیای نبی
یکی از پیامبران بنیاسرائیل است که نسبتش به حضرت یعقوب میرسد. محل سکونت ایشان در بیتالمقدس بوده و قبل از حضرت زکریا به رسالت مبعوث شدند.
آرامگاه شعیای نبی، جنب امامزاده اسماعیل در حاشیه خیابان هاتف اصفهانی قرار دارد. بر جانب شمالی مرقد شعیای نبی، کتیبهای به خط نستعلیق از دوره شاه سلطان حسین صفوی موجود است که نخستین مسجد بزرگ ساخته شده در اصفهان را مسجد شعیا معرفی میکند و نیز حکایت دارد از اینکه مسجد مزبور را ابوالعباس مفتی در دوره خلافت امام علی (ع) بنا کرده و آلب ارسلان آن را تعمیر کرده است.
ذوالقرنین در قرآن
داستان ذوالقرنین در قرآن در سوره کهف به این شرح آمده است:
و از تو در باره ذو القرنین مىپرسند. بگو: براى شما از او چیزى مىخوانم. (۸۳) ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزى را به او نشان دادیم. (۸۴) او نیز راه را پى گرفت. (۸۵) تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که در چشمهاى گِلآلود و سیاه غروب مىکند و در آنجا مردمى یافت. گفتیم: اى ذو القرنین، مىخواهى عقوبتشان کن و مىخواهى با آنها به نیکى رفتار کن. (۸۶) گفت: اما هر کس که ستم کند ما عقوبتش خواهیم کرد. آن گاه او را نزد پروردگارش مىبرند تا او نیز به سختى عذابش کند. (۸۷) و اما هر کس که ایمان آورد و کارهاى شایسته کند، اجرى نیکو دارد. و در باره او فرمانهاى آسان خواهیم راند. (۸۸) باز هم راه را پى گرفت. (۸۹) تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومى طلوع مىکند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششى قرار ندادهایم. (۹۰) چنین بود. و ما بر احوال او احاطه داریم. (۹۱) باز هم راه را پى گرفت. (۹۲) تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه مردمى را دید که گویى هیچ سخنى را نمىفهمند. (۹۳) گفتند: اى ذو القرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد مىکنند. مىخواهى خراجى بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدى برآورى؟ (۹۴) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایى داده است بهتر است. مرا به نیروى خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدى برآورم. (۹۵) براى من تکههاى آهن بیاورید. چون میان آن دو کوه انباشته شد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم. (۹۶) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند. (۹۷) گفت: این رحمتى بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زیر و زبر کند و وعده پروردگار من راست است. (۹۸)
ذوالقرنین در احادیث اسلامی
در برخی احادیث اسلامی ذوالقرنین پیامبر و پادشاه شرق و غرب معرفی شده است. در کتاب نصایح چنین آمده است:
خداوند هیچ پیغمبرى را پادشاهى نداد به جز چهار تن(بعد از حضرت نوح): ذوالقرنین- که نامش عیاش بود- داود، سلیمان و یوسف؛ ذوالقرنین بر شرق و غرب حکومت کرد…[۳]
همچنین در احادیث اسلامی از مسجد ذوالقرنین نیز یاد شده است. مسجد و ساختمان بزرگی که درازای آن ۴۰۰ ذراع بوده، که در ساختمان آن از تختههای چوب و مس و الواح مسین استفاده شده است. درازاى هر تخته چوب ۲۲۴ ذراع و فاصله دو دیوار ۲۰۰ ذراع و بلندى دیوارها ۲۲ ذراع گفته شده است.[۴] و مجلسی به نقل از ثعلبی محل ساخت سد ذوالقرنین را “پایان شرقى سرزمین ترک” خوانده است. [۵]
برداشتها از داستان ذوالقرنین
وجود داستان پیش از اسلام
تعدادی از مردم مکه و مدینه از این داستان خبر داشتهاند که گفته شده است بیشتر اهل کتاب بودند، و این نکته از متن چند آیه با جمله «یسئلونک عن ذی القرنین» و «قلنا یا ذا القرنین» و «قالوا یا ذی القرنین» به خوبی مشخص میشود، این داستان از پیش از اسلام مطرح بوده ولی بسیاری از مردم به دلیل کسب آگاهی بیشتر یا برای امتحان پیامبر اسلام درباره آن از وی سوال کرده اند. (یهودیان چنین پرسشهایی را درباره ماجرای خضر و اصحاب کهف نیز پرسیده اند)
مشخصات ذوالقرنین
ذوالقرنین داراى مشخصاتی بود، از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:
- او شخصی با تاج یا کلاهی با دو شاخ است.
- خداوند اسباب پیروزی ها را در اختیار او قرار داد.
- او سـه لشگرکشى مهم داشت : نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقه اى که در آنجا یک تنگه کوهستانى وجود داشته، و در هر یک از این سفرها با اقوامى برخورد کرد.
- خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختیار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود.
- او مرد مؤ من و موحد و مهربانى بود، و از طریق عدل و داد منحرف نمى شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.
- او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه اى نداشت .
- او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.
- او سـازنده سدى است که در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشـعـاع ایـن فـلزات بـود) و هـدف او از سـاخـتـن ایـن سـد کـمـک بـه گـروهـى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده است.
- او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت ، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل میکرد.
- چنین بر میآید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید میشد، و به او کمک میکرد.
- اما از قرآن چیزى کـه صریحا دلالت کند او پیامبر بـوده استفاده نمى شود هر چند تعبیراتى در قرآن هست که اشعار به این معنى دارد. از بـسیارى از روایات اسلامى که از پیامبر و ائمه نقل شده نیز مى خوانیم: او پیامبر نبود بلکه بنده صالحى بود.
- به جماعتی ستمکار در باختر برخورد و آنان را عذاب نمود(به این مفهوم که با آنها جنگید و آنها را شکست داد).
- سدی که بر روی قوم یاجوج و ماجوج بنا کرده در غیر باختر و خاور آفتاب بوده، چون پس از آنکه به خاور آفتاب رسیده پیروی سببی کرده تا به میان دو کوه رسیدهاست، و از مشخصات سد او افزون بر اینکه گفتیم در خاور و باختر جهان نبوده این است که میان دو کوه ساخته شده، و این دو کوه را که چون دو دیوار بودهاند به گونه یک دیوار دنباله دار در آوردهاست. و در سدی که ساخته پارههای آهن و قطر یعنى (مس گدازشده)به کار رفته است.
سد ذوالقرنین
تاریخدانان و تفسیرگران در این باره دیدگاههای متفاوتی در تطبیق داستان دارند:
- به بعضی از مورخین نسبت میدهند که گفتهاند: سد یادشده در قرآن همان دیوار چین است. آن دیوار طولانی میان چین و مغولستان حائل شده، و یکی از پادشاهان چین به نام «شین هوانک تی» آن را بنا نهاده، تا جلو هجومهای مغول را به چین بگیرد. درازای این دیوار سه هزار کیلومتر و پهنا آن ۹ متر و ارتفاعش پانزده متر است، که همه با سنگ چیده شده، و در سال ۲۶۴ پیش از زادروز آغاز و پس از ده و یا بیست سال خاتمه یافتهاست، پس ذوالقرنین همین پادشاه بوده. ولی این تاریخدانان توجه نکردهاند که اوصاف و مشخصاتی که قرآن برای ذوالقرنین ذکر کرده و سدی که قرآن بنایش را به او نسبت داده با این پادشاه و این دیوار چین تطبیق نمیکند، چون درباره این پادشاه نیامده که به باختر اقصی سفر کرده باشد، و سدی که قرآن ذکر کرده میان دو کوه واقع شده (بین الصدفین) ، و در آن تکههای آهن و قطر، یعنی مس مذاب به کار رفته، چناکه در آیه آمده است:( آتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا حتی اذا جعله نارا قال آتونی افرغ علیه قطرا). و دیوار بزرگ چین که سه هزار کیلومتر است از کوه و زمین همینگونه، هر دو میگذرد و میان دو کوه واقع نشدهاست، و دیوار چین با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطری به کاری نرفته.
- به بعضی دیگری از تاریخدانان نسبت دادهاند که گفتهاند: آنکه سد یادشده را ساخته یکی از شاهان آشور بوده که در حوالی سده هفتم پیش از زادروز مورد هجوم اقوام سیت یا سکا قرار میگرفته، و این اقوام از تنگنای کوههای قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحیه غربی ایران هجوم میآوردند و چه بسا به خود آشور و پایتختش نینوا هم میرسیدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و تاراج و برده گیری میکردند، بناچار پادشاه آن دیار برای جلوگیری از آنها سدی ساخت که گویا مراد از آن سد باب لابواب میباشد که تعمیر و یا ترمیم آن را به خسرو انوشیروان یکی از شاهان ساسانی نسبت میدهند. این گفته آن تاریخدانان است و لی همه گفتگو در این است که آیا با قرآن برابر است یا خیر ؟
قوم یاجوج و ماجوج
در قرآن و کتاب مقدس، به این قوم اشاره شده است، عمدتا یاجوج و ماجوج را که در داستان ذوالقرنین سد بر روی آنها بسته شده است، ساکنان منطقه شمال شرقی زمین در نواحی مغولستان دانسته اند.
ذوالقرنین در کتاب عهد عتیق
در کتاب دانیال، دانیال نبی در رویا چنین می بیند:
دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود ویکی از دیگری بلندتر و بلندترین آنها آخربرآمد. و قوچ را دیدم که به سمت مغرب وشمال و جنوب شاخ میزد و هیچ وحشی با اومقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و برحسب رای خود عمل نموده، بزرگ میشد[۶]
در متن عبری واژه “קרנים”(قرنیم) به معنی “دوشاخ” استفاده شده است.
در ادامه در کتاب دانیال می خوانیم: جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود: قوچ صاحب دو شاخ که دیدى پادشاهان ماد و پارس است. در ترجمه عربی کتاب مقدس نام ذوالقرنین در همین فراز آمده است:
ترجمه ون دایک:أَمَّا الْکَبْشُ الَّذِی رَأَیْتَهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَهُوَ مُلُوکُ مَادِی وَفَارِسَ [۷]
ترجمه فارسی قدیم:اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان میباشد.
یـهـود از بـشـارت رؤ یـاى دانـیـال چـنـیـن دریـافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکى از پـادشـاهـان مـاد و فـارس، و پـیـروز شـدنـش بـر شـاهـان بابل، پایان مى گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد. چـیـزى نـگـذشـت که کوروش در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یـکـى سـاخـت، و سـلطـنـتـى بـزرگ از آن دو پـدیـد آورد، و هـمـانـگـونـه کـه رویـاى دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و شمال مى زند کوروش نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد. یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.
در کتاب اشعیا نبی باب ۴۴ شماره ۲۸ چنین مى خوانیم: آنگاه در خـصـوص کوروش مى فرماید که شبان من اوست و تمامى مشیتم را به اتمام رسانده به اورشلیم خواهد گفت که بنا کرده خواهى شد. این جمله نیز قابل توجه است که در بعضى از تعبیرات کتاب مقدس، از کوروش تـعـبـیـر بـه عـقـاب مـشرق، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده است. (کتاب اشعیا نبی باب ۴۶ شماره ۱۱)
گمانه زنیها در مورد کیستی ذوالقرنین
برخی از مفسران و تاریخدانان از آن میان ابوالکلام آزاد متفکر هندوستانی در کتاب ذو القرنین یا کوروش کبیر و شماری از مفسرین معاصر مانند مودودی، علامه طباطبایی صاحب المیزان و مکارم شیرازی و سلطان حسین و نورعلی تابنده گنابادی حکایت از آن دارد که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخها و داستانها آمدهاست با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.
برخی دیگر او را همان اسکندر مقدونی دانستهاند، و برخی منابع دیگر ذوالقرنین را از ملوک یمن ذکر کردهاند.[۸]
- در کتاب روح المعانی چنین آمدهاست که ذوالقرنین، همان فریدون پسر اثفیان پسر جمشید پنجمین پادشاه پیشدادی ایران زمین بوده، و پادشاهی دادگر و فرمانبردار خدا بوده. از سوی دیگر در کتاب صور الاقالیم نوشته ابی زید بلخی آمده که او مؤید به وحی بوده و در عموم تواریخ آمده که او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش بخش کرد، قسمتی را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت دیگر زمین یعنی روم و دیار مصر و باختر را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترک و شرق را به پسر سومش تور بخشید، و برای هر یک قانونی وضع کرد که با آن دستور براند، و این قوانین سه گانه را به زبان عربی سیاست نامیدند(؟!)، چون اصلش «سی ایسا» یعنی سه قانون بوده. و وجه تسمیه اش به ذوالقرنین «صاحب دو شاخ» میشود این باشد که او دو طرف جهان را مالک شد، و یا در درازای روزهای سلطنت خود مالک آن گردید، چون سلطنت او به طوری که در روضة الصفا آمده پانصدسال درازای کشید، و یا از این رو بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک جهان را تحت الشعاع قرار داد. اشکال این گفتار این است که تاریخ بدان اعتراف ندارد.
- بعضی دیگر گفتهاند: ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است که در زبانها نامی است، و سد اسکندر هم همانند یک مثلی شده، که همیشه بر سر زبانها هست. و بر این معنا روایاتی هم آمده، مانند روایتی که در قرب الاسناد از موسی بن جعفر (ع) نقل شده، و داستان عقبة بن عامر از فرستاده خدا، و داستان وهب بن منبه که هر دو در الدرالمنثور نقل شده. و بعضی از قدمای مفسرین از صحابه و تابعین، مانند معاذ بن جبل – به نقل گردهمایی البیان – و قتاده – به نقل الدرالمنثور نیز همین قول را اختیار کردهاند. و بوعلی سینا هم وقتی اسکندر مقدونی را وصف میکند او را به نام اسکندر ذوالقرنین مینامد، فخر رازی هم در برداشت بزرگ خود بر این دیدگاه پافشاری و پافشاری دارد. و خلاصه آنچه گفته این است که: قرآن دلالت میکند بر اینکه سلطنت این مرد تا اقصی نقاط باختر، و اقصای خاور و جهت شمال گسترش یافته، و این به راستی همان معموره آن روز زمین است، و همانند چنین پادشاهی باید نامش جاودانه در زمین بماند، اسکندر نیز در این ویژگی با کوروش میماند چون او پس از مرگ پدرش همه ملوک روم و باختر را برچیده و بر همه آن سرزمینها چیره شد، و تا آنجا پیشروی کرد که دریای سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بنای شهر اسکندریه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبی بنی اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قربانی کرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب الابواب گردید، عراقیها و قطبیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولی گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهای خیلی دور جنگ کرد، سپس به سوی خراسان بازگشت و شهرهای بسیاری ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر «زور» و یا رومیه مدائن از جهان برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود. اشکالی که در این قول است این است که: «اولا اینکه گفت پادشاهی که بیشتر آبادیهای زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونی است» قبول نداریم، زیرا چنین ادعائی در تاریخ مسلم نیست، زیرا تاریخ، پادشاهان دیگری را سراغ میدهد که ملکش اگر بیشتر از ملک مقدونی نبوده کمتر هم نبودهاست. و دوم اوصافی که قرآن برای ذوالقرنین برشمرده تاریخ برای اسکندر مسلم نمیداند، و بلکه آنها را انکار میکند. برای نمونه قرآن کریم چنین میفرماید که «ذو القرنین مردی مؤ من به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دین یکتاپرستی داشته در حالی که اسکندر بر پایه داستان یونانیان خداپرست نبودهاست، همچنان که قربانی کردنش برای مشتری، خود گواه آن است. و نیز قرآن کریم فرموده ((ذو القرنین یکی از بندگان درستکار خدا بوده و به داد و رفق مدارا میکرده» و تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشتهاست. و سوم در هیچ یک از تواریخ آنان نیامده که اسکندر مقدونی سدی به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافی که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد. و در کتاب «البدایة و النهایه» در باره ذوالقرنین گفته: اسحاق بن آدمی از سعید بن بشیر از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذوالقرنین است، و پدرش نخستین قیصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بودهاست. و ولی ذوالقرنین دوم اسکندر پسر فیلبس بودهاست. (آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم میرساند و میگوید:) او مقدونی یونانی مصری بوده، و آن کسی بوده که شهر اسکندریه را ساخته، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته، و از اسکندر ذوالقرنین به مدت بس طولانی متاخر بوده. و دومی نزدیک سیصد سال پیش از مسیح بوده، و ارسطاطالیس حکیم وزیرش بوده، و همان کسی بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذلیل، و سرزمینشان را لگدکوب نمودهاست. در دنباله کلامش میگوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بیشتر مردم گمان کردهاند که این دو نام یک مسمی داشته، و ذوالقرنین و مقدونی یکی بوده، و همان که قرآن نام میبرد همان کسی بوده که ارسطاطالیس وزارتش را داشتهاست، و از همین راه به خطاهای بسیاری دچار شدهاند. آری اسکندر نخست، مردی مؤ من و درستکار و پادشاهی دادگر بوده و وزیرش خضر بودهاست، که به طوری که پیشتر بازگو کردیم خود یکی از پیامبران بوده. و ولی دومی مردی مشرک و وزیرش مردی فیلسوف بوده، و میان دو عصر آنها نزدیک دو هزار سال فاصله بودهاست، پس این کجا و آن کجا؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر کسی بسیار کودن باشد که میان این دو اشتباه کند. در این سخن به کلامی که پیشترها از فخر رازی نقل کردیم کنایه میزند دقت نماید سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذوالقرنین را بازگو میکند مراجعه نماید، خواهد دید که این آقا هم خطائی که مرتکب شده کمتر از خطای فخر رازی نیست، برای اینکه در تاریخ اثری از پادشاهی دیده نمیشود که دو هزار سال پیش از مسیح بوده، و سیصد سال در زمین و در اقصی نقاط باختر تا اقصای خاور و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدی ساخته باشد و مردی مؤ من درستکار و بلکه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در درخواست آب حیات به تاریکی رفته باشد، حال چه اینکه اسمش اسکندر باشد و یا غیر آن.اصلاً در دوره صدر اسلام هیچگونه اطلاعی از اسکندر در میان اعراب وجود نداشتهاست اسکندر شخصیتی است که در قرون بعد و پس از ترجمه متون لاتین به عربی وارد ادبیات عرب شدهاست.
- جمعی از تاریخدانان از قبیل اصمعی در «تاریخ عرب پیش از اسلام» و ابن هشام در کتاب «سیره» و «تیجان» و ابو ریحان بیرونی در «آثار الباقیه» و نشوان بن سعید در کتاب «شمس العلوم»و دیگران، گفتهاند که ذوالقرنین یکی از شاهان حمیر بوده که در یمن سلطنت میکرده. آنگاه در نام او اختلاف کردهاند، یکی گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و یکی گفته صعب بن ذی المرائد نخست تبابعه اش دانسته، و این همان کسی بوده که در محلی به نام بئر سبع به سود ابراهیم دستور کرد. یکی دیگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعی گفته وی اسعد الکامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکی کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع نخست بودهاست. بعضی هم گفتهاند نامش «شمر یرعش» بودهاست. البته در برخی از سرودههای حمیریها و بعضی از شعرای جاهلیت نامی از ذوالقرنین به نام یکی از مفاخر برده شده. از آن میان در کتاب «البدایة و النهایة» نقل شده که ابن هشام این شعر اعشی را خوانده و انشاد کردهاست: و الصعب ذوالقرنین اصبح ثاویابالجنوفی جدث اشم مقیماو در بحث روایتی پیشین گذشت که عثمان بن ابی الحاضر برای ابن عباس این سرودههای را انشاد کرد: قد کان ذوالقرنین جدی بی گمان ملکا تدین له الملوک و تحشدو دو بیت دیگر که برگردان اش نیز گذشت. مقریزی در کتاب «الخطط» خود میگوید: بدان که پژوهش علمای اخبار به اینجا منتهی شده که ذوالقرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: «و یسالونک عن ذی القرنین…» مردی عرب بوده که در سرودههای عرب نامش بسیار آمدهاست، و نام اصلی اش صعب بن ذی مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذی سدد، فرزند عاد ذی منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند رهگذر، فرزند شالح، فرزند أ رفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بودهاست. و او پادشاهی از شاهان حمیر است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شدهاند. و ذوالقرنین تبعی بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام برای خدا فروتنی کرده با خضر دوست شد. و کسی که گمان کرده ذوالقرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، برای اینکه واژه «ذو» عربی است و ذوالقرنین از لقبهای عرب برای پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظی است رومی و یونانی. ابو جعفر طبری گفته: خضر در روزهای فریدون پسر ضحاک بوده البته این دیدگاه عموم علمای اهل کتاب است، ولی بعضی گفتهاند در روزهای موسی بن عمران، و بعضی دیگر گفتهاند در سرآغاز لشکر ذوالقرنین بزرگ که در زمان ابراهیم خلیل () بوده قرار داشتهاست. و این خضر در سفرهایش با ذوالقرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیدهاست، و به ذوالقرنین اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنین نیز کسی خبردار نشد، برآیند اینکه تنها خضر جاودان شد، و او به باور علمای اهل کتاب همین الا ن نیز زندهاست. ولی دیگران گفتهاند: ذو القرنینی که در عهد ابراهیم () بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در سرآغاز لشکر او بودهاست. ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تیجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد ازذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفتهاست: ذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفتهاست: وی تبعی بوده دارای تاج. در آغاز سلطنت ستمگری کرد و در پایان فروتنی پیشه گرفت، و در بیت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همانگونه که خدای تعالی فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در پایان در عراق از جهان رفت. و ولی اسکندر، یونانی بوده و او را اسکندر مقدونی میگفتند، و مجدونی اش نیز خواندهاند، از ابن عباس پرسیدند ذوالقرنین از چه نژاد و آب خاکی بوده؟ گفت: از حمیر بود و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببی به وی ارزانی داشت، و او به دو سده آفتاب و به رأس زمین رسید و سدی بر یاجوج و ماجوج ساخت. بعضی به او گفتند: پس اسکندر چه کسی بوده؟ گفت: او مردی حکیم و درستکار از اهل روم بود که بر کناره دریا در آفریقا مناری ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریای عرب آمد و در آن دیار آثار بسیاری از کارگاهها و شهرها بنا نهاد. از کعب الاحبار پرسیدند که ذوالقرنین که بوده؟ گفت: قول درست نزد ما که از احبار و یشینیان خود شنیدهایم این است که وی از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و ولی اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از آن میان ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بودهاند. و همدانی در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندی شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بودهاست. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب دارای فرزندی به نام جنادة بن غالب شد که پس از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندی به نام عمرو شد و عمرو هم دارای زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذوالقرنین نخست است، همدانی سپس میگوید: (علمای همدان میگویند: ذوالقرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلی فرزند ربیعة بن الحیار بن مالک، و در باره ذوالقرنین گفتههای زیادی هست. و این کلامی است فراگیر، و از آن بهره گیری میشود که نخست فرنام ذوالقرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانی چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بودهاند، ذوالقرنین نخست، و ذو القرنینهای دیگر. و دوم ذوالقرنین نخست آن کسی بوده که سد یاجوج و ماجوج را پیش از اسکندر مقدونی به چند سده بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل () و یا پس از او بوده – و مقتضای آنچه ابن هشام آورده که وی خضر را در بیت المقدس زیارت کرده همین است که وی پس از او بود، چون بیت المقدس چند سده پس از ابراهیم () و در زمان داوود و سلیمان ساخته شد – پس به هر روی ذوالقرنین هم پیش از اسکندر بوده. افزون بر اینکه تاریخ حمیر تاریخی مبهم است. و اینکه اگر او عرب بود بی گمان باید اطلاعات کامل تری از او در زمان پیامبر وجود میداشت بنا بر آنچه مقریزی آورده گفتار در دو جهت باقی میماند. یکی اینکه این ذوالقرنین که تبع حمیری است سدی که ساخته در کجا است ؟. دوم اینکه آن امت مفسد در زمین که سد برای جلوگیری از تباهی آنها ساخته شده چه امتی بوده اند؟ و آیا این سد یکی از همان سدهای ساخته شده در یمن، و یا پیرامون یمن، از قبیل سد مارب است یا نه؟ چون سدهایی که در آن نواحی ساخته شده برای اندوخته ساختن آب برای آشامیدن، و یا کشاورزی بودهاست، نه برای جلوگیری از کسی. افزون بر اینکه در هیچ یک آنها تکههای آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالی که قرآن سد ذوالقرنین را اینچنین معرفی نموده. و آیا در یمن و حوالی آن امتی بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اینکه همسایگان یمن به جز همانند قبط و آشور و کلدان و… کسی نبوده، و آنها نیز همه ملتهایی متمدن بودهاند ؟. یکی از بزرگان و پژوهشگران معاصر ما این قول را تایید کرده، و آن را چنین توجیه میکند: ذوالقرنین یادشده در قرآن صدها سال پیش از اسکندر مقدونی بوده، پس او این نیست، بلکه این یکی از ملوک درستکار، از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده، و از عادت این تیره این بوده که خود را با واژه «ذی» فرنام میدادند، برای نمونه میگفتند: ذی همدان، و یا ذی غمدان، و یا ذی المنار، و ذی الاذغار و ذی یزن و همانند آن. و این ذوالقرنین مردی مسلمان، موحد، دادگر، نیکو سیرت، قوی، و دارای هیبت و شکوه بوده، و با لشکری بسیار انبوه به طرف باختر رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولی شده، و آنگاه همچنان در کناره دریای سفید به سیر خود ادامه داده تا به کناره اقیانوس غربی رسیده، و در آنجا آفتاب را دیده که در عینی حمئة و یا حامیه فرو میرود. سپس از آنجا رو به خاور نهاده، و در راه خود آفریقا را بنا نهاده. مردی بوده بسیار حریص و خبره در بنائی و عمارت. و همچنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه جزیره و صحراهای آسیای وسطی رسیده، و از آنجا به ترکستان، و دیوار چین برخورده، و در آنجا قومی را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساتری قرار نداده بود.
تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر
مورخینی که ادعا دارند ذوالقرنین همان کوروش کبیر است دلایل عمده زیر را مطرح می کنند:
- اشاره به ذوالقرنین در عهد عتیق
سؤ ال کنندگان درباره ذوالقرنین از پیامبر طبق روایاتى که در شان نزول آیات آمده یهود بوده اند، و یا قریش به تحریک یهود. و به این داستان پیش از اسلام و در کتاب یهودیان اشاره شده و تعبیر آن پادشاه ماد و فارس ذکر شده است. به قسمت داستان ذوالقرنین در عهد عتیق توجه کنید.
- ارتباط کوروش و دوشاخ
مجسمه کوروش بالدار با کلاهخود دوشاخ که فتوحات سه گانه وی در بالای آن قرار دارد
در قرن نوزدهم میلادى در نزدیکى استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه اى از کـوروش کشف شد که تقریبا به قامت یک انسان است، و کوروش را در صورتى نشان مى دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجى به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ هاى قوچ در آن دیده مى شود. ایـن مـجـسـمـه کـه نـمـونـه بسیار پر ارزشى از فن حجارى قدیم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود که گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ایران سفر کردند. از تـطـبـیـق مـنـدرجـات کتاب مقدس بـا مـشـخـصـات ایـن مـجـسـمـه ایـن احـتـمـال در نظر این مورخین کاملا قوت گرفت که نامیدن کوروش به ذو القرنین (صـاحـب دو شاخ ) از چه ریشه اى مایه مى گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگى کورش داراى بـالهـایى هـمـچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهى از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخى ذو القرنین از این طریق کاملا آشکار شده است. همچنین کوروش دو شاخ گاو را نماد و نشانه هخامنشیان ساخته و مجسمههای فراوانی از سر گاو و دوشاخ در بیشتر مناطق ایران و عراق از آن دوره به جا ماندهاست و تصویری نیز نقش شده به تازگی پیدا شده با فردی با کلاه خود همانند شاخ قوچ این پیکر میتواند به کوروش و یا یکی از شاهان پارسی باشد. برداشت مفسران درباره نسبت دادن ذو القرنین به اسکندر و یا مردی از قبیله عرب در یمن بدلایل مختلفی اعم از معنی و سیاق آیات قران و دوم تاریخ یونان و ایران، قابل پذیرش بهنظر نمیرسد.در آثار و تندیسهای کشف شده نیز آنچه تا کنون بدست آمده که تاج با شاخ و یا تاج خروس باشد تندیسهای و یا سکههایی است از دوره عیلامی و هخامنشی.
دادگری کوروش
سنگ نوشته های نقش رستم، منشور حقوق بشر کوروش بزرگ، و مورخین دوران باستان شخصیت و صفاتی از کوروش بیان می کنند که با ذوالقرنین قرآن کاملا تطابق و سازگاری دارد. سنگ نوشته های نقش رستم و منشور حقوق بشر کوروش کاملا مشهور و شناخته شده هستند به همین دلیل از نقل آنها صرف نظر می کنم و در این نوشتار بیشتر به نظرات مورخین دوره باستان در مورد کوروش کبیر می پردازم:
هـردوت مـورخ یـونـانـى مـیـنـویـسـد: کـوروش فـرمـان داد تـا سـپاهیانش جز به روى جنگجویان شمشیر نکشند، و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند او را نکشند، و لشگر کوروش فرمان او را اطاعت کردند بطورى که توده ملت، مصائب جنگ را احساس نکردند. هرودت در ادامه می نویسند: کورش پادشاهى کریم و سخى و بسیار ملایم و مـهـربـان بـود، و مـانـنـد دیـگـر پـادشـاهـان بـه انـدوخـتـن مال حرص نداشت بـلکـه نـسـبـت بـه کـرم و عـطـا حـریـص بـود، ستمدیدگان را از عدل و داد برخوردار مى ساخت و هر چه را متضمن خیر بیشتر بود دوست مى داشت.
مـورخ دیـگـر ذى نـوفـن مـى نـویـسـد: کـوروش پـادشـاهی عـاقـل و مـهـربـان بـود و بـزرگـى مـلوک بـا فضائل حکما در او جمع بود، همتى فائق و وجـودى غـالب داشـت، شـعـارش خـدمـت انـسـانـیـت و خـوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى کبر و عجب را گرفته بود.
جالب اینکه این مورخان که کوروش را این چنین توصیف کرده اند از تاریخ نویسان بیگانه بودند نه از قوم یا ابناء وطن او، بلکه اهل یونان بودند و مى دانیم مردم یونان به نظر دوسـتـى بـه کـوروش نـگـاه نمى کردند، زیرا با فتح لیدیا به دست کوروش شکست بزرگى براى ملت یونان فراهم گشت.
- انطباق لشکرکشی های کوروش با لشکرکشی های سه گانه ذوالقرنین
از همه گذشته کوروش سفرهایى به شرق غرب و شمال انجام داد کـه در تاریخ زندگانیش به طور مشروح آمده است، و با سفرهاى سه گانه اى که در قرآن ذکر شده قابل انطباق مى باشد.
نخستین لشکر کشى کوروش به کشور لیدیا که در قسمت شمال آسیاى صغیر قرار داشت صورت گرفت، و این کشور نسبت به مرکز حکومت کوروش جنبه غربى داشت. اگر نـقـشه ساحل غربى آسیاى صغیر را جلو روى خود بگذاریم خواهیم دید که قسمت اعـظـم سـاحـل در خـلیـجـک هـاى کـوچـک غرق مى شود، مخصوصا در نزدیکى ازمیر که خلیج صورت چشمهایى به خود مى گیرد. قـرآن مـی گـویـد ذو القـرنین در سفر غربیش احساس کرد خورشید در چشمه گل آلودى فرو میرود. این صحنه همان صحنه اى بود که کورش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده ) در خلیجک هاى ساحلى مشاهده کرد. (بعضی گمان کرده بودند منظور قرآن این است که خورشید در گل و لای غروب می کند!)
دومین لشکرکشى کوروش به جانب شرق بود، چنانکه هردوت مى گوید: این هجوم شرقى کـوروش بـعـد از فـتـح لیدیا صـورت گـرفـت، مخصوصا طغیان بعضى از قبایل وحشى بیابانى کوروش را به این حمله واداشت. قرآن لشکرکشی دوم ذوالقرنین را اینطور تشبیه می کند: (حـتـى اذا بـلغ مـطـلع الشـمـس وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نـجـعـل لهـم مـن دونـهـا سـتـرا) که اشـاره بـه سـفر کوروش به منتهاى شرق است که مشاهده کرد خورشید بر قومى طلوع مى کند که در برابر تابش آن سایبانى ندارند اشاره به اینکه آن قوم بیابانگرد و صحرانورد بودند.
سومین لشکرکشی کوروش بـه سـوى شمال، به طرف کوههاى قفقاز بود، تا به تنگه میان دو کوه رسید، و براى جلوگیرى از هـجـوم اقوام وحشى با درخواست مردمى که در آنجا بودند در برابر تنگه سد محکمى بنا کرد. ایـن تـنـگه در عصر حاضر تنگه داریال نامیده مى شود که در نقشه هاى موجود میان ولادى کیوکز و تفلیس نـشان داده مى شود، در همانجا که تاکنون بازماندههای دیوار آهنى موجود است، این دیـوار هـمـان سـدى اسـت کـه کـوروش بـنـا نـموده زیرا اوصافى که قرآن در باره سد ذو القرنین بیان کرده کاملا بر آن تطبیق مى کند.
۱. گفتار نیک پندار نیک کردار نیک
۲. اشا يا اشويي برابر راستي ، پاكي ، سامان ، آرامش جهان ، هنجار هستي ، درستي ، پارسايي ، پرهيز كاري ، داد ، نيكويي ، پيمان داري ، و ... می باشد ، درستكار آنست كه اگر راستي و آشويي به زيان اوست دست از آن بر ندارد و از آن نگريزد . رستگاران هميشه راست و درست اند . " وهمن برگ 28 شماره يكم "
۳. كسی را فریب مده تا دردمند نشوی
۴.آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
۵. راستی فضیلت است. راستی شادمانی است. شادمانی از آن كسی است كه همیشه راستگو و درستكردار است
۶. عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار،از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش
۷. ای خداوند خرد هنگامیکه در روز ازل جسم و جان آفریدی و از منش خویش نیروی اندیشیدن و خرد بخشیدی. زمانی که به تن خاکی روان دمیدی و به انسان نیروی کارکردن و سخن گفتن و رهبری کردن عنایت فرمودی خواستی تا هر کس به دلخواه و با کمال آزادی راه و کیش خود را برگزیند. هات ۳۱ بند ۱۱
۸.ای مردم بهترین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید. هر مرد و زن راه نیک و بد را شخصاً برگزینید. هات ۳۰ بند ۲
۹. این سخنان را به نو عروسان و تازه دامادان می گویم . امیدوارم اندرزم را بگوش هوش بشنوید و با ضمیری روشن آنرا نیک دریابید و بخاطر بسپرید : همیشه با نیک منشی و مهر و دوستی زندگی کنید و در راستی و پاکی و مهر ورزی از یکدیگر پیشی جوئید. چه بیگمان از زندگی سرشار از خوشی و خوشبختی برخوردار خواهید شد. هات ۵۳ بند ۵
۱۰. مرد خردمند با آگاهی از اینکه عشق و ایمان به خدا سرچشمه راستی است گمراهان و زشتکاران را به پرورش منش پاک و انجام کار نیک و مهرورزی به دیگران اندرز خواهد داد و سرانجام ای خداوند جان و خرد همه زشتکاران با آگاهی از حقیقت بسوی تو خواهند آمد. هات ۳۴ بند ۱۰
۱۱. اهورا مزدا را باید با ایمانی کامل و از روی راستی ستود چرا که او به ما نوید داده است که در پرتو خویشتن شناسی , راستی و نیک منشی میتوان به رسایی و جاودانگی راه یافت .
۱۲. نه به راست نه به دروغ هرگز سوگند مخور .
۱۳. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی .
۱۴. زن ديگري را فريب مده تا روانت گناهكار نگردد .
۱۵. با زن فرزانه و شرمگين عروسي كن و او را دوست بدار.
۱۶. قبل از جواب دادن تفکر کن.
۱۷. مغرور و خود پسند نباش؛ زیرا انسان چون مشك پر باد است و اگر باد آن خارج شود، چیزی باقی نمیماند...
۱۸ . برای آدمی در زندگی،هیچ خیری بالاتر از پاکیزگی نیست.این پاکیزگی همان است که از قانون اهورمزدا به دست می آید،و پاکی و پاکیزگی قانون دین من است.
۱۹. خدای زرتشت بخشایشگر و پر جوشش است پس از کسی که میبخشد،نباید ترسید،تنها چیزی که باید از آن ترسید همان «ترس» است....
۲۰ . کسی که از راست کار پیروی می کند در روشنایی جایگاهی برای خود خواهد گزید و کسی که دروغکار است،عمر درازی را در تیرگی با آه و ناله سپری خواهد کرد،او را وجدانش به توسط کردارش به چنین سر انجامی می کشاندعصای حضرت موسی (ع)
و یا این مورد که میگن عمامه حضرت یوسف علیه السلام هست
تصویر قطعات چوبی ازهمون کشتی نوح پیامبر علیه السلام
(صحائف موسى علیه السلام )
مقام حضرت ابراهیم(ع)
---------------------------------------------------------------------------------------------
آرامگاه حضرت یحیى علیة السلام
----------------------------------------------------
مقبره حضرت سلیمان علیة السلام
مقبره حضرت یونس در عراق
صور محلب ناقة صالح علیه السلام
------------------------------------------------------------------------------
مقبره حضرت نوح (ع)
قبر پیامبر عمران علیة السلام
-----------------------------------------------------------------------------------
اثار قوم ثمود که به نظرم زمان حضرت صالح عذاب شدن
مقبره هارون (برادر حضرت موسی)
مقبره حضرت ایوب(ع)
مقبره حضرت إبراهیم علیه السلام
آرامگاه حضرت زكریا علیه السلام
آرامگاه نبی الله شیث علیه السلام
یا علی ذاتت ثبوت "قل هولله احد" نام تو نقشِ نگین امر "الله صمد"
"لَم یَلِد" از مادر گیتی"ولَم یولد" زتو "لَم یَکن" بعد از نبی مثلت "لَهو کُفوآً احد"
***
حسود کور در خواب و خیاله
منو دل کندن از حیدر محاله
0
0
اثار اصحاب الاخدود
تصویر قبر یحیى پیامبر علیة السلام در دمشق
حضرت دانيال (ع) در بيت المقدس متولد شد و در سن 12 سالگي بود که سپاه بخت النصر، پادشاه بابل به سرزمين بيت المقدس حمله و آن سرزمين را فتح کرد به رسم آن زمان تعداد زيادي از مردم آن سرزمين از جمله حضرت دانيال را به همراه خود به اسارت برد.
پادشاه در ابتدا دستور داد تا تعدادي از افرادي را که به اسارت برده اند انتخاب کرده و به آنها تعليم داده شود تا در آينده از آنها در دربار استفاده کنند و يکي از کسانيکه انتخاب شد حضرت دانيال (ع) بود.
در اين مدت، روزي پادشاه بابل خوابي ديد و تمام خوابگزاران از تعبير آن خواب عاجز ماندند و پادشاه دستور داد تا همه آنها را بکشند.
خبر به گوش حضرت دانيال (ع) رسيد او به مامورين سلطنتي گفت که مي تواند خواب را تعبير کند. حضرت دانيال را پيش پادشاه بردند و پادشاه به او گفت که تو هم بايد خواب را تعريف کني هم اينکه آن را تعبير کني و دانيال پذيرفت و او خواب را براي پادشاه تعبير کرد و به همين سبب مورد احترام واقع شد.
زمان گذشت تا اينکه کوروش، پادشاه ايران به بابل حمله کرد و توانست بابل را فتح و يهوديان را از اسارت حکومت بابل آزاد کند و دانيال (ع) را به همراه خود به ايران آورد و در دربار پادشاهي ايران نيز مورد تکريم قرار گرفت در اين مدت حضرت دانيال مي توانست به طور مستقيم و بدون اجازه و وقت قبلي با پادشاه ديدار کند و مي توان گفت که به عنوان دومين فرد مملکتي محسوب مي شد.
بعد از مرگ کوروش يک دوره کوتاه در زمان بردياي دروغين به وجود مي آيد که در تاريخ چيزي از دانيال (ع) نيامده است اما بعد از روي کار آمدن داريوش دوباره حضرت دانيال (ع) باز به همان مقام و مرتبه رفيع دست پيدا مي کند تا اينکه احتمالا در سن 83 يا 85 سالگي دار فاني را وداع مي کند و به رسم بزرگان آن زمان جسد آن حضرت را به صورت موميايي شده در همين منطقه که هم اکنون آستان آن بزرگوار است نگهداري مي شده و بالاي سر آن جعبه اي قرار داشته که هر کس احتياج به پول پيدا مي کرد از آن جعبه به قرض مي برده و بعد از اينکه مشکلاتش برطرف مي شده دوباره قرض را پس مي داد.
در سال 16هجري قمري بعد از پايان آخرين جنگ بين سپاه اسلام و ايرانيان (جنگ شوشتر يا جنگ هرمزان) فرمانده سپاه اسلام در هنگام بازگشت، جسد موميايي شده اي را مي بيند و از مردم در خصوص آن سئوال مي کند. مردم که از مقام و مرتبه حضرت آگاهي نداشته اند، مي گويند چيزي نيست که به درد شما بخورد هر وقت ما احتياج به باران داشته باشيم اين جسد را از آلونک بيرون مي آوريم و به حکم خداوند باران مي بارد و هر وقت آن را داخل مي گذاريم بارش باران تمام مي شود.
فرمانده سپاه اسلام به خليفه وقت نامه مي نويسد که جسدي موميايي شده در شيشه اي بلورين در منطقه شوش پيدا شده است. خليفه از شناسايي آن عاجز مي ماند به نزد حضرت علي (ع) مي روند و جريان را سئوال مي کنند. حضرت علي (ع) مي فرمايد که اين جسد برادرم حضرت دانيال است و دستور مي دهد آن جسد را به روش مسلمين غسل دهند و سپس کفن کنند و رو به قبله دفن نمايند (احتمالا بعد از پيامبر اسلام تنها پيامبري است که رو به کعبه دفن شده زيرا تمام پيامبر قبل از او رو به قدس دفن هستند) و همچنين دستور داد آب رودخانه را از روي قبر عبور دهند تا نگهباني باشد براي قبر، تا دست کسي به آن نرسد.
همچنين حضرت علي (ع)حديثي مي فرمايد: «من زار اخي دانيال کمن زارني؛ يعني هر کس برادرم دانيال را زيارت کند مرا زيارت کرده است». همچنين حضرت محمد (ص) مي فرمايد: «من لم يقدر علي زيارتي فليزر قبر اخي دانيال؛ يعني هر کس قادر به زيارت من نيست زيارت کند قبر براردم دانيال را» (درک: سفسنه البحار جلد 3 صفحه 351) در جاي ديگر باز پيامبر مي فرمايد: «من دل الي دانيال فبشروه بالجنه؛ يعني هر کس مردم را دلالت بدهد به زيارت دانيال به بشارت بهشت را مي دهم» (مدرک: تاريخ انبيا - جلد دوم )
در برخي کتابهاي شيعيان آمده است که در زمان ظهور حضرت مهدي (عج) چهار پيغمبر در رکاب آن حضرت شمشير خواهند زد و رجعت خواهند کرد که يکي از آن پيامبران حضرت دانيال نبي (ع) است که فرماندهي سپاه امام مهدي (عج) را که به سوي شرق حرکت مي کند به عهده خواهد داشت و پيروزيهاي بزرگي نصيب خود خواهد کرد.
حضرت موسی علیه السلام از پیامبران اولوالعزم و ملقب به کلیم الله است. او پیامبر و رهبر قوم یهود بود که ایشان را از مصر و از اسارت مصریان بیرون آورد. خداوند به وسیله او دین یهود را در کوه طور سینا به بنی اسرائیل ارزانی داشت. نام پدرش بر اساس تورات عمرام است که در عربی به صورت عمران در آمده است. نام مادر موسی را نیز یوکابد یا یوکبد نوشتهاند.
زمان بعثت حضرت موسی علیه السلام در قرنهای 13 تا 15 پیش از میلاد مسیح بوده است. نام حضرت موسی 136 بار در قرآن مجید ذکر شده و در بیست سوره از او سخن گفته شده است.
بخشی از زندگی موسی با استناد به آیات قرآن نقل میشود:
فرعون مصر خوابی دیده بود که طفلی در بنی اسرائیل به دنیا خواهد آمد که حکومت او را نابود خواهد ساخت. بنابراین دستور داده بود همهی فرزندان پسر بنی اسرائیل را هنگام تولد بکشند.
مادر موسی او را از بیم کشته شدن بر اساس الهام الهی در صندوقی نهاد و در رود نیل انداخت. آسیه همسر فرعون او را دید و از آب گرفت. موسی به امر الهی هیچ پستانی به دهان نمیگرفت تا اینکه مریم خواهر موسی، مادرش را به عنوان دایه به خاندان فرعون معرفی کرد. بدین ترتیب موسی در خاندان فرعون ولی در دامن مادر خودش پرورش یافت.
موسی در نوجوانی، در حادثهای، هنگام دفاع از مردی از بنی اسرائیل یک قبطی را به ضرب مشت کشت. سپس از مصر به مدین گریخت، در آنجا به خانه شعیب راه یافت و با دختر حضرت شعیب علیه السلام ازدواج کرد. شعیب مهر دخترش را ده سال خدمت موسی در خانه آنان قرار داد. موسی پس از پایان دوره خدمتگزاریاش، با همسرش، صفورا، عازم مصر شد. در وادی ایمن طور، در شبی سرد که راه گم کرده بود، با دیدن نور تجلّی الهی، هدایت یافت و به رسالت مبعوث شد. او ماموریت یافت به مصر برود و فرعون را به توحید و خداپرستی دعوت کند. او از خداوند درخواست کرد که برادر کاردان و سخنورش، هارون علیه السلام، را نیز به دستیاری او در انجام رسالت بگمارد، و خداوند پذیرفت.
موسی در برابر فرعون آیات و معجزات زیادی نمایان کرد تا او را به خشوع وا دارد. از جمله آنکه عصایش را به صورت اژدها در آورد؛ یا از دستش فروغی همچون خورشید تاباند. اما فرعون همه این معجزات را سحر و جادو خواند و ساحران کشورش را به مقابله با موسی دعوت کرد. ساحران شکست خوردند و به خدای موسی ایمان آوردند.
کم کم بنی اسرائیل به موسی ایمان آوردند اما فرعون نمیگذاشت آنها از مصر به شام هجرت کنند. به دعای موسی بلاهایی بر فرعونیان نازل شد. موسی علیه السلام بنی اسرائیل را کوچاند و فرعونیان که در تعقیب ایشان بودند در بحر احمر غرق شدند.
حضرت موسی علیه السلام سرانجام در 120 یا 126 سالگی در شب بیست و یکم رمضان درگذشت و در کوه نبأ یا نبو به خاک سپرده شد.
حضرت موسی(ع) و مرد کشاورز
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد: در همین لحظه خداوند او را امتحان میکند، عکس العمل او را مشاهده کن. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟ مرد گفت: خیر. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.
عِمران پدر مريم يكى از رجال برجسته بنى اسرائيل بود، وى همسرى نازا داشت و آن زن از نعمت وجود فرزند بىبهره بود. همسر عمران با تضرع و زارى به پيشگاه خداوند، متوسل به ذات مقدس او شد تا فرزندى به او عنايت كند، و نذر كرد اگر خداوند به او فرزند پسرى عنايت كند، او را به اطاعت و فرمانبردارى خدا و خدمتِ خانه مقدس او بگمارد.
خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و احساس باردارى نمود و سپس از او دخترى متولد شد - دختران معمولاً مانند پسران براى خدمت در پرستشگاهها مناسب نبودند - ولى او، خدا را بر اين بخشش سپاس گفت و او را مريم ناميد و از خداوند خواست او و نسلش را از شرّ شيطان رانده شده مصون نگاهدارد. خداى سبحان هديه او را پذيرفت و جهت وفاى به نذر به خدمت كردن دختر او در معبد، راضى شد و او را به شايستگى و پاكدامنى پرورش داد و تربيت نمود.
ظاهراً عمران از دنيا رفت و دختر خردسالش نياز به سرپرستى داشت كه به تربيت او همت گمارَد و زمانى كه مادرش او را نزد متولّيان معبد آورد، آنها در زمينه سرپرستى او به اختلاف پرداختند، به همين دليل قرعه كشيدند و سرپرستى مريم به زكريّا شوهر خالهاش سپرده شد و او براى مريم محرابى (حجرهاى) انتخاب كرد كه كسى جز خودش حقّ ورود به آن را نداشت وشيوه صحيح عبادت را بدو آموخت. اوضاع به همين منوال بود تا آنكه ماجراى شگفتى را ديد و آن اينكه هر گاه وارد محراب يا حجره مىشد، نزد مريم خوراك و ميوهاى را مشاهده مىكرد كه خود برايش تهيه نكرده و نظير آن در آن زمان نزد مردم وجود نداشت، از او پرسيد اين اشيا را از كجا فراهم كردهاى؟ مريم بدو پاسخ داد. اينها از نزد خدايى است كه به هركس خواهد روزى بىاندازه عنايت مىكند:
وَ إِذ قالَتِ امْرَأَةُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّى نَذَرْتُ لَكَ ما فِى بَطْنِى مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّى إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ * فَلَمّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّى وَضَعْتُها أُنْثى وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالأُنْثى وَإِنِّى سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَإِنِّى أُعِيذُها بِكَ وَذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ * فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَكَفَّلَها زَكَرِيّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيّا المِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ؛ (1)
و آنگاه كه همسر عمران عرضه داشت: پروردگارا، نذر كردهام فرزندى كه باردارم در راه خدمت تو آزاد باشد، اين عهد را از من بپذير، به راستى كه تو دعاى بندگان را شنوا بوده و به همه امور آگاهى، و آنگاه كه او را به دنيا آورد، عرضه داشت: پروردگارا، من اين فرزند را دختر به دنيا آوردم و خدا آگاهتر بود به آنچه او وضع حمل كرده بود، و پسر مانند دخترنيست و من نام او را مريم گذاشتم و او و فرزندانش را از شرّ شيطان رانده شده به تو پناه دادم. خداوند او را به نيكويى پذيرفت و وى را نيك تربيت كرد و زكريا را براى مراقبت از او برگماشت. هرگاه كه در محل عبادتش، زكريا بر او وارد مىشد نزدش طعامى مىيافت. گفت: اى مريم، اين خوراكىها را از كجا آوردهاى؟ گفت: اينها از نزد خداوند است. او به هر كه خواهد بىحساب روزى مىدهد.
خداوند به اختلافى كه در اثر اشتياق سرپرستى مريم ميان متوليان معبد به وجود آمد اشاره مىكند كه به قرعه انجاميد و پيامبر خود حضرت محمد(ص) را مخاطب مىسازد:
ذلِكَ مِنْ أَنباءِ الغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذ يَخْتَصِمُونَ؛(2)
اينها از اخبار غيب است كه به تو وحى مىكنيم؛ تو آن زمانى كه آنها قرعه مىزدند تا مراقبت از مريم را بر عهده گيرند و در اين زمينه به كشمكش و نزاع مىپرداختند، نزد آنها نبودى.
آنگاه كه مريم به سن رشد و كمال رسيد، در عبادت و پرستش خدا بسيار كوشا گشت و در آن زمان كسى در انجام عبادات به پايه او نمىرسيد، آثار تقوا و پرهيزكارى در او چنان پپديدار گشت كه زكريا بر آن غبطه مىخورد، لذا فرشتگان به او بشارت دادند كه خداوند او را از ميان زنان برگزيده است:
وَإِذ قالَتِ المَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلى نِساءِ العالَمِينَ * يا مَرْيَمُ اقْنُتِى لِرَبِّكِ وَاسْجُدِى وَارْكَعِى مَعَ الرّاكِعِينَ؛(3)
و آنگاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم، خداوند تو را برگزيد و پاكيزه گردانيد و بر زنان جهان برترى بخشيد. اى مريم، براى خدا فروتنى نما و سجده كن و همراه با ركوع كنندگان ركوع انجامده.
و نيز فرشتگان به او مژده دادند كه خداوند به زودى به او پسرى عنايت خواهد فرمود كه او را با كلمه <كُن» غير از شيوه معمولى تولد مىآفريند و نام اين فرزند مسيح عيسى بن مريم است كه خداوند او را در دنيا داراى مقامى بس ارجمند آفريده و از شوكت و عظمت فوقالعادهاى برخوردار مىسازد و در آخرت نيز مقامى برجسته بدو عنايت مىكند كه از ديگران متمايز است و در زمره برگزيدگان مقرّب الهى درخواهد آمد.
يكى از ويژگىهايى كه خداوند به او عطا كرد اين بود كه وى در دوران كودكى و در گهواره بهگونهاى حكيمانه سخن گفت كه گويى، مردى كامل با او به گفتگو پرداخته است، بىآنكه تفاوتى بين حالت كودكى و ميان سالى وجود داشته باشد، و خداوند او را از بندگانِ شايسته خود قرار داد.
مريم درشگفت شد كه چگونه دوشيزهاى مانند او كه با مردى ازدواج نكرده است صاحب فرزند شود. فرشتگان بدو خبر دادند كه خداوند بر هركارى كه بخواهد تواناست و هرگاه اراده او بر امرى تعلق گيرد، خواهد شد:
إِذ قالَتِ المَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ المَسِيحُ عِيسَى(4) ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَمِنَ المُقَرَّبِينَ * وَيُكَلِّمُ النّاسَ فِى المَهْدِ وَكَهْلاً وَمِنَ الصّالِحِينَ * قالَتْ رَبِّ أَنّى يَكُونُ لِى وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِى بَشَرٌ قالَ كَذلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ؛(5)
و آنگاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم، خداوند تو را به كلمهاى از ناحيه خود به نام مسيح عيسىبن مريم مژده مىدهد كه در دنيا و آخرت آبرومند بوده و از مقرّبان ما به شمار مىآيد. او در گهواره به سان مردى كامل با مردم سخن مىگويد و خود از شايستگان است. مريم عرضه داشت: پروردگارا، چگونه من داراى فرزند مىشوم، حال آنكه بشرى با من تماس نگرفته. گفت: چنين است كار خدا، چون اراده او به چيزى تعلق گيرد آن را مىآفريند و آنگاه كه بدو بگويد موجود باش همان لحظه موجود مىشود.
اينها حالاتى بود كه سراسر زندگى مريم را - چه آن زمان كه مادرش به او باردار بود و چه دوران ولادت و تربيت او - در برگرفته بود. پاكدامنى و عبادت، از زمانى كه وى جنينى در شكم مادر بود تا زمانى كه به بلوغ و رشد رسيد، بر او سايه افكن بود. در حقيقت اين گونه پرورش پاكيزه مقدمه امرى بزرگ بود كه خداوند او را به مادرىِ فرزندى برگزيند كه به غير شيوه معمولى متولد مىشود تا نشانه بارز قدرت الهى بوده و با كارهاى خود، شك اهل ترديد را برطرف و زبان ياوهگويان را قطع كند و بدين ترتيب، سرتاسر زندگى مريم(س) نفى كننده شك و ترديد بوده و ساحت پاك آن حضرت را از هر گونه تهمت ناروا دور مىسازد.
مريم(س) به سرپرستى امور معبد و پرستش و عبادت در آن گمارده شده بود، وى از مردم كنارهگيرى كرده و به تنهايى در ناحيه شرقى معبد اقامت گزيد تا خدا را در آنجا پرستش نمايد. در همين هنگام، خداوند جبرئيل روح الأمين(ع) را نزد او فرستاد و به صورت مردى در سن كمال براى او پديدار شد تا با او اُنس گيرد و از او فرار نكند. هنگامى كه مريم او را ديد پنداشت بشر است و اراده پليدى درباره او دارد، لذا بدو گفت: من از شرّ تو به خدا پناهمىبرم و رو به سوى او مىآورم تا عفت و پاكدامنىام را مصون نگاهدارد. اگر از خدا مىترسى و از او بيمناكى از من دور شو. جبرئيل(ع) بدو گفت: آن گونه كه تصور مىكنى من از جنس بشر نيستم، بلكه فرشتهاى از فرشتگان خدا هستم كه مرا فرستاده تا به تو فرزندى شايسته و پرهيزگار و با خير و بركت ببخشم، مريم از سخن جبرئيل شگفت زده شد و از او پرسيد: من دوشيزه هستم و تبهكار هم نبودهام، چگونه داراى فرزند خواهم شد؟ جبرئيل در پاسخ به او گفت: صحيح است، ولى خداوند متعال فرموده است كه آفرينش پسرى بدون پدر بر من آسان است، تا نشانهاى بر عظمتِ قدرت من بوده و براى كسانى كه به واسطه او هدايت مىيابند رحم
ت تلقى شود. ازسويى آفرينش عيسى(ع) امرى است كه از پيشگاه خداوند مقدر گرديده و بايد انجام پذيرد. خداى متعال فرمود:
وَاذكُرْ فِى الكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيّاً * فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيّاً* قالَتْ إِنِّى أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيّاً * قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً * قالَتْ أَنّى يَكُونُ لِى غُلامٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِى بَشَرٌ وَلَمْ أَكُ بَغِيّاً * قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنّاسِ وَرَحْمَةً مِنّا وَكانَ أَمْراً مَقْضِيّاً؛(6)
در كتابِ خود، مريم را ياد كن، آن زمان كه از خانواده خود به مكانى در شرق بيتالمقدس كناره گرفت و از همه خويشانش به كنج تنهايى پناه برد و ما روح خود را به صورت انسانى زيبا بر او مجسم ساختيم، مريم گفت: من از تو به خداى رحمان پناه مىبرم، اگر اهل تقوا و پرهيزكارى باشى. وى گفت من فرستاده پروردگار توام تا فرزندى پاك سيرت به تو بخشم. مريم گفت: چگونه من داراى فرزند مىشوم در صورتى كه انسانى با من نياميخته است و بدكاره هم نبودهام. فرشته گفت: اين چنين است، پروردگارت فرمود: اين كار بر من آسان است و براى اينكه او را نشانهاى براى مردم قرار داده و رحمتى از خود براى خلق گردانيم.
ولادت عيسى(ع) بدون پدر، نشان قدرت خداى سبحان است كه آفرينش اشيا را محدود به قانون علل و اسبابى نكرده، در صورتى كه مشاهده مىكنيم جهان بر اساس نظام علىّ و معلولى حركت مىكند. برخى به وجود آمدن عيسى(ع) را بدون پدر، دليلى بر خدا بودن او دانسته وبعضى ديگر آن را روزنهاى براى متهم كردن مادر او و يا شك و ترديد در وجود حضرت مسيح(ع) قراردادهاند، خداوند همه اينان را با اين فرمودهاش مخاطب قرار داده است:
إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ * الحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ المُمْتَرِينَ؛(7)
به راستى مثال عيسى در پيشگاه خداوند همچون آدم(ع) است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: به وجود آى، بنابراين حقّ از آن پروردگار توست و ترديدى به خود راه مده.
و ترديدى نيست كه آفرينش آدم، شگفتانگيزتر از آفرينش عيسى(ع) است، چه اينكه عيسى(ع) از زنى كه همنوع او بود به وجود آمد، در حالى كه آدم(ع) از خاك آفريده شد.
در همان لحظهاى كه جبرئيل(ع) در مريم دميد، زنى باردار شد و ترديدى نيست كه او در اين انديشه بود كه مردم درباره او چه خواهند گفت؛ زيرا وى دوشيزهاى بود كه اكنون باردار شده بود و بدون شوهر از او فرزندى متولد شده است، اين ذهنيّتها، او را پريشان خاطرنموده و بيمناك و مضطرب مىساخت و علاقهمند بود از مردم كنارهگيرى كند و تنها زندگى نمايد. اينجا بود كه محلى را دور از مردم انتخاب كرد تا در آن از ديدگان آنها مخفى و نهان باشد. و آنگاه كه زمان وضع حمل فرا رسيد درد و رنج ولادت، او را مجبور ساخت به درخت خرمايى رو آورد تا خود را به واسطه آن پنهان سازد، خود را به آن درخت رساند و بر آن تكيه زد و در آنجا به خاطر آورد كه بهزودى مورد آماج تهمتهاى ناروا قرار خواهد گرفت، در آن هنگام آرزو مىكرد اى كاش قبل از اين ماجرا مرده بود و يا چيزى پست و بىمقدار بود كه ارزش نام بردن نداشت، ولى لطف و عنايت خداوندى به سرعت شامل حال وى شد و صداى جبرئيل را شنيد كه از نزديكى او، و محلى پايينتر از جايگاه وى، او را مخاطب ساخته و به وى اطمينان داد كه خداوند روزى او را برعهده گرفته است و او اگر تنها شاخه درخت خرما را تك
ان دهد، رطب تازه برايش فرو مىريزد و مىتواند با گوارايى ميل كند و از جوى آبى كه از سمت پايين جايگاهش مىگذرد بنوشد و خيالى آرام و خاطرى آسوده داشته باشد و بدو آموخت كه اگر به فردى نكوهشگر برخورد و يا كسى درباره مسأله باردارى و چگونگى آن از او پرسيد، به او پاسخ ندهد و با اشاره بگويد: نذر كردهام براى خدا روزهاى بگيرم:
فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكاناً قَصِيّاً * فَأَجاءَها المَخاضُ إِلى جِذعِ النَّخْلَةِ قالَتْ يا لَيْتَنِى مِتُّ قَبْلَ هذا وَكُنْتُ نَسْياً مَنْسِيّاً * فَناداها مِنْ تَحْتِها أَلّا تَحْزَنِى قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيّاً* وَهُزِّى إِلَيْكِ بِجِذعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيّاً * فَكُلِى وَاشْرَبِى وَقَرِّى عَيْناً فَإِمّا تَرَيِنَّ مِنَ البَشَرِ أَحَداً فَقُولِى إِنِّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ اليَوْمَ إِنْسِيّاً؛(8)
به عيسى باردار شد و به مكانى دور دست و سپس كه درد زايمان احساس كرد، به شاخه درخت خرمايى پناه برد و گفت: اى كاش قبل از اين ماجرا مرده بودم و فراموش شده بودم. ازسمت پايين جايگاهش او را ندا داد كه اندوهگين مباش، خداوند از زير قدم تو چشمه آبى جارى ساخت و اينك شاخه درخت را تكان ده، خرما و رطب تازه برايت فرو مىريزد. از آن تناول كن و آب بنوش و به عيسى چشم روشندار و اگر به برخى از مردم برخورد كردى بگو: من براى خدا نذر كردهام روزه سكوت بگيرم و امروز با هيچ كس سخن نخواهم گفت.
هنگامى كه عيسى(ع) متولد شد و مادرش او را نزد فاميل خود آورد، براى آنان -كه از تقوا و پرهيزكارى و عبادات مريم اطلاع داشتند و چه كسانى كه بىاطلاع بودند صحنهاى غيرمنتظره بود- زيرا كارى كه او انجام داده بود براى آنان بسيار شگفتآور بود و نيز مىدانستند وى دوشيزه بوده و شوهر نكرده است و طبيعى بود كه چنين امر ناگهانى فرد را در معرض اتهام قرار دهد و بديهى است امورى از اين قبيل، فرصت انديشيدن به كسى نمىدهد، به ويژه كه دلايل اتهام و قرينههاى ظاهرى دال بر آن موجود باشد. بنابراين، جايى براى شك و ترديد باقى نمىگذارد.
آنچه را مريم(س) توانست در قبال اين طوفان تهمت و افترا انجام دهد اين بود كه به سفارش جبرئيل(ع) عمل كرد و روزه گرفت و به فرزند خود كه در گهواره آرميده بود اشاره كرد و از آنها خواست با وى سخن بگويند. آنان ازاين سخن به خشم آمدند؛ زيرا پنداشتند مريم آنها را به تمسخر گرفته است، چون تاكنون سراغ نداشتند كودكى درگهواره سخن بگويد، ولى عيسى(ع) بدانها پاسخ كاملى دالّ بر پاكدامنى مادرش عنوان كرده گفت: خداوند او را به سخن آورده است و افزود: من بنده خدا هستم و خداى متعال به من انجيل عطا خواهد كرد و مرا به پيامبرى برمىگزيند و وجودم را با بركت گردانده و آموزگار صفاتِ خوب و پسنديده قرار داده است و به من دستور داده كه تا زندهام نماز را به پايدارم و زكات بپردازم و سفارشم فرمود به مادرم نيكى و مهربانى كنم، خداى سبحان مرا ميان مردم، فردى ستمكار قرار نداد و در اثر گناه شقاوتمندم نساخت و آنگاه كه متولد شدم و زمانى كه از دنيا مىروم و هنگامى كه در قيامت از بين مردگان زنده محشور مىگردم، در پناه و امان الهى هستم:
فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا يا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيّاً * يا أُخْتَ هرُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَءَ سَوْءٍ وَما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيّاً * فَأَشارَتْ إِلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِى المَهْدِ صَبِيّاً * قالَ إِنِّى عَبْدُاللَّهِ آتانِيَ الكِتابَ وَجَعَلَنِى نَبِيّاً * وَجَعَلَنِى مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَأَوْصانِى بِالصَّلاةِ وَالزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيّاً * وَبَرّاً بِوالِدَتِى وَلَمْ يَجْعَلْنِى جَبّاراً شَقِيّاً * وَالسَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَأُبْعَثُ حَيّاً؛(9)
قوم او نزدش آمدند و او فرزندش را حمل مىكرد، گفتند: اى مريم، كار بسيارزشت و شگفتى انجام دادهاى. اى خواهر هارون، پدرت مرد بدى نبود و مادرت هم بدكاره نبود، چرا چنينكردى؟ مريم به فرزندش اشاره كرد آنها گفتند: چگونه ما با كودكى كه در گهواره است سخن بگوييم! عيسى به سخن آمد و گفت: من بنده خدا هستم، به من كتاب آسمانى عطا كرد و مرا هر كجا كه باشم مايه بركت گرداند و تا زندهام مرا به نماز و زكات و نيكى به مادرم سفارش فرمود و مرا ستمكار و شقى قرار نداد، درود بر من، آن روزكه متولد شدم و آن روز كه از دنيا مىروم و آن روز كه زنده محشور مىگردم.
خداوند داود و سليمان را مورد توجه و عنايت خويش قرارداد و علم اديان و آشنايى به احكام آنها را بدانان آموخت. اين دو پيامبر به خوبى مىدانستند كه خداوند چه نعمتهايى را بدانها ارزانى داشته است، لذا عرضه داشتند: حمد و سپاس خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگانِ مؤمنِ خود، كه از علم و دانشى چون ما برخوردارنيستند، برترى و فضيلت داد.
هنگامى كه داود(ع) از دنيا رفت، سليمان از ميان فرزندانش وارث پيامبرى و سلطنت او گشت. زمانى كه او به پادشاهى رسيد، سران و دانشمندان مملكت خويش را فراخواند و با اعتراف به توجّهات و عنايات الهى، نعمتهايى را كه خداوند به او ارزانى داشته بود برايشان يادآور شد و گفت: خداوند مرا مشمول عنايت خويش قرار داد و علاوه بر پادشاهى و نبوّتى كه به من عطا كرد، فهميدن زبان حيوانات و پرندگان را نيز به من آموخت. به گونهاى كه هرگاه با يكديگر سخن گويند آن را مىدانم. اين نعمتهاى فراوان ازفضل و احسان الهى است كه مشخّص بوده و بر كسى پوشيده نيست.
روزى سليمان سپاهيان خويش را فراخواند، لشكريان وى كه مركّب از جن و انسان و پرنده بودند، به فرمان او گرد آمدند، سليمان با اين سپاه به حركت در آمد تا به سرزمينى كه مورچگان فراوانى در آن وجود داشت رسيد. سليمان صداى مورچهاى را شنيد كه به رفقايش مىگفت: اى مورچگان، هم اينك سليمان و لشكريانش به سمت شما مىآيند، شتاب كنيد و در لانههاى خود پنهان گرديد، مبادا آنان بدون توجّه، شما را زير پاى خود از بين ببرند.
سليمان سخن مور را شنيد و شادمان گشت و از اينكه مورچگان نيز از موهبتهاى الهى، چون نبوّت و عدالت و كَرَم و بخششى كه خداوند بدو عنايت كرده است با خبرند، مسرور شد. سليمان ازمقام پادشاهى و سلطنت و درك سخن مورچگان كه كسى آن را نمىداند و خداوند آنها را تنها به او عنايت كرده بود از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيد، از اين رو به پيشگاه خدا عرضه داشت: پروردگارا؛ به من توفيق عنايت كن تا پيوسته سپاسگزار نعمتهايت باشم و با لطف و رحمت خويش مرا در زمره بندگان شايستهات، كه موجبات رضايت تو را فراهم آوردهاند، وارد نما:
وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَسُلَيْمانَ عِلْماً وَقالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ المُؤْمِنِينَ * وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَقالَ يا أَيُّها النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينا مِنْ كُلِّ شَىءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الفَضْلُ المُبِينُ * وَحُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الجِنِّ وَالإِنْسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ * حَتّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِى النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّها النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لايَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لايَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَقالَ رَبِّ أَوْزِعْنِى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَأَدْخِلْنِى بِرَحْمَتِكَ فِى عِبادِكَ الصّالِحِينَ؛(1)(2)
ما به داود و سليمان علم و دانش عطا كرديم و آن دو گفتند: حمد و سپاس خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى بخشيد و سليمان وارث داود گشت و گفت: اى مردم، به ما زبان پرندگان آموخته شده و همه چيز به ما عطا گرديده است، و اين جز فضيلتى آشكارنيست. همه لشكريان سليمان اعم از جن و انس و پرنده گرد آمدند تا اينكه به وادى مورچگان رسيدند، مورى گفت: اى موران، به لانههاى خود رويد تا سليمان و لشكريانش به طور ناخودآگاه شما را پايمال نكنند. سليمان ازسخن مور لبخندى زد و عرضه داشت: پروردگارا، به من توفيق ده تا سپاس و شكر نعمتهايى كه به من و پدرم عنايت كردى، پاس دارم و عمل نيكى كه مورد خرسندى توست انجام دهم و مرا با رحمت خويش در زمره بندگان صالحت قرار ده.
خداوند به وسيله بيمارى شديدى، سليمان(ع) را مورد امتحان و آزمايش قرار داد. بيمارى آن حضرت هرگاه بر تخت مىنشست پديدار مىشد و در اثر آن وى به سان جسدى بىروح در مىآمد و سپس بهبود مىيافت. اين بيمارى در اثر بىتفاوتى سليمان در خصوص حفظ سلامتى خود بود. خداى متعال فرمود:
وَلَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَأَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ * قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى...؛(3)
و ما در حقيقت سليمان را در بوته آزمايش قرار داديم و كالبدى بر تخت وى افكنديم، سپس بهدرگاه خدا انابه كرد و عرضه داشت: پروردگارا، مرا ببخشا.
همان گونه كه سليمان از خداى خويش طلب بخشش نمود، از او نيز خواست كه بدو ملك و سلطنتى عنايت كند كه مانند آن را به ديگرى ندهد، خداوند دعاى وى را مستجاب گردانده و اين نعمتها را به او ارزانى داشت.
نخست: باد را مسخّر او گردانيد و آن را تحت فرمان او قرار داد، تا به دستور وى هر كجا كه مىخواست مىوزيد.
دوم: شياطين را مسخّر او و در خدمتش مقرر داشت و برخى از آنها بنّايى مىدانستند و كاخها و دژها بنا مىكردند و بعضى غواص بودند كه از دريا مرواريد و سنگهاى قيمتى و گرانبها بيرون مىآوردند، چنان كه خداوند وى را بر شياطين كافر نيز استيلا بخشيده بود كه براى در اَمان بودن از شرّ و گزند آنها، آنان را به بند مىكشيد.
تمام اين سلطنت و مُلك را خداوند براى سليمان(ع) مهيّا ساخت و به او اجازه داد، هرگونه كه مىخواهد از آنها استفاده كند، به هر كس كه مىخواهد ببخشد و از هر كس كه بخواهد دريغ كند، و در كنار همه اينها در پيشگاه خداوند از مقامى بس ارجمند برخوردار بوده و در آخرت بهشت جاودان جايگاه او بود. خداى متعال فرمود:
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى وَهَبْ لِى مُلْكاً لا يَنْبَغِى لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِى إِنَّكَ أَنْتَ الوَهّابُ * فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِى بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ * وَالشَّياطِينَ كُلَّ بَنّاءٍ وَغَوّاصٍ * وَآخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِى الأَصْفادِ * هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ * وَإِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَحُسْنَ مَئابٍ؛(4)
عرضه داشت: پروردگارا، مرا ببخش و ملك و سلطنتى به من عطا فرما كه پس ازمن سزاوار هيچكس نباشد، به راستى كه تو بسيار بخشندهاى. ما باد را مسخّر او گردانيديم كه به فرمان او بهآرامى هر كجا مىخواست مىوزيد و نيز شياطينى كه همه بنّا و غواص بودند، در اختيار وى بودند و برخى ازآنها را به بند كشيده بود، و اين است عطا و بخشش ما. اكنون به هر كه خواهى بىحساب بده و يا منع نما، به راستى كه سليمان از مقرّبين ما بود و سرانجامى نيك داشت.
قرآن در جايى ديگر تصريح مىكند كه خداوند باد را مسخّر سليمان گرداند، به گونهاى كه مسافت يك ماه را از صبح تا ظهر مىپيمود، در هر مسيرى كه مىخواست آن را فرمان مىداد و به هركجا كه مىخواست باد وى را منتقل مىساخت و اين كارى بود كه در عصر و زمان ما، بعيد به نظر مىرسد، چه اينكه انسان علم ودانش را در اين زمان براى اهداف بلندش مسخّر خود ساخته و به خدمت گرفته است. هواپيماهاى جت و فضا پيماهايى اختراع كرده كه انسان را در اندك زمانى به دورترين نقاط زمين انتقال داده و آدمى را به كره ماه منتقل مىسازد.
قرآن يادآور مىشود كه خداوند چشمهاى را در زمين مسخّر سليمان ساخت كه از آن مِس گداخته بيرون مىآمد، چنان كه جنّيان را به خدمت او گمارده و به دستور او عمل مىكردند و هر كدام از آنها از اجراى فرمان الهى به دستور سليمان سرپيچى مىكردند، خداوند آنها را در آخرت به آتش سوزان دوزخ عذاب مىكند و اين جنّيان، هر چه را سليمان اراده مىكرد برايش مىساختند از معبد و كاخ گرفته تا مجسّمه و نقاشىهاى اشكال وحوش و پرندگان، و نيز ظرفهاى بزرگى براى خوردن غذا، همچون حوضهاى بزرگ و ديگهايى سنگين و ثابت و غير قابل انتقال براى پختن غذا، براى وى تهيه مىكردند. خداوند بعد از آنكه اين نعمتها را به آل داود عنايت فرمود، آنان را مخاطب ساخت و فرمود: اى آل داود، در اطاعت خدا بكوشيد و او را به شكرانه نعمتهايى كه به شما ارزانى داشته، پرستش نماييد:
وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ وَأَسَلْنا لَهُ عَيْنَ القِطْرِ وَمِنَ الجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ * يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَتَماثِيلَ وَجِفانٍ كَالْجَوابِ وَقُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً وَقَلِيلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ؛(5)
و باد را به تسخير سليمان در آورديم، كه در صبحگاه يك ماه راه برود و عصر نيز يك ماه طى مسير كند و مس گداخته را برايش جارى ساختيم. جنيان به دستور خدا برايش كار مىكردند و هر كدام را كه از فرمان ما سرپيچى كردند، ازعذاب آتش سوزان مىچشانيم. هر چه او مىخواست برايش مىساختند، مانند معابد، مجسمهها، ظروف بزرگ مانند حوض و ديگهاى بزرگ غير قابل انتقال. اى خاندان داود، شكر و سپاس خدا را به جاى آوريد، و اندكى از بندگانم سپاسگزارند.
از جمله نعمتهايى كه خداوند به سليمان ارزانى داشت، اسبهاى اصيل بود كه وى در اختيار داشت و گاه گاهى آنها را در برابر خويش به معرض تماشا مىگذارد. يكى از روزها، سليمان دستور داد تا اسبها را مقابل وى حاضر كنند و سپس با فخر و مباهات به اسبها، رو به اطرافيان خويش كرده و گفت: من اين اسبها را بهخاطر دنيا و بىنيازى در دنيا نمىخواهم، بلكه بدين سبب به آنها علاقهمندم كه به واسطه آنها خدا را به ياد آورده و در راه دين و آيين وى از آنها استفاده كنم. و سپس به تماشاى اسبان پرداخت. اسبها از مقابل وى عبور كرده تا از ديدهها پنهان شدند، ولى عشق و علاقه سليمان به اسبها فرو ننشست، لذا دستور داد مجدداً آنها را دربرابرش حاضر كنند و خود بهپاخاست و با دست خويش پاها و گردن آنها را نوازش داده و تيمار نمود و از اين كارها چند هدف را دنبال مىكرد:
اول: براى ارزش قائل شدن به آنها بود؛ زيرا اسب در آن زمان يكى از برجستهترين وسايل و ابزار مقابله با دشمن به شمار مىرفت.
دوم: خواست نشان دهد كه وى به امور سياسى و مملكت دارى اهتمام فراوان دارد، بهگونهاى كه بيشتر كارها را خود شخصاً انجام مىدهد.
سوم: چون حضرت، آشناى به وضعيت اسبها بود عيب و بيمارىهاى آنها را تشخيص مىداد، لذا آنها را آزمايش مىكرد تا بداند نشانههاى بيمارى در آنها وجود دارد يا نه. خداى متعال فرمود:
وَوَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ العَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ * إِذ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالعَشِىِّ الصافِناتُ الجِيادُ * فَقالَ إِنِّى أَحْبَبْتُ حُبَّ الخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّى حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ * رُدُّوها عَلَىَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأَعْناقِ؛a= "#016">(6)
و سليمان را به داود عطا كرديم. او بهترين بنده ما بود و زياد به درگاه خدا تضرّع و زارى مىكرد. آنگاه كه اسبهاى تندرو را هنگام عصر بر او ارائه دادند، وى گفت: من اين اسبها را به خاطر پروردگارم دوست دارم. تا اينكه آفتاب غروب كرد، سپس خطاب كرد آنها را برايم باز گردانيد و به دست كشيدن بر ساق و يال و گردن اسبها و نوازش آنها پرداخت.
1- اين گفته مورچه، نوعى پوزشخواهى است، چون بر فرض كه سليمان و سپاهش مورچگان را زير پا لگد كوب مىكردند، در اثر اشتباه و بىتوجهى آنان بود، ولى از آنجايى كه سليمان اعتراف دارد كه مورچه وى را فردى مهربان مىداند از خداى خويش مىخواهد او را ازسپاسگزاران به شمار آورد. نكته ظريفى كه در اين داستان به چشم مىخورد، توجه داشتن فرد قوى و نيرومند، به فرد ضعيف است. از آيات قرآن استفاده مى شود كه مورچگان در لانههاى خود به صورت دستهجمعى زندگى كرده و بيدار باش و مراقبت، يكى از ويژگىهاى آنهاست و زبانى خاص دارند كه منظور خود را به يكديگر مىرسانند. بسيارى از ويژگىهاى آنها شناخته شده است، از جمله اينكه مورچگان از جامعهاى منظم برخوردارند و بسيار هوشيار و زيرك و علاقهمند به تلاش و كوشش بوده و داراى پشتكار و چارهانديشى هستند. جمعيت مورچگان علاقه دارند احياناً در يك جا زندگى كنند و گاهى پيرامون سخنى به نزاع پرداخته و برخى از برخى ديگر مسائلى را كه مربوط به امور آنهاست مىپرسند. اگر مجال بيشتر بود در مورد ويژگىهاى مورچگان بيشتر سخن مىگفتيم
نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة الحق شرف الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم ترین کتاب های او عبارت اند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.
«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ ترین نماینده حکمت در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا تا عهد او هیچ یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزای فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص۱۲۵)
«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ایران، ص۴۹۳)
بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:
پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم.نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان که آموزگارانم از دانسته های من شگفتی می نمودند.
در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش های روزگار خود چیزهایی می دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.
ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می گفت می گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می پرداختم و آن را روشن تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.
چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی رفت در کوتاه ترین زمان در این رشته موفقیت های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.
بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می شدم و می گفتم مرا در این دانش راهی نیست... یک روز عصر از بازار کتابفروشان می گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.
وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.
پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره ای در شهرها می گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.
عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد.

موقعيت استان همدان از نظر اقليمي وطبيعي كه آن را جهت فعاليتهاي كشاورزي ودامداري مناسب نموده از قديميترين ازمنه سبب شده است كه اين منطقه محل استقرار ونشو و نماي تمدنهاي باستاني باشد .وجود تعداد قابل ملاحظه اي از اتلال باستاني ماقبل تاريخ در نقاط مختلف استان دليل بر اثبات اين مدعا است .نتايج مطالعات وكاوشهاي تپه گيان نهاوند نشان ميدهد كه مردمان ساكن در استان در 6هزار سال پيش از فرهنگ وتمدن نسبتاً پيش رفته اي برخوردار بوده اند چنانچه ظروف سفالين منقوش بدست آمده از آنان از لحاظ هنري وصنعتي در سطح والايي قراردارد .همچنين كاوشها وبررسيهاي مختصر صورت گرفته بر روي تپه هاي باستاني نقاط مختلف استان نشان دهنده گسترش تمدنهاي پيش از تاريخ در نقاط مختلف واستمرار آنها طي چندين هزارسال مي باشد .قديميترين متون سنگ نوشته آشوري همدان را تحت عنوان ٌ آكسيا ٌ به معنب شهر كاسيان نام ميبرد واين امر نشان ميدهد كه پيشينه مدنيت مركز استان حداقل به هزاره سوم قبل از ميلاد باز ميگردد.ثروتها ونعمات طبيعي ناشي از فعاليتهاي اقتصادي وكشاورزي اقوام ساكن در منطقه غرب ايران ازجمله اقوام مستقر در پيرامون رشته كوه الوند كه ما امروز آن را به عنوان استان همدان مي شناسيم چنان بود كه در نيمه دوم هزاره دوم تا اواخر نيمه اول هزاره اول قبل از ميلاد براي مدت قريب به يكهزار سال اين منطقه متناوباً مورد هجوم وچپاول لشگريان دولت آشور كه در اين زمان در شمال بن النهرين مستقر بود قرار مي گيرد ،شرح لشگركشي ها به اين منطقه وفتوحات وكسب غنائم از آنجا قسمتهاي قابل توجهي از متون سنگ نبشته هاي بدست آمده از كاخهاي شاهان آشور طي ساليان مذكور بتدريج سبب تشكيل اقوام وملل مستقر در منطقه كه در اين زمان عمده ترين آنها رااقوام آريايي نژاد مادي تشكيل ميدادند گرديد . تيگلات پيلسر اول (1100ق.م)براي نخستين بار در سنگ نبشته اي از اقوام ماد نام برده است .همچنين انجام حفاريهاي باستان شناسي در تپه هاي گودين وسگاوي نزديك كنگاور ونيز نوشيجان ملاير گوشه هايي از فرهنگ وتمدن اقوام ماد را در اين زمان بر ما آشكار ساخته است كه از جمله آنها ميتوان به نخستين نمونه هاي خط ونگارش واشكال اوليه سكه ونخستين مظاهر فرهنگ ديني ومعماري ايراني اشاره نمود .براساس آنچه كه هردوت مورخ يوناني نگاشته است مادها در اواخر قرن هشتم ق.م به رهبري شخصي به نام دياكو توانستند به تشكل سياسي ونظامي دست يافته ونخستين دولت مقتدر فلات ايران را پايه گذاري كنند .دياكو شهر همدان را به پايتختي برگزيد وبدستور او استحكامات عظيمي شامل هفت حصار تو در تو كه هركدام به رنگي خاص مزين شده بود ساخت شد .

دو حصار مركزي يكي با الواح سيمين وديگري با الواح زرين پوشانيده شد وكاخها وخزاين درون حصار مركزي برپا گرديد ومردم پيرامون اين حصار ها ي هفتگانه منازل خود را برپا داشتند ،اكثر محققين علوم تاريخ وباستان شناسي را عقيده برآن است كه تپه هگمتانه همدان برجا مانده همين استحكامات است .

بهر حال مادها انتقام چندين سده قتل وكشتار وغارت مردم غرب ايران را با فتح آشور پايتخت آشوريان وسرنگون ساختن اين دولت گرفتند .شهر همدان طي 150سال حكومت مادها ،از نعمت وآباداني فراواني برخوردار بود وبعداز انقراض آن دولت هر چند مركزيت نخسيتن را از دست داد ولي بعنوان يكي از سه پايتخت هخامنشيان مورد توجه خاص بود .وجود كتيبه هاي گنجنامه بقاياي ستونهاي سنگي ،كاخهاي هخامنشي ،جامها والواح زرين وسيمين بدست آمده از همدان مربوط به اين دوره حاكي ازاهميت اين شهر و منطقه در اين زمان است .در سال 330ق.م شهر همدان بدست اسكندر مقدوني ويران گرديد ولي بدليل موقعيت استراتژيك آن تبديل به مقر نظامي او شد .در اواخر دوره سلوكي شهر همدان محل تلاقي وبرخورد متعدد آنان با اشكانيان بود تا اينكه سرانجام در سال 155ق.م مهرداد اشكاني اين شهر را متصرف گرديد .


از دوره اشكاني وسلوكي مجسمه شير سنگي وبقاياي يك گورستان در شهر همدان وآثار مختصري از معبد لائوديسه در شهر نهاوند برجاي مانده است .همدان يكي از آخرين پايگاههاي مقاومت پارتيان در برابر حكومت تازه نفس ساساني بود.از آرتا باز پسر اردوان پنجم كه پس از مرگ پدرش درنبرد باسپاهيان اردشير بابكان رهبري مبارزات را به مدت سه سال تا 230ميلادي بر عليه اردشير ادامه داد، سكه اي يك درهمي در دست است كه محل ضرب آن همدان بسال 227ميلادي است .همچنين در دوره ساساني همدان يكي از ضرابخانه هاي اين حكومت بوده است وسكه هاي متعددي از اين دوره در اين شهر كشف شده است . در يك كتابچه به زبان پهلوي بنام شهرها كه در زمان قباد (500ميلادي ) نگاشته شده بناي همدان به يزد گرد اول نسبت داده شده كه اين امر نشاندهنده انجام اقدامات عمراني مهمي در اين زمان در شهر مزبور است . شهر همدان مقارن تاخت وتاز اعراب به ايران وفتح آن بدست مسلمانان در سال 645 ميلادي چندان اهميت واعتبار داشت كه تازيان گشودن آن را پس از فتح نهاوند بزرگترين پيروزي خود بر ساسانيان شمرده اند. در منابع پس از وقوع جنگ نهاوند وغلبه اعراب ،حاكم ايراني شهر همدان با تازيان قرارداد صلح منعقد نمود ولي اين معاهده دوامي نيافت وشهر بسال 26هجري برابر با 645 ميلادي به دست اعراب افتاد وبتدريج بعضي از طوايف عرب در آن ساكن شدند واز آن ميان بنوسلمه رياست شهر را يافتند از اواسط قرن سوم رياست شهر به عهده سادات علوي كوچيده به آنجا قرارگرفت كه به عنوان علويان وسپس با نام علاء الدوله هاي همدان براي مدت 4قرن اين مقام را به صورت مورثي داشتند .

بناي ارزشمند گنبد علويان يادگار اين دوره است .در منابع تاريخي دوره اسلامي از اين شهر با عنوان (همدان)ياد كرده اند وان را كهنترين شهر جبال ذكر كرده وقدمت آن را به عصر اسطوره اي ايران رسانيده اند .ابوعلي كاتب همداني مورخ قرن سوم وچهارم هجري در خصوص شهر همدان آورده است كه :ٌ همدان شهري بزرگ وقديمي بوده اما به وقت اسلام از اين شهر تنها (سپيد دژ) باقي مانده بود وبعضي خانه ها درحوالي آن واعراب آن را قصر ابيض مي خواندند سپس آن را ديواري ساختند وچهار دروازه وبه مدتي نزديك آن را باطل گردانيده وعمارت در افزودند ٌ . در سنه 260هجري قمري اين عمارت را نخستين رئيس علوي شهر همدان بناكرده بود . در سال 319هجري قمري ،مرداويچ زياري باني آل بويه به قهر بسياري از ساكنان آن را هلاك نمودوشير سنگي معروف را از دروازه هاي شهر به خاك افكند . در سال 345هجري قمري شهر براثر زلزله خسارت فراوان ديد وتشنجات مذهبي نيزدرسال 351هجري قمري جان بسياري از مردم را گرفت .در قرن 4و5كشمكشهاي فراواني بين سلسله هاي حسنويه ،ديلميان ،وكاكويه درهمدان كه يكي از مراكز عمده جنگ وستيز ميان آنها بود رخ داد .همچنين باباطاهر عارف وشاعر وارسته مشهور در اين دوره در شهر همدان مي زيست .در سالهاي 387تا 412 هجري ،شمس الدوله ابو طاهر شاه خسرو ديلمي در همدان حكومت داشت و ابوعلي سينا طبيب و دانشمند بزرگ ايراني در اين شهر منصب وزارت اورا داشت .

در اواخر قرن 5 اين شهر پايتخت بوييان جبال بود . تركمانان غزبسال 420همدان را تاراج كردند واز نيمه سده 5تركمانان سلجوقي بر آن چيره گشتند در سده 6وبا تجزيه امپراتوري آنها ،همدان پايتخت سلاجقه عراق عجم شد . يورش مغولان (618و621 هجري قمري) بسياري از آباديها وشهرهاي استان از جمله همدان رايكسره دستخوش ويراني ساخت وكثيري از اهالي آن در دفاع قهرمانانه د رمقابل سپاه جرار مغول جان باختند .اندكي بعد شهركي در حومه شمالي شهر سابق بنام همدان نو گرفت .در دوره ايلخانيان اين شهر تا حدودي اهميت سابق را باز يافت ودر زمان وزارت خواجه رشيدالدين فضل اله همداني (718هجري قمري)شهر همدان مورد توجه خاص بود .بايدوخان مغول در سال 695 در آنجا تاجگذاري كردوجهت ترميم خرابيها و آباداني آن كوشيد . ابنيه اسلامي نظير ،استر ومردخاي ،مقبره سابق باباطاهر،امامزاده اظهر ،هود ،حبقوق نبي و....... از اين دوره است . ولي متاسفانه اين رونق وآباداني ديري نپائيد و لشكريان تيمور اين شهر را تصرف وويران نمودند . پس از آن همدان براي مدت حدود 300سال تقريباً به فرا موشي سپرده شد . اما در دوره صفويه شهر مجدداً از نعمت آباداني يهره مند گشت ، ايجاد كاروانسراها ،مدارس ،پلها در شهر همدان وديگر نقاط استان از جمله در تويسركان بيانگر توجه صفويان به امر آباداني شهرهاست .از بناهاي مهم دوره صفويه ميتوان به امامزاده حسين ، كاروانسراي تاج آباد،پل كوريجان در روستاي كوريجان ،پل جهان آباد در فامنين ،مدرسه شيخ عليخان زنگنه ،پل وكاروانسراي فرسفج در تويسركان وپل خسرو آباد وآب انبار در اسد آباد اشاره كرد . پس از انقراض صفويه و بروز هرج ومرج در سال 1136يا 1138هجري شهر همدان به تصرف احمد پاشا والي عثماني در آمد و بر اثر مقاومت مردم در برابر عساگر عثماني جز شماري اندك از اهالي باقي نماند .6سال بعد نادر شاه توانست شهر را از مهاجمين باز پس گيرد ولي در پاييز 1144 مجدداً عثمانيان برآن مسلط شدند تا اينكه نهايتاً در سال 1145 بموجب پيمان نامه اي ميان ايران وعثماني شهر همدان بطور قطع به ايران واگذار شد . دردوره زنديه همدان در دست اميران آن خاندان بود ودر سال 1193علي مرادخان نوه خواهري كريمخان زند بعد از مرگ وي دم از استقلال زد وهمدان را به عنوان پايتخت خود برگزيد وبنام خود سكه ضرب كرد كه برروي آنها از همدان باعنوان بلده طيبه توصيف است .
در سال 1205 هجري قمري آغا محمد خان قاجار همدان را تصرف وقتل عام كرد وبرج وباروي آن را ويران ساخت ولي در طول حكومت قاجاريان موقعيت شهر همدان بتدريج تثبيت شد .بازسازي واحداث بازار ومسجد جامع همدان – تويسركان وملاير از يادگارهاي اين دوره مي باشد . در جنگ جهاني اول نيز شهر همدان وآباديها وشهرهاي ديگر استان به تناوب به اشغال قواي روس وعثماني وانگليس درآمد وشهر همدان ستاد سپاهيان آنها بود .همدان در همين زمان قحطي سختي را از سر گذرانيد. جكسن انگليسي كه در سال 1903 از همدان ديداري داشته است ،مي نويسد كه شهر از نظر امور اداري به چهار ناحيه و يا محله تقسيم مي شود كه هريك را كدخدايي جداگانه است واين كدخدا در برابر حاكم مسئول است وشغل او عملاً موروثي است .وي مي افزايد كه بيش از 500دكان پر مشتري در بازار همدان وجوددارد ودر جوار اين بازار بيش از 50كاروانسرا قراردارد كه در تهيه اشياء وادوات مورد لزوم گروه بيشماري بازرگانان وزوار كه ازاين شهر ميگذرند در جنب وجوش اند وكارشان سخت پررونق است ،همچنين شصت گرمابه عمومي پر مشتري در اين شهر وجود دارد .
![]()
فرح دیبا (زاده ۲۲ مهر ماه سال ۱۳۱۷ه.ش برابر 14 اکتبر 1938 ) سومین همسر محمدرضا شاه پهلوی است. طرفداران سلطنت پهلوی او را «علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی» میخوانند.

فَرَح فرزند فریده قطبی و سهراب دیبا(از خاندان دیبا) در روز ۲۲ مهر ماه سال ۱۳۱۷ه.ش در تهران به دنیا آمد. او درکودکی پدرش را بر اثر بیماری سرطان از دست داد. او پس از اتمام تحصیل در مدرسه ژاندارک و دبیرستان رازی تهران، به همراه پسر داییاش رضا قطبی برای ادامه تحصیل راهی فرانسه شد و در رشته معماری ادامه تحصیل داد. وی پس از مدتی تحصیلات خود را در پاریس رها نمود و در آبان سال ۱۳۳۸ ه.ش با محمدرضا شاه پهلوی که به تازگی از همسر دوم خود ثریا اسفندیاری جدا شده بود ازدواج کرد. در همان سال او به عنوان اولين ملكه ايران تاجگذاري نمود. او ۴ فرزند به نامهای رضا، فرحناز، علیرضا و لیلا به دنیا آورد. یک ماه قبل از انقلاب ۱۳۵۷ و با اوج گیری اعتراضات مردمی، وی همراه با شوهرش ایران را ترک کرد و در حال حاضر در ایالات متحده آمریکا و فرانسه(پاریس) زندگی میکند.

در آستانه مراسم تاجگذاري شاه و بنا بر قوانين دربار ايران، نشان درجه يك آريامهر به افتخار فرح ايجاد شد و وي اولين دريافت كننده اين نشان بود. اين نشان جايگزين نشان هفت پيكر شد كه به افتخار ثریا اسفندیاری همسر سابق شاه درست شده بود.
وضعیت قضاوت در کشورهای فتح شده
تشکیلات فضایی ممالک غیر ایرانی ظاهراً وضع قضایی خود را به همان شکل پیشین خود حفظ کرده بودند . یعنی اقوام تحت سلطه با توجه به آیین و مقررات مذاهب و ادیان خاص خود به قضاوت میپرداختند و حاکمان هخامنشی هیچ دخالتی در نظام اجتماعی ایشان نمی نمودند .
این یکی از ملاک ها و عوامل بسیار مهم ساختار قدرت هخامنشی بود که نقش بسیار زیادی در ثبات این دولت و ماندگاری آن داشت . همچنین امکان حفظ فرهنگ های محلی و نظام های عادی در جوامع جدید را فراهم می ساخت .
حیطه اختیارات حاکمان منسوب از طرف هخامنشی ها
با این حال نسبت به آنچه که به سیاست کشور یا شخص پادشاه مربوط میشد، قضاوت آن توسط قضات بلندپایه و معتمد بنام ساتراپ ها و یا توسط پادشاه هخامنشی بود. این ساتراپ ها در واقع نماینده مرکز در استان های اطراف بودند و به نوعی حاکمان هخامنشی محسوب می شدند .
جرائم مربوط به امنیت کشور از قبیل طغیان و توطئه در صلاحیت ساتراپ ها بوده است، و آنها لااقل در امور جزایی خاص خود ، دارای همان حقوقی بوده اند که پادشاهان هخامنشی دارا بوده اند.
نظام قضایی در استان ماد و پارس
در مورد تشکیلات قضایی ممالک ایرانی امپراطوری باز هم باید بین ممالکی که اقوام پارس ها و ماد در آنجاها زندگی میکرده اند با سایر ممالکی که بقیه اقوام ایرانی در آنجا سکونت داشتهاند تفاوت قائل شد .
با توجه به وجوه اشتراکی که خصوصاً از لحاظ سیاسی بین قوم پارس و ماد وجود داشته است میتوان گفت که در پارس و ماد تا اندازه قابل توجهی تشکیلات قضایی و قواعد حقوقی واحد و یا دست کم خیلی شبیه به هم بوده. لیکن در سایر ممالک ظاهراً وضع تقریباً همانند ممالک غیر ایرانی امپراطوری بوده است.
به عبارت دیگر در استان هایی مانند عیلام ، با وجود آنکه ایرانی محسوب می شدند ، بازهم همان ساختار قضایی پیش از حکومت هخامنشی برقرار بود .
عدالت و قانون در زمان هخامنشیان
در زمان هخامنشیان به داوری و احقاق حق اهمیت داده میشد، چنانچه به نقل از هرودت مورخ نامی آورده شده است:
و او کسی نبود جز کورش بنیادگذار سلسله هخامنشی.
تنظیم قانون در دولت هخامنشی
در مورد جمع آوری قانون در زمان هخامنشی گفته شده است که:
چنانچه افلاطون ، قانون ایرانی بعنوان نمونه ای عقل و درایت توصیف شده است .
دادگاه های مختلف در این دوره
استبداد ایرانی یا نظمی اجتماعی ؟
موروثی بودن قضات ، نشان از آن دارد که استبداد ایرانی ، به مفهومی که نزد غربی ها معروف است ، نبوده است . چنانچه وراثت در میان قضات موجب می شده است که نظمی اجتماعی در میان مسؤولین اصلی قضاوت در کشور وجود داشته باشد که خارج از حیطه اختیار شاه بوده است و شاه مجبور به پیروی از آن می بود .
به همین جهت امکان آن نبود که شاه هرکس را که می پسندد و دوست دارد ، نصب کند و از طرف دیگر مجبور بود که کارها و تصمیماتش را با این قضات هماهنگ نماید و از مخالفت با آنها بطور علنی دست بردارد .
راجع به اهمیت عدالت و اجرای آن در عهده هخامنشی منقول است که کورش از زبان استاد خود گفته است:
شورای مشورتی شاهی
شورایی از داوران شاهی که برای مدت عمر تعیین میشدند در مسائل مشکل حقوقی به او کمک میکردند این شورا خود نیز حق داوری داشت و شاه مراقب بود که مبادا در احکام آنها تجاوزاتی روی دهد.
این مسئله هم تأکید دیگری است بر نظام غیر استبدادی حکومت و قضاوت . چرا که وجود قضاتی مادام العمر مانع آن می شد که قضات برای ترس از برکنار شدن ، مخالف حق و قانون عمل کنند و یا بر طبق رضایت شاه عملی نادرست را مرتکب شوند .
حمایت از قوانین ملت ها
آخرین اعلامیه داریوش برنامه جهانداری اوست که از آن به نام برنامه فرمانروایی جهانی آریایی یاد شده است.
بدین اساس هر جامعه مذهبی یا قومی که به رسمیت شناخته شده بود قانون نامه ای تهیه کرد و برای آنکه قانون نامه ها لازم الاجراء گردد، او خود را حامی و مروج آنها میدانست و هر یک را «قانون شاهی» میخواند و از آن پس در امور قضایی بنابر «قانون شاهی» عمل میشد.
قوانین ملت ها
نمایی دیگر از نظم غیر استبدادی با ظاهر فردی
در ایران زمان هخامنشیان، از آنجایی که تمام قدرتها و اختیارات و من جمله قوه قضاییه زیر نفوذ و اقتدار شاه بود، هیچ حق و منطقی در مقابل او عرض وجود نمیکرد و غالباً شاه عمل قضاوت را به یکی از دانشمندان مجرب و سالخورده واگذار مینمود .
بعد از آن یک محکمه عالی وجود داشت که از هفت نفر قاضی تشکیل میشد و پایینتر از محکمه های محلی بود که در سراسر کشور وجود داشت.
این نشان می دهد که چنین مرسوم بوده است که حتما شاه ، فردی سالخورده و کارکشته و نه جوان و خام را از میان دانشمندان کشورش برگزیند و او عالی ترین مقام قضایی کشور و امپراطوری خواهد بود .
یعنی چنین نیست که شاه به هر ترتیبی که خود بخواهد ، حکم کند و دیگران را به مجازات برساند تا نابسامانی و اضطراب همه مردم را بگیرد .
نقش کاهنان و غیر کاهنان
قوانین و مقررات را کاهنان وضع میکردند و تا مدت زیادی کار رسیدگی به دعاوی را برعهده داشتند ولی بعدها افرادی به این گونه کارها رسیدگی میکردند که از طبقه کاهنان نبودند .
معمولاً در دعاوی به استثناء آنهایی که از اهمیت فراوان برخوردار بودند ضمانت را میپذیرفتند و در محاکمات از راه رسم خاص و منظمی پیروی میشد.
نقش و اختیارات شاه
درزمان هخامنشیان چون ریاست عالیه امور قضایی کشور برعهده شاه بود، او بزرگترین داور محسوب شده و احکام نهایی با رأی و صلاحدید او صادر میشد .
شاه میتوانست مجرم را عفو نموده یا در مجازات وی تخفیف داده و یا مجازاتی دیگر غیر از آنچه که در قانون پیش بینی شده بود مقرر نماید و حتی کیفرهای دیگر را نیز به نحوی که صلاح میدید در مورد مجرمین به مورد اجرا میگذاشت.
چنین حقی معمولا در همه قوانین کشورها ، بصورت های کم یا زیاد وجود دارد و عالی ترین فرد اجازه نقض حکم را داراست . چنانچه رئیس جمهور در کشور آمریکا می تواند حکم اعدام را نقض کند و یا حتی برخی قوانین کنگره ( مجلس در نظام آمریکا ) را نقض کند .
آئین دادرسی و روش محاکمه
در زمان هخامنشیان برای آنکه کار محاکمات به درازا نکشد برای هر نوع دعوی مدت زمان معینی مقرر شده بود که می بایست در ظرف آن مدت حاکم صادر شود .
همچنین به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میکردند تا دعوایی که میان انها اتفاق افتاده است توسط داور و به طرفین مسالمت آمیز حل و فصل شود .
سخنگویان قانون یا وکیلان
چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین و مقررات طول و تفصیل پیدا کرده بود گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند که مردم در امور قضایی با آنها بحث و مشورت میکردند و برای پیش بردن دعاوی خود از ایشان کمک میگرفتند.
شاهنشاه انوشیروان دادگر خوان بزرگی داشت از طلا مرصع با اقسام جوهرات نوشته بود : هر که غذای حلال خورد و مازاد آن را به حاجتمند دهد نوشش باد و هر چه را که با اشتها خوری تو آن را می خوری و هر چه را که بی اشتها خوری او تو را می خورد . نوشیروان چهار انگشتری بر دست داشت :
اولین انگشتر مخصوص مالیات بود که نگین آن عقیق بود و نقش عدالت در هنگام گرفتن مالیات بر آن نقش بسته بود .
دومین انگشتر مخصوص املاک بود که نگین اش فیروزه بود و نقش آبادی بروی آن نقشه بسته بود .
سومین انگشتر مخصوص مخارج بود که نگین یاقوت سرمه ای داشت که با نقش تامل و صبر مزین شده بود .
چهارمین انگشتر مخصوص برید بود که نیگن اش یاقوت سرخ بود و همچون آتش می درخشید و نقش امید بر روی ان نقش بسته بود .
از نوشیروان پرسیدند گرانقدرترین گنجها که هنگام حاجت سودمند افتد کدام است ؟ وی گفت : نیکی ای که پیش آزادگان سپرده باشی یا دانشی که برای اعقاب واگذاری .
از وی پرسیدند : دراز عمر تر از همه مردم کیست وی گفت : هر که عملش بسیار باشد و یارانش از او ادب آموزد یا نیکی فراوان کرده باشد که اعقابش بدو شرف اندوزند . پس حریصان را به صف مردم امین میارید و دروغگویان را جزو آزادگان مشمار.