تحقیربزرگ ایرانیان

  احمدی نژاد بر گردن "کوروش کبیر" چفیه سیاه آویخت

 امروز احمدی نژاد بر گردن سمبل كورش، یك "چفیه" سیاه رنگ آویخت! چفیه سیاه رنگ و چركین كودتاچیانی كه ایران را به كام نابودی و نیستی می برند. دلم برای ایران و ایرانیان نگون بخت گرفته است. آیا ایران به راستی یك "كشور اشغال شده" نیست؟ كجاست آن روح ایرانی كه دستمایه ای شد برای نگارش لوحی كه كورش بر سنگ نگاشت و بر حق بشر آزاد و آگاهی و راستی بر آن تأكید كرد؟ چفیه سیاهی كه احمدی نژاد بر گردن "كورش نمادین" آویخت، بوی خون و جنون می دهد! ما را چه می شود با این سكوت؟ با این خواب زدگی؟ بر ما چه می رود؟ ایران كه روزی سرای دلیران بود، چرا اكنون به چنین ذلتی افتاده است؟ آیا نه این است كه سرنوشت هیچ ملتی تغییر نمی كند، مگر آنكه خودشان بخواهند؟ چرا كسی بر خواری و تحقیر ایران خون نمی گرید؟ 

شهر یاران بود و خاك مهربانان این دیار!

 مهربانی كی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟

 

كورش! دیگر خفتن كافیست. برخیز كه ما مردمان را خواب برده و آرامگاه تو را هم آب "سد سیوند" برده است. چه جای خواب است دیگر كورش؟ این چفیه ی چركین را با دست خود بردار و به نام ایران بخوان:

 "بیدار باد ایران. زنده باد آزادی

م

حمود احمدی‌نژاد در مراسم رونمایی از منشور حقوق بشر منسوب به کوروش کبیر، به گردن هنرپیشه‌ای که وظیفه نمادین ایفای نقش کوروش را بر عهده داشت، چفیه‌ای انداخت. این اقدام، واکنش بسیاری از کاربران فضای مجازی را در پی داشت. این استوانه گلی ۲۳ سانتی‌متری پس از۴۰ سال انتظار و ۵ سال کشمکش، سرانجام در هفته جاری از موزه بریتانیا به تهران منتقل شد و قرار است به مدت چهار ماه در محفظه‌ای شیشه‌ای در موزه ملی ایران در دیدرس عموم قرار گیرد. اما آن‌چه واکنش ‌گسترده وبلاگ‌نویسان و کاربران شبکه‌های اجتماعی را برانگیخت، اقدام بحث‌انگیز احمدی‌نژاد در حاشیه مراسم رونمایی از منشور حقوق بشر بود: انداختن چفیه‌ای مشکی به گردن بازیگر نقش کوروش در مراسم افتتاحیه نمایشگاه. اقدامی که برخی از بلاگرها که چفیه را نماد «بسیج و بسیجی» می‌دانند، آن‌را «تحقیر بزرگ ایرانیان»، «لگدمال کردن فرهنگ و تمدن ایران‌زمین»، «توهین به شعور ایرانیان» و «تلاش برای سوار شدن بر موج ناسیونالیسم برای کسب مشروعیت» خوانده‌اند.

نصیحت زرتشت به فرزندش

به نام یزدان پاك
اول: امروز میخندن چون اسیر حسادت یا نفهمی شدن،اما فردا،همرنگ حسرت و پشیمونی...، شك نكن و اونی كه باور داری بگو
دوم: بگذار بی‌سواد، احمق و نادان یا كافر و بی دین تصورت کنند اما فقط چیزیو بگو که مطمینی،شاید ده سال دیگه ثابت بشه
سوم : سوالاتو بنویس،قرار نیست كسی شلاقت بزنه...اینطوری به جواباتم میرسی...
چهارم : اول تلاشتو كن بعد بگو خدا،اگه خدا میخواست كارمون رو كنه كه دیگه بنده نبودیم احتیاجیم به دنیا نبود
پنجم :سعی كن ذهنی داشته باشی که پذیرای همه چیز باشه وبه هیچ چیز وابسته نباشه(تعصب ادم رو كور میكنه)
ششم و آخرین اصول: هیچ دلیلی برای خشم و کینه وجود ندارد.بخند.

چهارشنبه سوری



آتش نه تنها در نزد ایرانیان که از اقوام کهن هستند، بلکه در میان بیشتر اقوام کهن چه هند و اروپایی و چه غیره وجودی مقدس بوده است. در روایت های کهن هند و ایرانی، آتش (آذر) فرزند اهورامزدا بوده و همچنین در نوشته های اوستایی لقب وی پسر اهوراست. عقیده به پاکی و پاک کنندگی آتش چنان بوده است که یکی از آزمایش های اثبات بی گناهی، گذر از میان آتش بوده که برجسته ترین آن، گذر سیاوش از میان آتش است. نام آذر در گاهشماری اوستایی بعد از اهورامزدا و امشاسپندان بلافاصله می آید که نشان از اهمیت وی دارد. نام روز نهم به نام آذر نامزد گردیده است. در میان جشن های مهم و کهن ایرانی جشن آتش یکی از مهم ترین آنهاست که جشن سده نام دارد. اهمیت آتش چنان بوده که نخستین جشن را در اسطوره ها پیدایش آتش و قبله شدن آتش در میان اقوام هند و ایرانی دانسته اند. ایرانیان پیش از برپاکردن هر جشن برای نیایش به آتشکده ها می رفتند. شاهان کیانی و هخامنشی و ساسانی برای پیروزی به آتشکد ها می رفتند و نذر می کردند.
رسم آتش افروزی پیس از فرا رسیدن سال نو بسیار کهن و قدیمی است. بسیاری از اسطوره شناسان، آن را به هنگام هم زیستی هند و اروپائیان بر می گردانند. هر چند در نزد اقوام دیگر هم مانند بابلیان و سومری ها رواج داشته است.

کلمانکره

 

 

 

كليك براي مشاهده عكس اندزه كامل

ماسک طلایی غار کلماکره پلدختر لرستان هزاره اول ق.م

 

كليك براي مشاهده عكس اندزه كامل

فضای داخلی غار کلماکره پلدختر
دسترسی و امکان بازدید از این غار بسیار مشکل است و بازدید از آن توصیه نمی شود.

 

كليك براي مشاهده عكس اندزه كامل

لگام مفرغی

 


 

روح القوس کیست؟

تصورات اشتباه بسیاری راجع به هویّت روح القدس وجود دارند. بعضی به روح القدس چون نیرویی سحر آمیز نگاه میکنند. عدهای نیز او را چون نیرویی غیر شخصی میدانند که خدا آنرا برای پیروان عیسی مسیح فراهم آورده است. کلام خدا راجع به هویت روح القدس چه میگوید؟ کتاب مقدس، خیلی ساده و واضح، میگوید روح القدس خداست. همچنین به ما میگوید که روح القدس دارای شخصیت است، وجودی که دارای اندیشه ، اراده و احساس است
این حقیقت که روح القدس خداست در بخشهای مختلفی از کلام خدا (از جمله اعمال 5: 3–4) مشهود است. در این قسمت، جایی که حنانيا به روح القدس دروغ گفته بود، پطرس خطاب به او چنین میگوید: "به انسان دروغ نگفتی بلكه به خدا." درواقع این آیه خیلی واضح مشخص میکند که: دروغ گفتن به روح القدس دروغ گفتن به خداست. همچنین از آنجایی که خصوصیات و صفات خدا به روح القدس نیز اطلاق میشود، میتوانیم چنین استنباط کنیم که روح القدس خداست. برای مثال، این حقیقت که روح القدس حاضر مطلق است در مزمور 139: 7–8 دیده میشود. "از روح تو كجا بروم؟ و از حضور تو كجا بگريزم؟ اگر به آسمان صعود كنم، تو آنجا هستی! و اگر در هاويه بستر بگسترانم اينك تو آنجا هستی"! همچنین در اول قرنتیان 2: 10 ما شاهد خصوصیت حاضر مطلق بودن روح القدس هستیم : "امّا خدا آنها را به روح خود بر ما كشف نموده است، زيرا كه روح همه چيز حتی عمقهای خدا را نيز تفحّص میكند. زيرا كيست از مردمان كه امور انسان را بداند جز روح انسان كه در وی میباشد. همچنين نيز امور خدا را هيچ كس ندانسته است، جز روح خدا
همچنین میتوانیم چنین استنباط کنیم که روح القدس دارای شخصیت است چون صاحب اندیشه ، احساس و اراده است. روح القدس فکرمیکند و میداند (اول قرنتیان 2: 10). روح القدس محزون میشود (افسسیان 4: 30). روح القدس برای ما شفاعت میکند (رومیان 8: 26–27). روح القدس مطابق ارادهاش تصمیم میگیرد (اول قرنتیان 12: 7–11). روح القدس سومین شخص تثلیث اقدس است. به راستی روح القدس میتواند چون خداوند عمل کند و او همان تسلی دهنده و مشاوری است که مسیح وعدۀ آمدنش را داد

شاه درجنگ جهانی اول

شاه جوان در مقابل چرچيل نخست وزير بريتانيا

 

«... در اوج قدرت نازي‌ها در آلمان به دستور رضا خان يك كابينه جوان به نخست‌وزيري متين دفتري روي كارآمد . وظيفه اين كابينه نزديك شدن به آلمان بود. عملاً نيز روابط تجاري و صنعتي بين ايران و آلمان توسعه يافت. با پيشرفت آلمانها در جنگ و نزديك شدن آنها به كوههاي قفقاز رضاخان هم به انگليسي‌ها ناسزا مي‌ گفت اما با شروع شكست آلمان رضاخان دستپاچه شد و منصورالملك را كه از مهره‌هاي انگليس به شمار مي‌رفت نخست وزير كرد...»1 از ديد رضا شاه اعلام بيطرفي، موضعي مناسب در برابر دو جبهه‌اي بود كه يكي به عقيده وي در حال سقوط بود، اما در پشت مرزهاي ايران كمين كرده بود، و ديگري در حال پيروزي بود اما با مرزهاي ايران فاصله داشت. در چنين شرايطي رضا شاه بنا داشت در برابر تهديدات روسيه و انگليس به سياست وقت‌كشي روي آورد. او به ويژه تهديدات روسها را در وضعيتي كه اوكراين به اشغال نظاميان هيتلر درآمده و آلماني‌ها به سوي مسكو در حركت بودند، جدي نگرفته بود. پنجم تير 1320ـ 4 روز پس از شروع عمليات نظامي گسترده آلمان عليه روسيه ـ دولتهاي روسيه و انگلستان طي دستور مشتركي به رضا شاه از وي خواستند تا سريعاً نسبت به اخراج مستشاران آلماني از ايران اقدام كند. اين تصميم از سوي «سرريدر بولارد» سفير انگليس و «اسميرنوف» سفير روسيه اتخاذ شده و در ملاقاتي با رضا شاه به وي ابلاغ شد. رضا شاه نيز كه تصور پيروزي آلمان را در جنگ داشت، در پاسخ سفيران انگليس و شوروي اعلام كرد كه ايران كشور بي طرفي است و فعاليت آلماني‌ها در ايران هم محدود به كارهاي ساختماني و امور بازرگاني است. 28 تير، اخطار ديگري به ايران داده شد. بالاخره 25 مرداد، يادداشت مشترك انگليس و روسيه، به منزله اتمام حجت به ايران بود. سرانجام، روز سوم شهريور 1320 سربازان ارتش سرخ از مرزهاي شمال و نيروهاي انگليسي از بنادر جنوب به ايران حمله ور شدند و سفيران انگليس و روسيه صبح همان روز علت اين اقدام را طي يادداشتهاي جداگانه‌اي به نخست‌وزير ابلاغ كردند. همان روز تلگراف مفصلي به امضاي رضا شاه به عنوان روزولت رئيس جمهور امريكا مخابره شد كه سرآغاز دوران جديد روابط ايران و امريكا به شمار مي‌‌آيد. هر چند امريكايي‌ها در آن شرايط نمي‌توانستند يا نمي‌خواستند كاري براي جلوگيري از اشغال ايران انجام دهند، اما زمينه مداخلات بعدي خود را فراهم ساختند. روزولت روز 11 شهريور در حالي كه نيروهاي روس و انگليس در شمال و جنوب ايران مستقر شده بودند، به تلگراف رضا شاه پاسخ داد. رضا شاه زماني پاسخ نامه را دريافت كرد كه تمام شرايط انگليس و روسيه را پذيرفته بود، اتباع آلماني را از ايران اخراج كرده بود و راه‌آهن و جاده‌هاي شمالي و جنوبي كشور را در اختيار نيروهاي اشغالگر قرار داده بود. با اين همه انگليسي‌ها و روس‌ها پيش از آن كه رضا شاه بتواند روابط نزديك‌تري با امريكا برقرار سازد، وي را براي استعفا از مقام سلطنت تحت فشار قرار دادند. زماني كه ايران به اشغال متفين درآمده بود، موجي از هرج و مرج و بلاتكليفي سراسر كشور را در برگرفته بود. اوضاع امنيتي كاملاً بي ثبات بود، بسياري از امراي ارتش و افسران ارشد گريخته بودند، سربازان باقي مانده در سربازخانه‌ها‌ مواد خوراكي در اختيار نداشتند، نظم و انضباط در هيچ رده ارتش برقرار نبود، دزدي از منازل مردم و غارت مغازه‌ها افزايش يافته بود و نظاميان نيز در اين غارتگري نقش داشتند. سربازان اسلحه‌ها را از پادگانها مي‌ربودند و مي‌فروختند. حتي اسبهاي توپخانه به طور پنهاني داد وستد مي‌شد. بسياري از هنگهاي برگزيده سابق به يك چهارم قدرت عادي خود تنزل يافته بود، شعار نويسي عليه شاه به پشت ديوارهاي كاخ رضاخان نيز رسيده بود. در مجلس علناً از لزوم بركناري شاه از مقام فرماندهي كل قوا سخن به ميان مي‌آمد. 24 شهريور، رضا شاه آخرين جلسه هيأت دولت را تشكيل داد و به وزيرانش گفت به زودي كشور را ترك خواهد كرد. آخرين جمله شاه به وزيران اين بود كه «راز موفقيت من اين بوده كه هرگز با هيچ كس مشورت نمي‌كردم و خود كارها را مطالعه مي‌كردم! 2» وقتي در سپيده‌ دم 25 شهريور 1320 خبر پيشروي نيروهاي روسي مستقر در قزوين به سمت تهران به اطلاع رضا شاه رسيد، وي فروغي نخست وزير را به كاخ احضار كرد و از او خواست تا پيش‌نويس استعفانامه را بنويسد. فروغي استعفا نامه را به امضاي شاه رساند و سپس به دستور او رهسپار مجلس شد تا آن را براي نمايندگان قرائت كند. با اين همه، وي قبل از رسيدن به مجلس بدون اطلاع شاه راهي سفارت انگليس شد و استعفا نامه را به «سر ريدربولارد» سفير انگليس نشان داد. زماني كه متن استعفانامه در جلسه مجلس قرائت مي‌شد، رضا شاه در راه اصفهان بود. او به خانواده خود كه قبلاً از تهران منتقل شده بودند، پيوست. در ساعت 8 بامداد 25 شهريور، تانكها و زره‌پوش‌هاي روسي اطراف فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و ساعتي بعد نيروهاي انگليسي كه از قم به طرف تهران به راه افتاده بودند، به راه‌آهن رسيدند. تهران هيچ شباهتي به يك شهر عادي نداشت. خيابانها كاملاً خلوت بود. هيچ مغازه‌اي باز نبود. مردم حتي اتومبيل‌هاي خود را نيز از ترس آن كه به دست اشغالگران بيفتد پنهان كرده بودند. روز 26 شهريور در حالي كه تهران در اشغال نظاميان روس و انگليس قرار داشت، محمدرضا پهلوي جانشين جوان رضا شاه در مجلس سوگند ياد كرد. در اصفهان نيز رضا شاه به اتفاق خانواده به سوي نائين و يزد حركت كرد. آنها سپس به كرمان و از آنجا به بندر عباس رفتند. روز هشتم مهر رضاخان و گروه مسافرانش كه 20، نفر از جمله 7 پيشخدمت و آشپز بودند، با كشتي انگليسي «باندرا»، ايران را به سوي بمبئي ترك كردند. روز نهم مهر كشتي «باندرا» به بمبئي رسيد. رضا شاه پس از توقف كشتي «سركلرمونت اسكراين» كنسول سابق انگليس در مشهد را مشاهده كرد كه وارد اقامتگاه آنان شد و به آنان با زبان فارسي تأكيد كرد حق خروج از كشتي را ندارند. آنها تنها اين فرصت را داشتند كه از كشتي باندرا به كشتي ديگري منتقل شوند. كشتي «برمه» پس از 9 روز دريانوردي به «پورت لوئي»ـ پايتخت جزيره موريس ـ رسيد. در موريس با تقاضاي رضاخان براي سفر به كانادا مخالفت شد. وي و همراهانش را به اقامتگاهشان انتقال دادند. ارسال نامه و يا دريافت نامه براي آنان ممنوع شد و تنها شنيدن اخبار و گزارشهاي راديو لندن آزاد بود. اين محدوديتها پس از امضاي پيمان سه جانبه ميان ايران و انگليس و شوروي (9 بهمن 1320) برداشته شد. پس از چند هفته اغلب فرزندان رضا شاه با موافقت انگليسي‌ها به تهران منتقل شدند و تنها او با تعدادي از همراهان و خدمتكاران باقي ماندند. روز هفتم فروردين، رضا شاه و تعداد اندك همراهانش پورت لوئي را با كشتي به سوي دوربان در آفريقاي جنوبي ترك كردند. آنان پس از دو ماه در اين شهر بندري كه آب و هواي نامساعدي داشت با قطار به مقصد ژوهانسبورگ حركت كردند. رضاخان كه از بيماري قلبي، كليه و عفونت گوش رنج مي‌برد،  بيماري رضاخان سرانجام وي را از پاي درآورد. بدين ترتيب رضاخان پهلوي، ساعت 5 بامداد روز 26 ژوئيه 1944 (4 مرداد 1323) در شرايطي كه جنگ جهاني دوم به سرعت به نفع انگليس و روسيه پيش مي‌رفت، بر اثر يك حمله قلبي درگذشت.

مردان نمکی زنجان

معدن نمك چهرآباد با ارتفاع 1350 متر از سطح دريا در 75 كيلومتري غرب شهر زنجان و يك كيلومتري جنوب روستاي حمزه‌لو قرار دارد. آن بخش از معدن كه به رودخانه‌هاي چهرآباد و نهر آجي چاي مشرف است، داراي رگه‌هاي بسيار غني نمك است كه استخراج سنتي نمك در گذشته و بهره‌برداري فعلي آن نيز امروزه به همين بخش محدود است.

تا سال 1372 بهره‌برداري نمك در معدن چهرآباد به صورت سنتي و با استفاده از ابزار‌هاي دستي انجام مي‌شد. در سال 72 شركت زنجان نصر، برنده مزايده بهره‌برداري از معدن نمك گرديد و از اين تاريخ به بعد بهره‌برداري از معدن با استفاده از ماشين آلات مكانيكي آغاز شد.


در اولين سال بهره‌برداري در زمستان 1372 معدنكاران هنگام باطله‌برداري و استخراج نمك با بولدوزر، نيم‌تنه انساني را كه ريش و موي بلند داشت، يافتند.



alt


 

اين نيم‌تنه به دليل سالم باقي ماندن در محيط نمكي به مرد نمكي معروف شد و پس از پايان مطالعات به موزه ملي منتقل شد و تا امروز در آنجا نگهداري مي‌شود.


 

پس از آگاهي از خبر كشف، پژوهش‌هاي باستان‌شناختي نجات‌بخشي در زمستان همان سال ابتدا به سرپرستي هوشنگ ثبوتي و سپس علي‌اصغر ميرفتاح انجام شد. در نتيجه كاوش، شماري اشياي جالب و متنوع از معدن به دست آمد. مهم‌ترين يافته سال 1372، كشف پاي چپ مرد نمكي يك بود كه در چكمه‌هاي بلند قرار داشت. جنس چكمه از چرم و بلندي آن 48 سانتي‌متر بود. با پايان گرفتن كاوش جسد و اشياي مكشوفه، براي مطالعات و بررسي‌هاي بيشتر به آزمايشگاه تحقيقاتي پژوهشكده مرمت انتقال يافت و تحقيقات و مطالعات آزمايشگاهي در زمينه‌هايي از جمله آزمايش سال‌يابي، بررسي‌هاي استخوان‌شناسي با كمك تصويربرداري سي تي اسكن، تعيين گروه خوني، آزمايش دي. ان. اي و... انجام شد.


 

نتيجه سال‌يابي كربن 14 روي نمونه‌هاي استخواني و پارچه‌اي، قدمت مرد نمكي شماره يك را 1700 سال قبل، يعني اوايل دوره ساساني تعيين كرد. همچنين بررسي‌هاي بيشتر نشان داد نيم‌تنه مكشوفه مربوط به مرد ميانسالي بوده كه قبل از مرگ، ضربه شديدي بر سر و صورت او خورده است.


 

كشفيات جديد سال 1383


با وجود كشف استثنايي مرد نمكي يك در سال 1372 متاسفانه تلاش چنداني براي تعطيل كردن استخراج مكانيكي و لغو بهره‌برداري از معدن صورت نگرفت. در پاييز 1383 معدنكاران در حين كار با بولدوزر مجدد با بقاياي اسكلت انساني مواجه شدند كه به دليل كار با بولدوزر تا حد زيادي متلاشي شده بود. با جستجوي معدنكاران درميان خاك‌هاي آشفته، علاوه بر جمع‌آوري قسمت‌هايي از بقاياي انساني تكه‌تكه شده، شماري اشيا به دست آمد كه توسط بهره‌بردار به اداره ميراث فرهنگي و گردشگري استان منتقل شد.

بررسي‌هاي اوليه روي بقاياي انساني كه پس از انتقال به ميراث فرهنگي، مرد نمكي 2 نامگذاري شد نشان داد كه اين بقايا متعلق به مردي ميانسال با ميانگين قد حدود 180 سانتي‌متر بوده كه در جريان ريزش ديواره‌ها و سقف تونل كشته شده است. از جمله اشيايي كه همراه اين مرد نمكي يافت شد مي‌توان به تكه سبد و ميخ‌هاي چوبي، طناب‌هاي گياهي، منسوجات و... اشاره كرد.

 

alt


كشف اتفاقي مرد نمكي 2 و مجموعه‌اي از اشيا، موجب شد پژوهش‌هاي باستان‌شناختي در معدن نمك چهرآباد بعد از گذشت 11 سال از سر گرفته شود؛ بنابراين كاوش در معدن با وجود شرايط آب و هوايي نامناسب و دشوار در دي ماه 1383 به منظور نجات بخشي آثار و بقاياي باقيمانده آغاز شد.

فصل اول كاوش؛ با اهداف مورد نظر در دي و بهمن‌1383 به انجام رسيد. با وجود نتايج بسيار درخشان فصل نخست، به دليل پرسش‌ها و ابهاماتي كه در زمينه‌هاي مختلف وجود داشت، تصميم گرفته شد كاوش فصل آينده ادامه يابد. در نتيجه كاوش فصل دوم به سرپرستي كارشناس باستان‌شناسي سازمان، ابوالفضل عالي در پاييز 1384 آغاز شد.

اهداف كاوش درفصل دوم روشن ساختن4 موضوع اصلي در معدن چهرآباد بود.

1- روش‌هاي استخراج سنتي نمك‌

2-‌ كاركرد محوطه‌

3- ادوار بهره‌برداري‌

4- ارتباط معدن نمك چهرآباد با محوطه‌هاي تاريخي پيرامون خود

 

يافته‌ها


در نتيجه كاوش 2 فصل، مقادير زيادي اشياي جالب‌توجه از معدن چهرآباد به دست آمد كه بسياري از آنها اشياي تهيه شده از مواد آلي است. معدن چهرآباد به دليل داشتن محيط نمكي، تنها محوطه باستاني در ايران است كه مواد آلي موجود را بخوبي در خود حفظ كرده و سالم نگه داشته است. مواد آلي به دليل خاصيت فناپذيري زود‌هنگام در محوطه‌هاي باستاني بندرت يافت مي‌شود يا در صورت كشف در شرايط بسيار نامطلوبي به دست ميآيند؛ اما در معدن چهرآباد به دليل وجود مقادير فراوان نمك كه باعث محدود شدن فعاليت ميكرو ارگانيسم‌ها مي‌شود، بسياري از اشيا از جمله اشياي تهيه شده از مواد آلي بسيار سالم و در شرايط مطلوبي هستند.

يافته‌هاي معدن را مي‌توان در گروه‌هاي زير تقسيم‌بندي كرد.

1- يافته‌هاي گياهي‌

الف- چوب ب‌‌ -‌ هسته ميوه‌هاي گياهي ج - طناب‌هاي گياهي ر - دسته چاقو ح - سوزن چوبي خ - جارو د - شانه ذ - آتش زنه

2- بقاياي جانوري

الف - استخوان ب‌‌ -‌ پر پرندگان ج‌ - فضولات حيواني د - بقاياي خشك شده جانوري‌

3- بقاياي انساني

4- منسوجات ساده و منقوش‌

5- پوست و چرم‌

6-‌ نخ‌ها و ريسمان‌ها

7- ابزارهاي استخراج نمك شامل چكش، تيشه و كلنگ‌

 

مرد نمكي شماره 3


مرد نمكي 3 همچون مرد نمكي 2 به صورت اتفاقي و طي كار باطله‌برداري بولدوزر توسط معدن‌كاران در سال 1383 كشف شد. به دليل سقوط يك صخره بسيار بزرگ نمك روي مرد نمكي 3 اين جسد نيز به صورت متلاشي شده و تكه تكه به دست آمد.

 

alt


آنچه مرد نمكي 3 ناميديم در واقع بقاياي استخوان، لباس و قسمت‌هايي از بافت نرم فردي بود كه همچون معدنچيان ديگر بر اثر ريزش تونل و سقوط يك سنگ چند تني روي او كشته شده بود.

 

مرد نمكي شماره 4


مرد نمكي 4 سالم‌ترين و كامل‌ترين جسد نمكي به‌‌دست‌آمده از معدن چهرآباد است. علي‌رغم آسيب‌ديدگي هنگام مرگ، تقريبا بيشتر قسمت‌هاي بدن سالم باقي مانده كه شامل مجموعه‌اي از استخوان‌ها و بافت نرم است كه بر اثر از دست دادن آب بدن كاملا خشك شده است.

 

alt


 

هنگام كشف، جسد در وضعيت دمر قرار داشت. به شكلي كه صورت و قسمت جلوي بدن روي خاك قرار گرفته بود. دست‌ها از ناحيه آرنج خم شده، دست چپ روي زمين و دست راست در حالت تقريبا مشت شده بود. پاي راست به صورت نيمه باز و پاي ديگر جمع شده در زير شكم قرار داشت. با وجود شكستگي جمجمه در چند قسمت، دليل مرگ براساس تحقيقات دكتر شكوهي با عكسبرداري سي تي اسكن، فشار بر قفسه سينه و پارگي قلب در نتيجه ريزش تونل‌ها و فرود آمدن خاك و آوار روي وي بوده است.


 

براساس تحقيقات انجام گرفته مشخص شد اين موميايي طبيعي، پسر جواني بوده كه هنگام مرگ حدود 16 سال داشته است. قد اين موميايي 170 تا 175 سانتي‌متر است. بر گوش‌هايش حلقه فلزي ديده مي‌شود.


 

موهاي سر وي كوتاه و به رنگ خرمايي است. به همراه اين جوان موميايي شده، اشياي جالب توجهي نيز كشف شد. يكي از اين اشيا، چاقوي فلزي با دسته استخواني است كه در غلافي چرمي به كمربند پارچه‌اي او بسته شده است. از اشياي ديگر مي‌توان به 2 كوزه كوچك سفالي سالم اشاره كرد. همچنين طناب‌هاي گياهي يك مهره كوچك با لعاب آبي، يك پي سوز سالم دود زده، 11 تكه سفال و... نيز همراه اين جسد يافت شده است. از ويژگي‌هاي بسيار مهم اين موميايي طبيعي، لباس كامل است كه برتن او ديده مي‌شود. اين لباس از بالا پوشي بلند، يك شلوار و كفش چرمي تشكيل شده است.


 

مرد نمكي شماره 5


اين موميايي طبيعي نيز در كاوش فصل دوم در حالي يافت شد كه بجز سر، بقيه قسمت‌هاي بدن زير صخره و سنگ‌هاي آواري بزرگ قرار گرفته بود.

 

alt


 

شكل جسد نشان مي‌داد اين شخص نيز همچون نمونه‌هاي قبلي بر اثر حادثه‌اي كه منجر به تخريب و ريزش تونل گرديده، كشته و مدفون شده است، بر خلاف موميايي نمكي شماره 4 بيشتر بافت بدن مرد نمكي 5 پوسيده شده و از ميان رفته است. بافت نرم فقط در قسمت‌هايي كوچك از 2 دست، پاها، بخش‌هايي از صورت، سينه و لگن باقي ديده مي‌شود.


 

موي سر جسد به شرايط محيطي كه مرد نمكي در آن قرار گرفته، برمي‌گردد. كم بودن ميزان نمك در اين محيط و نفوذ آب از بالاي كوه به اين بخش از معدن از دلايل اصلي پوسيده شدن زياد مرد نمكي 5 است.

مرد نمكي شماره 6


ششمين مرد نمكي، هنگام بارندگي‌هاي ماه گذشته و در پي بازديد مالك معدن نمك چهره‌آباد در بخشي از ترانشه‌هاي باستان‌شناسي آشكار شده است.

ششمين مرد نمكي كه هنوز اطلاعاتي از او به دست نيامده زير سنگ بزرگي كه احتمالا باعث مرگ وي شده مدفون مانده است. با كشف ششمين جسد موميايي، هيات باستان‌شناسي معدن نمك چهره‌آباد طي يك نامه‌نگاري درخواست كاوش براي نجات بخشي آن داشتند كه پژوهشكده باستان‌شناسي با تاكيد بر حفاظت آثار باستاني خواستار مدفون شدند دوباره مرد نمكي 6 شد.

 

alt

نتايج


پيش از كاوش‌هاي 2 فصل 83 و 84 در معدن نمك چهرآباد، براساس يافته‌هاي 12 سال پيش تصور بر اين بود كه معدن محل كشته شدن شاهزاده ساساني و يا نماينده هيات حاكمه اقوام سكايي در سده 8 پيش از ميلاد بوده است؛ اما با كاوش‌هاي 2 فصل اخير مشخص شد همه موميايي‌هاي مكشوفه از معدن، كارگران و معدنكاراني بودند كه در نتيجه ريزش معدن و فرو ريختن ديواره‌ها و سقف و تونل‌ها كشته و مدفون شده‌اند.

طبق كاوش‌هاي انجام يافته، همچنين مشخص شد كه معدن از حدود اواخر عصر آهن شناسايي شده است. براساس آزمايش‌هاي سال‌يابي كربن 14 مشخص شد مرد نمكي 3، 4، 5 مربوط به دوره هخامنشي با قدمت حدود 2300 سال و مرد نمكي 1، 2، مربوط به دوره اشكاني و اوايل ساساني، با قدمت حدود 1800 سال قبل است؛ بنابراين با توجه به شواهد و مدارك موجود، ريزش تونل‌هاي معدن چهرآباد، دست كم دوبار و با فاصله زماني حدود 500 سال رخ داده است.

نخستين بار حدود 2300 سال پيش و هنگام فعاليت معدنكاران، بخش بزرگي از تونل‌هاي معدن ريزش و در آن مردان نمكي 3، 4،5 كشته شده‌اند و سپس با گذشت حدود 600‌ ‌ 500 سال دوباره حادثه‌اي ديگر در معدن نمك رخ داده و در نتيجه آن، مردان نمكي 1و2 نيز كشته و مدفون شده‌اند.

در حال حاضر به استثناي موميايي نمكي شماره يك كه در موزه ملي كشور نگه داشته مي‌شود بقيه اجساد و اشياي به دست آمده از معدن چهرآباد به صورت موقت در موزه رختشويخانه زنجان در شرايط مطلوب، تحت نظارت كارشناسان مربوط نگهداري مي‌شوند. پس از افتتاح موزه بزرگ باستان شناسي زنجان در عمارت ذوالفقاري، مجموعه مكشوفه از چهرآباد به آنجا منتقل خواهند شد و در معرض ديد عموم قرار خواهند گرفت.

شعری برای کوروش کبیر


       آرامگاه کوروش در میان آب سد سیوند!

همین! تارنگار "تاریخ ایران باستان" یک ساله شد و امیدواره که در این یک سال تونسته باشه گوشه ای از فرهنگ غنی این سرزمین متمدن رو شناسونده باشه و به راهش ادامه بده.

لطفا تو نظرسنجی شرکت کرده و به یک سال فعالیت وبلاگ، نمره بدین! سپاس!!

شعر زیر رو که از یکی از دوستانم قرض گرفتم به شما تقدیم می کنم...

 

  اگر کـــوروش سر آرد بــاز از خــاک

                                           چه گویـیمش که ایــرانش چه کردیم؟

  جوابش را چه گوییم گر که پــرسد

                                           سرا و تــخـت جمشیدش چه کردیم؟

  اگــر نــامی ز ما پرسد چـــه گوییم؟

                                           اصـالـت های نــام ایـرانی چه کردیم؟

  اگر پــرســد ز گــفــتــار و ز رفـتــار

                                           بگوییم پـنـدار نـیکمان را چــه کـردیم؟

  اگر بــیــنــد زمانی نــقــش رسـتم

                                          بگوییم نــقــش رستـــم را چه کردیم؟

  اگـــر بـیـنـد مـــزار خــویــشــتن را

                                          بــگــویـیـمش مـــزارش را چــه کردیم؟

  بـــزرگـی داد کــوروش این زمین را

                                          زمــیــنــش را زمـــانــش را چه کردیم؟

  نبیند کــاش کـــوروش این زمان را

                                         که با کـیـشـش و آیـیـنـش چـه کردیم

  بمیریم بــی صــدا در خــود بمیریم

                                         که آرمـانـش هـم ایـرانش را چه کردیم

                                                          

متن نامه عمر بن الخطاب به یزدگرد سوم

بین دو جنگ قادسیه و نهاوند چهار ماه فاصله بود. در این بین، عمر بن الخطاب (خلیفه دوم مسلمین)، به یزدگرد سوم (بیست و هشتمین پادشاه ساسانی) نامه ای نوشت و در پی آن یزدگرد سوم ساسانی پاسخش را به این نامه داد. نسخه اصلی این نامه ها هم اکنون در موزه لندن نگهداری میشوند...


       نمایی از نامه ی عمر بن الخطاب به یزدگرد سوم
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس؛

یزدگرد! من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم؛ مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقاً بر نصف جهان حکم می راندی، ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش الله واحد، به یکتا پرستی، به عبادت الله یکتا که همه چیز را او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم؛ او که الله راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند. به ما بپیوند. الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را به عنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفرآمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار، زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها* انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر،
خلیفة المسلمین،
عمر بن الخطاب.


*عجم: لقبی که اعراب به پارسیان می دادند؛ به معنی کودن، نادان، و لال!!

 

پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن الخطاب:

         نمایی از نامه ی پاسخ یزدگرد سوم به نامه ی عمربن الخطاب
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمین های پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عرب ها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان*؛

به نام اهورا مزدا، آفریننده زندگی و خرد؛

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی؛ به راه خدای راستینت، الله اکبر؛ بدون اینکه هیچ گونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عرب ها را برای خودت غصب کرده ای، در حالی که آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عرب های پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابان های عربستان و انسان های عقب مانده بیابان گرد است.

مَردَک! تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم، در حالی که نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر، این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانی که ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم، و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دست هایمان به اهتزاز درمی آوردیم، تو و پدران تو داشتید سوسمار می خوردید و دخترانتان را زنده به گور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید، برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید؛ شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زن ها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروان ها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را می دزدید، و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با این همه اعمال قبیح که انجام می دهید، چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو به من می گویی از پرستش آتش دست بردارم؛ ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش، ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلب هایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این به ما کمک می کند تا با همدیگر مهربان تر باشیم، و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم. ما به همنوع کمک می کنیم، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسان ها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیشرفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم؛ در حالی که شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته می کشید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید. شما رفتارهای شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول این همه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیرهایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما، درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو به جز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عرب ها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خوردند و حالا مردم ما به زور شمشیر مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی این بار به زبان عربی؛ چون گویا الله شما فقط عربی متوجه میشود.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابان هایی که پیش از این عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزید، به همان زندگی قبیله ای، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدن ها.

من تو را نهی می کنم از این که این دسته های دزد را در سرزمین آباد ما رها کنی؛ در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما جایی برای شما وجود ندارد.

این چهار پایان سنگدل (ارتش اعراب) را آزاد مگذار تا مردم ما را بکشند کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند؛ به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایی ها بخشنده، خونگرم، و مهمان نوازند؛ انسان های پاک به هر کجا که بروند تخمِ دوستی، عشق، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت. بنابراین آنها تو و مردم تو را به خاطر این کارهای جنایتکارانه ات مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابان های عربستان بمانی، و به دلیل داشتن عقاید ترسناک و خوی وحشی گری، از نزدیک شدن به شهرهای آباد و متمدن ما خودداری کنی.

مومیای

 

 

 

گفتگو در مورد مرگ و نحوه ی مومیایی ها از نکات اعجاب انگیز و جذاب توام با حاله ای از ترس می باشد .اما این خصوصیات از جذابیت موضوع نمی کاهد . لذا با توجه به شوق سر در آوردن از ین جریان  به نکات کلیدی و معرفی کتابی درا ین مورد  می پردازم . این نوشته برداشتی آزاد از کتاب مومیای ها از مجموعه چرا و چگونه شماره 6 نوشته پروفسور ولفگانگ تارنووسکی ترجمه ی بهروز بیضایی انتشارات کتاب های بنفشه  می باشد

 

 

انواع مومیایی ها

در تاریخ زندگی بشری با توجه به آب و هوای کره زمین و اعتقادات بر خاسته از مذاهب گوناگون مومیایی کردن اجساد اتفاق می افتاده و چنانچه از اجساد مکشوفه می توان استنتاج کرد ، مومیایی ها یا طبیعی ایجاد شده اند یا حاصل پرداخت انسانها بوده اند

نخست دسته اول :

 

مومیایی های طبیعی

منظور از مومیایی های طبیعی آن دسته از مومیای ها هستند که تحت تاثیر آب و هوای منطقه بدون قصد مومیای نمودن ایجاد شده باشند . از جمله مناطقی که می توان شرایط لازم را جهت این کار دارا باشد مناطق بسیار سرد قطبی و یا بسیار گرم و خشک در کویرهاست .

مومیایی های یخی در گرینلند  

آثار مکشوفه در قطب شمال که در کتاب ذکر شده ، مومیایی های یخی نامگذاری شده اند در کشور گرینلند به دست آمده .

افراد بومی  در این کشور در سال 1972 مهر ماه سال 1357 هنگامی که  در خرابه ها ی منطقه متروکه و قدیمی محل زندگی اسکیمو ها  ی محلی به نام کیلاکیتسوک به معنای " سقف آسمان کوتا ه است " مشغول جستجو بو دند دو قبر سنگی متعلق به شش زن ِ اسکیمو و دو بچه را یا فتند . ار زیابی ها و سنجشها ی رادیو شیمیایی بعدا نشان داد که آنها میان سالهای 1425 و1525 میلادی مرده ودر این مکان دفن شده بودند و

مردگان با کت و شلوار های ضخیم و چکمه های تویی دار از پوست سگ ِ در یایی پوشانیده و دفن شده بودند

.در حفار ی ها بعدی باستانشناسان جسد یک کودک شش ماهه کشف کردند  این جسد  بقدری خوب حفظ شده بود که در ابتدا آن را یک عروسک پنداشتند .

در حال حاضر  موزه ی دولتی گرینلند در نیو ک /گودتاب پایتخت گرینلند میزبان این اجساد مومیایی یخی است .

 

 پرو و مومیایی های یخی

 به غیر از مورد گرینلند مومیایی های یخی دیگری نیز خارج از مناطق قطبی در کشور پرو واقع در آمریکای جنوبی در سال 1954    1332 توسط سه ماجرا جوی اهل شیلی کشف گردید .

در زیر یک سنگ قبر تیره که از سنگ صخره نتراشیده درست شده بود ، در یک اتاقک تنگ یک پسر کوچولو مثل اینکه تازه بخواب رفته باشد چمپاتمه زده بود .

این نخستین کشف  چشمگیر  و مهم یک مومیایی یخی خارج از مناطق قطبی بود که به عنوان "شاهزاده کوچک اینکا"

در جهان شهرت یافته است .

بعدها کوهنوردان در رشته کوه آند در آمریکای جنوبی روی بلند ترین نقطه این کوهستان با ارتفاع 7000 متری "آکونکاگوا " مومیایی دیگری یافتند . اینکه این مومیایی چگونه به اینجا آمده است موجب تحققیق و بررسی بیشتری شد .

به موجب یافته ها ی باستانشناسان معلوم شد که این مردگان ، مردگان معمولی نیستند آنها انسانهایی هستند که " اینکا ها " از معروف ترین تمدنهای قاره /آمریکا برای خدایان خود قربانی میکردند.

 

 

 

این مومیایی یعنی شاهزاده کوچک  اینکا با لباسی مجلل ودو   مجسمه ای  لاما ( شتر آمریکایی )  در یک توبره که با پرهای فلامینگو( نوعی پرنده)  تزیین شده بود همراه شده همچنین  یک مجسمه از جنس مخالف که به صورت یک شاهزاده خانم اینکا ساخته شده بود همراهی می شده

 

اطلاعات بعدی سن این پسر بچه را بین 8 تا 9 سال تخمین زد و نشان داد بر اثر نوشیدن نوعی شربت گوارا اما مرگ آور در کمال آرامش توسط کاهنانی که وی را به این نقطه آورده بودند به خوابی عمیق فرو میرود.  خوابی که در سرمای منجمد کننده گور کودک ، دیگر هرگز بیداری به دنبال نداشت

 

مومیایی های خشک

 سِر ویلیام ماتیو فلیندرز پتری  مصرشناس معروف انگلیسی در سال 1892 در ساحل غربی رود نیل در شمال غرب آبادی "نگاده " در زیر شنها ی کویر لیبی منطقه بزرگی شامل سه هزار گور را کشف کرد که این گورها آثار و شواهدی از دو دوره تمدن که با  نامهای " تمدن نگده اول " حدود سالهای 4000 تا 3500  پ. م و تمدن نکده دوم از 3500 تا 3100 پ.م  را نشان میدهد .

مراسم خاکسپاری در نکده نسبت به مصر باستان بسیار ابتدایی بوده  . بسیاری از به خاک سپردگان نکده  خیلی ساده در ملحفه های کتانی ، چرم یا پوست پیچیده شده یا دوخته شده ، با پاهای جمع شده در چاله ای باکف صاف نهاده شده اند و بر آن پوشش ضخیم پتو مانند انداخته بودند . چاله نیز با شن پر شده و چند سنگ سنگین بر روی آن غلطانیده شده بود تا کفتارها و دیگر جانوران لاشه خوار نتوانند به جسد صدمه زنند

این روش ساده به خاک سپاری موجب اعجاب باستان شناسان شد زیرا بسیاری از مردگان در اثر شنهای داغ کویری چنان آب بدن خود را ازدست اداده بودند  که قبل از آنکه کار تجزیه جسد آغاز شود به یک مومیایی خشک طبیعی تبدیل شده بودند

 

جینجر ( در زبان  انگلیسی یعنی زنجبیل ) معروف ترین نوع مومیایی خشک است ( به دلیل اینکه بسیار سالم مانده و موهایش در اثر گذشت زمان زرد رنگ متمایل به قرمز زنجبیلی است).

جا دارد در اینجا از مردان نمکی که در زنجان از معدن نمک بدست آمده نیز یاد کنم  که متعلق به دوران هخامنشی است . اجساد این مومیایی ها در موزه ایران باستان همچنین در موزه شهر زنجان نگهداری میشوند

لوازم، ناخنها، مو، یک لنگه چکمه و لباس این مومیایی ها یا مردان نمکی بسیار دیدنی و جذاب و رعب آور ست

 

در آلمان نیز یک زیر زمین مخصوص اجساد مومیایی شده وجود دارد

که در کتاب مومیایی ها با استفاده از مقاله ای که در سال 1760 میلادی در مورد آن تحریر شده آنرا توصیف می کند :

زیر زمینی را که امروزه هنوز هم تحت عنوان زیر زمین سربی در شهر برمن آلمان از آن یاد می شود یک زیر زمین بزرگ با طاقی منحنی در زیر محراب کلیسا ی بزرگ این شهر است که در آن تعدادی تابوت در باز با اجسادی در تابوت ها قرار دارد این اجساد اکنون حدود صد سال قدمت دارند

ولی بدون آنکه مومیایی شده باشند سالم مانده اند دلیل آن وضعیت اتاقها و وجود پنجره هایی بوده که هوای خشک و سردی را برای آنجا ایجاد می نموده است و امکان رشد و زندگی هر نو ع مگس و پشه ی مردار خوار و حشراتی نظیر انها را  از بین می برده .تصاویر گویای گتاب در درک موضوع به شما کمک بسیلری می کند 

مردان لك

 دره سیمره: سرزمین لکستان

دره سیمره بخش اصلی سرزمین لک‌ها را تشکیل می‌دهد. این دره در غرب کشور و در میان رشته کوههای زاگرس قرار دارد. منطقه سیمره از استان همدان تا استان ایلام را در برمی‌گیرد. از شمال محدود است به استان همدان که تقریبا یک ششم از خاک این استان را شامل می‌شود. از سمت جنوب به جلگه دزفول و کبیرکوه در استان ایلام ختم می‌شود و بیش از چهل درصد خاک ایلام را در برمی‌گیرد. از سمت غرب محدود است به استان کرمانشاه و اشغال یک سوم از خاک این استان و از سمت شرق به استان لرستان محدود می‌باشد که 65 درصد از جمعیت این استان را لک‌ها تشکیل می‌دهند.


 سیمره یکی از دره‌های باستانی غرب کشور است، کشفیات باستان شناسی - به ویژه مفرغهای لرستان - و همچنین نمادهای تاریخی فراوان حاکی از قدمت زندگی بشر و تمدن‌های باستانی در این منطقه است

 راولینسون می‌گوید:

(به نظر من سیمره در اصل سمبنه )sambana( بوده که آنهم تحریفی است از سبدان )sabadan( یعنی همان شهری که دیدرو از آن نام برده و اسکندر هنگامی که برای بازدید ازکلنی از شوش عازم شهر (celonسیروان یا کیلون) بوده از آن عبور کرده است.

 به نظر می‌رسد دژ محکمی که در کوه‌های شرق تیسفون وجود داشته و خسرو پرویز به هنگام تهدید تیسفون از طرف امپراتور هراکلیتوس زنان و فرزندان خود را به آنجا منتقل می‌کرده در سیمره قرار داشته است.)

پيام مراسم بزرگداشت فردوسي دردانشگاه تهران

  چاپ
 بنام اهورامزدا . خداوند جان وخرد
پیام به مراسم بزرگداشت فردوسی در دانشگاه تهران 
 پیام رییس انجمن موبدان تهران به مناسبت « مراسم بزرگداشت اندیشمند فرزانه و شاعرگرا نمایه،روانشاد فردوسی توسی» سالن فردوسی دانشگاه تهران
با درودی به بلندای فرایران زمین به فروهر روانشاد فردوسی بزرگ و همه بزرگ مردان وزنانی که دردرازای تاریخ پرنشیب و فراز این سرزمین اهورایی، « خوشبختی خود را درخوشبختی دیگران جستجو نمودند» و عمر گرانبار خویش را صرف شناخت باورها وپاسداری از فرهنگ ایرانی نموده وبا درایتی بی همانند در بین ایرانیان گسترانیدند.
و با درود به همه اساتید بزرگ و فرهیختگان وبزرگوارانی که دراین همایش بزرگ شرکت کرده اند . و با پوزش از اینکه بعلت حساسیت مسئولیت پزشکی که به عهده اینجانب می باشد، نتوانستم دراین مراسم باشکوه و پرازدانش وخرد حضوریابم .
اکنون مایلم درمکانی که اساتید بزرگ و فردوسی شناسان و ایران دوستان گرد هم آمدند. با وجود داشتن دانش اندک، درمورد فردوسی بزرگ، درگاه (فرصتی )کوتاه، برداشت خودرا از« شاه نامه»، این شاهِ نامه ها، به گونه ای بسیار فشرده به آگاهی برسانم و بویژه در مواردی که شاید کمتر ازآن هاسخن رفته است گفتگو نمایم. که البته هرکدام ازاین مباحث جای اندیشیدن بسیار دارد و می تواند بن پایه پژوهشی تازه وخردمندانه تر قرار گیرد :
«اسطوره نویس » تاریخ را به دید«حماسه» می نگرد و منظوراو از توضیح وتشریح تاریخ، پاسداری ازازرش های باوری وفرهنگ آن ملت است. که بی تردید، ازاین دیدگاه، استاد توس از بزرگترین حماسه سرای ایران وحتی جهان شناخته شده است.
 تسلط او درآرایش صحنه ها، گزینش کلمات،ترکیب استادانه اجزای جمله وارائه تصاویر مناسب باموضوع و صورحسی تخیلات ملموس و واقعی درنمایاندن آنها که حتی با دیگراستادان این شیوه قابل قیاس نمی باشد. اوچنان درزندگی بخشیدن به قهرمانان و دقیق شدن درزوایای روحی ورفتاری هرکدام ، چیره دست وتوانا سخن گفته ، که خواننده خود را درصحنه می یابد. وچنان مفاهیمی انسانی ازفرهنگ ایرانیان باستان را وارد درزندگی ایرانیان می نماید،که هنوزهم پس از ده قرن کم رقیب مانده است.
ابوالقاسم ازخاندان دهقان و ازایرانیان اصیل عصرخویش بود درسال ۳۲۹هـ ق درطوس متولد شد وتا پایان عمر۴۱۱ هـ ق درسن ۸۱ سالگی درهمان شهرمحل زایش خود توس زندگی را بدرود گفت. نکته مهم اینست که تا همین صدسال پیش درایران نام فامیل مرسوم نبود و نام افرادرا با پسوند نام پدر و پدربزرگ صدا میکردند. و ایرانیان چون به این باور رسیدند که این مرد بزرگ با تدوین شاه نامه براستی « بهشتی » شده است. فرنام « فردوسی» را به ابوا لقاسم دادند.
فردوسی حدود سیصدسال پس از یورش تازیان و حکومت مشتی نادان بی فرهنگ می زیست که دین مقدس اسلام را بهانه توجیه عمل کرد بی رحمانه خویش قرار داده بودند و خود را مولی (سرور) وایرانیان را موالی (بندگان آزادشده) میدانستند. و مبارزات مستقیم فیروزان ها و بابک ها باشکست مواجه شده بود و حتی ابومسلم خراسانی که کوشش کرده بود خلفای عباسی ،که تازی تبارو ازسوی مادر ایرانی بودند را به خلافت برسانند، نیزکارساز نیافتاده بود. به تحقیق فردوسی، نخستین کسی بود که به این باو ررسید که حال که تدابیر برخورد مستقیم و رو دررو، به نتیجه نمی رسد و خلفای عباسی درصدد آن هستندکه باورهای بیابان گردی و بدوی و دروغین خود را به نام مکتب انسان ساز اسلام راستین به ایرانیان تحمیل نمایند. دریافت که بهتراست با فرهنگ اصیل، پربار و پویا و قوی ایرانی به جنگ فرهنگ تازی وتازی پرستان رود و ایرانیان را از اسارت فرهنگی، نجات بخشد. تا بتواند به مردمی که بشدت هویت باخته بودند، عزت نفسی دوباره بخشد وگذشته پرافتخار و فرهنگ پربار وپویای ایرانی رادرقالب داستانهای تاریخ وباورهای اسطوره ای جلو چشمانشان مجسم سازد تا بلکه موفق شود که زبان وسنن وآداب ایرانی را نگاهبان باشد وپاسداری کنند. که براستی « عجم را زنده میکند به این پارسی » تا ایرانیان، ایرانی بمانند و عرب نشوند.
این تدبیرفردوسی سالها پس ازدرگذشت او به بار نشست وبسیارنتیجه بخش شد و آرام آرام کارساز واقع گردید. شعرهای نغز و ساده و پرمغز اوکه شکوه وعظمت ایران باستان وفرهنگ والای آن را گوشزد میکرد ،دردل مردم نشست و نقل مجلس شد. ایرانیان هویت خود را باز یافتند و آرمانهای گذشته وحال وآینده خودرا درشاهنامه به عینه دیدند و درپی درک آن برآمدند. بعدها دیگر شاعران و اندیشمندان وبزرگان ایران نیز، این خط فکری را دنبال کردند و فرهنگ عرفان واشراق ایرانی شروع به شکفتن نمود، واژه « اشا» به «عشق» تبدیل شد و« هفت امشاسپندان» به «هفت شهرعشق» و« هفت خوان رستم »تجلی یافت ونوردانش وعشق ومیهن دوستی باردیگرشکوفا شد. شاهنامه درخانه ایرانیان و قهوه خانه ها وزورخانه ها، ورد زبان خرد وکلان شد. دیگرهیچ ایرانی خود را کمتراز دیگر قومهای بیگانه احساس نمی نمود و میدانست که میتواند« رستم وار»با دیو بداندیشی یا « اکمن دیو » بجنگد و با بانیک منشی وتکیه برباورپایه های ایرانی چشم دل هر نابینایی را بینایی بخشد.
تاکنون بیش ازهزارسال است که همین باور انسانی دربین ایرانیان ادامه دارد و درصد بسیار بالایی از سنن و آداب و رسومات ایران باستان دربین ایرانیان به صورتی باورنکردنی پاسداری شده است. آتش پشت بام کردن نیاکانی درشب عید نوروز را به خیابان برده و چهارشنبه سوری میگیرند. مراسم خانه تکانی وعید نوروز وسیزده بدروغیره را به همان روش و فلسفه نیاکانی به انجام میرسانند. چراغ که روشن میشود، صلوات میفرستد. شب جمعه بر سرآرامگاه درگذشتگان آتش می افروزند. در سقاخانه ها شمع روشن مینماید و درمراسم ها اسفند دود میکند و غیره . به هرحال ایرانی باخواندن شاهنامه که به زبان بسیارساده و پرمفهوم، تاریخ وفرهنگ ایرانیان را می آموخت وفرهنگ « پهلوانی » را درحسینیه ها و زورخانه ها تمرین میکرد و با یافتن هویت مستقل وواقعی خویش ازحالت «موالی» به درآمد و برای بیرون کردن بیگانگان وفرهنگ بدوی آنها، چه فداکاری هایی که نکرد وچه جان فشانی هایی که ننمود.
آرامگاه فردوسی - سراینده شاهنامه و حکیم توس

فردوسی گذشته ازروح میهن دوستی واحساسات پاک انسانی، درمکتب ایران و باورو فرهنگ ایران تحصیل کرد، ازخدای نامه و یادگارزریران وکارنامه اردشیربابکان وداستان بهرام چوبین وغیره درمحضراساتیدی آشنا به باورهای نیاکانی بهره گرفت.
 فردوسی همانند پزشکی حاذق ، ایران وفرهنگ ایرانی را کالبد شکافی کرد و چون درد رادریافت، درمان درست را نیز ارائه داد. ودرفراهم کردن شاهنامه کوششش کرد، باریزبینی وظرافت بی همانند سره را ازناسره جدا کرد و خرد و وجدان انسانی را به داوری برگزید و ایرانیان راآگاهی بخشید و با هویت فرهنگی خویش آشناکرد و چشم دل مردم را با نسبت به حقایق تاریخی و ارزشهای فرهنگی خویش بینا نمود.کاری که کمترکسی درتاریخ ایران توانسته به این دقت و ظرافت وتردستی به انجام برساند.
اکنون توجه باشندگان دراین مجلس باشکوه را به دو بخش مهم شاهنامه که بسیارمورد توجه اینجانب است جلب مینمایم :
نخست : شناخت فردوسی از«خداوند»بابرداشتی است که ایرانیان ازخدای یکتا وبی همتا، اهورامزدا(هستی بخش ابردانا) داشتند :
بنام خداوند جان وخرد – کزین برتراندیشه برنگذرد . خداوند نام وخداوند جای – خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان وگردان سپهر – فروزنده ماه و ناهید ومهر . زنام ونشان وگمان برترست – نگارنده برشده پیکرست .
نیاید بدو نیز اندیشه راه - که اوبرتر ازنام وازجایگاه . سخن هرچه زین گوهران بگذرد – نیاید بدو راه جان وخرد.
 خرد را وجان را همی سنجد اوی – دراندیشه سخته کی گنجد اوی
و دوم : در توصیف «خرد » که بن پایه باور ایرانی است، چنان خردمندانه سخن میگوید که کاملترازآن نمیتوان گفت :
نخست آفرینش خرد را شناس – نگهبان جانست وآن سه پاس .
 سه پاس تو چشم است وگوش وزبان – کزین سه رسد نیک وبد بی گمان
خرد بهتر ازهرچه ایزد بداد – ستایش خرد را به ازراه داد . خرد رهنمای وخرد دلگشای – خرد دست گیرد به هر دوسرای
 کسی کوخرد را ندارد ز پیش – دلش گردد ازکرده خویش ریش
وسوم : درستایش «دانش » اندوزی. که بن پایه فرهنگ ایرانی است که خداوند را دانای کل(مزدا) می شناسد، میفرماید:
زگفتار دانندگان راه جوی – بگیتی بپوی و به هرکس بگوی . زهردانشی چون سخن بشنوی – ازآموختن یک زمان نغنوی
 چو دیدار یابی به شاخ سخٌن – بدانی که دانش نیاید به بن
توانا بود هرکه دانا بود - زدانش دل پیر برنا بود . ازاین پرده برتر، سخن گاه نیست – زهستی مراندیشه را راه نیست.
وچهارم : درموردیکی بودن « جوهره ادیان» و مبارزه با برداشتهای پیروان مذاهب که خدا را فراموش کرده و باقوم پرستی متعصبانه، دین را ابزاری برای پیشرفت اهداف نامیمون خویش قرارداده اند. :
یک مرد پاکیزه ونیک خوی – بدو دین یزدان شود چهارسوی . یکی پیردهقان یزدان پرست – که بر واژ وبرسم بگیرد بدست.
دگردین موسی که خوانی جهود – که گوید جزآن را نشاید ستود . دگردین یونانی آن پارسا – که داد آورد دردل پادشاه .
 چهارم بیاید همین پاک رای – سرهوشمندان برآرد به جای
چنان چارسو ازپی پاس را – کشیدند زان گونه کرباس را . توکرباس را دین یزدان شناس – کشنده چهار آمد ازبهر پاس
همی درکشد این ازآن ،آن ازاین– شوند آن زمان دشمن از بهردین. به دین شان بود دانش و مند خوار – درخت خرد شان نیاید ببار
ستاینده مرد نادان شوند – نیایش کنان پیش یزدان شوند . همی داند آنکس که گوید دروغ – همی زان پرستش نگیرد فروغ.
وازهمه بخردان خواسته است که به« مشترکات بین ادیان» بیشتر توجه کرده و ازاختلاف بپرهیزند وبه یکدیگرنزدیک گردند.
پنجم : درفرهنگ ایرانی« راستی» وآیین راستی ، دارای ارزش بسیار می باشد. به گونه ای که گزنفون می نویسد : ایرانیان به فرزندان خود سه چیز می آموزند : « سوارکاری . تیرانداری و راستگویی» . فردوسی نیز به این باور بود که « زنیرو بود مرد را راستی . زسستی کژی زاید وکاستی . ازاین رو به دقت ویژه گیهای « پهلوانی» را درشاهنامه به تصویر کشید وآموخت و پهلوانان را افرادی معرفی کرد که راستی را می شناسند و درپی شناختن و برانداختن خردمندانه دروغ وکژمنشی و ظلم درجهان میباشند.
فردوسی ازآن زمان دورتشخیص داد که تنها راه نجات ایران گرامی اینست که با اسلحه «خداشناسی » وآموختن « دانش » وبه کار انداختن « خرد» و انجام « نیک منشی » و بیدار کردن « دین یا وجدان فطری و انسانی » به نبرد با دشمنان رفت.
 نکته ای که درپایان لازم میدانم به ویژه به جوانان عرض کنم اینست که :        
ایرانیان هزارسال است که ازکتاب ودانش فردوسی بهره برده، برخود بالیده اند وبه آموزشهای بزرگ مرد تاریخ ایران، فردوسی بزرگ عمل کرده و از « زبان وآیین های باستانی و باورها و فرهنگ ایرانی» با جان ودل پاسداری کرده اند. واکنون دراین قرن پرآشوب که دشمنان ازچهارسو، درصدد محو باورهای ایرانی و نابود کردن تاریخ و فرهنگ آن می باشند، نیز ازاین کوشش هیچ کوتاهی نمیکنند، ومی دانند که تنها مبارزه راستین با دشمنان ایران تکیه برخردجمعی و فراهم آوردن دانش روز و جزم همیت ملی و مبارزه عالمانه می باشد. همان کاری که کشور« چین » امروز انجام داد و با رشد همه جانبه علمی و اقتصادی بزرگترین دشمنان خود را به زانو درآورد.
امروزه ماایرانیان بیش از پیش به فردوسی ها نیازمندیم. که همه عمرخویش را وقف شناخت فرهنگ اصیل ایرانی و مجد وعضمت ایران کنند وازفردوسی بیاموزیم که درست است که « بسی رنج برد ، دراین سال سی . ولی به راستی که « عجم زنده کردند به این پارسی» می توانند فردوسی وار، اهداف او که آرمان همه ایرانیان است ،را از راه های گوناگون به تجلی درآورند و تحقق بخشند.
درزمانی که دانشمندان بزرگ ایران شناس جهان ثابت کرده اند که ایرانیان ازهزاران سال پیش دررشته های پزشکی ومهندسی و نگارگری و شعروادبیات وفلسفه وستاره شناسی و حتی معدن شناسی وکشتی رانی وغیره ازنخستین بنیان گذاران بوده اند و ازچند هزار سال پیش ازعلوم ژنتیک وجراحی مغز و ساخت چشم ودندان مصنوعی سرآمد بوده اند. امروزه می شنویم و می بینیم ومی خوانیم که درهنگام افتتاح کانال تلویزیونی درشهریزد ، باصراحت میفرمایند که ایرانیان پیش از حمله اعراب هیچ تمدن وفرهنگی نداشتند و تازیان بودند که تمدن وفرهنگ را به ایران آوردند. !!! ودرحالیکه میدانند که ایرانیان ازبیش از۲۵۰۰سال پیش دارای کتابخانه های مجهزدرتخت جمشید وآذرآبادگان بوده اند. بازمی شنویم که درافتتاح نمایشگاه کتاب، بی مسئولانه میفرمایند ما ایرانیان بیش ازهشتصد سال نیست که کتابخانه داریم و کتاب و کتابخانه از پنج قرن پس از حمله اعراب درایران شکل گرفته است. !!!
باوصفیکه استفاده از فلزیاب درایران ممنوع است ، هربی سروپایی با یک دستگاه فلز یاب دردشت وصحرا به دنبال گنج است و مرتب درروزنامه می خوانیم که به میزان زیادی ازآنها رادراروپا یا آمریکا به فروش میرسانند . !!! ودرحالیکه همه شاهد هستیم که «آثارباستانی ایران درحال ازبین رفتن است » تلاش مامورین دلسوز به ثمرنمی نشیند.
به عوض اینکه یاری رسان باشیم که تاریخ گذشته کشورمان را با آ نهمه باور های انسانی و فرهنگ غنی درقالب عکس وفیلم و سریال تلویزیونی به دیگرمردمان گیتی نشان دهیم و چهره واقعی سرداران رشید ایرانی ، همچون رستم و گودرز وآرش وبابک را نمایش دهیم و بر«هویت ملی » خویش بیافزاییم . بزرگان تاریخ وفرهنگمان را به طرق گوناگون به سخره میگیریم و تامیتوانیم به فر ونام وشخصیت نیاکان توهین میکنیم. وازچپ وراست آب به آسیاب دشمن میریزیم. تا افکارعمومی جهان آماده شود و دشمنان ایران، بابودجه کلان ودستگاه تبلیغاتی افسانه ای که دراختیاردارند، با ساخت فیلمهایی همچون ۳۰۰ چنان نشان دهند که ایرانیان ازسیاهان زنگی و بدوی چند هزار سال پیش هم عقب افتاده تر وبی رحم تر ونا انسان تر میباشند ،تابه این بهانه برای تجاوز بیشتربه ایران و ایرانی توجیهی جهانی فراهم کرده باشند.
گفتاردرمورد فردوسی و آنچه که برسرایران رفته است، با یک یا دونشست و سخنرانی نمیتواندکارسازباشد. امیداست که این تدبیر گرامی گردانندگان این همایش پی گیری شده،تداوم یابد و به ویژه جوانان بیش ازپیش به این کتاب که تاریخ و باوروفرهنگ ایرانی را حماسه کرده و ابدی و اسطوره نموده است. بیشتر آشنا شوند و مفاهیم ارزشمند داستانها و پند و اندرزوباورها ورازهای پشت آن ها را دریابند و در زندگی به کار بندند.با آرزوی زندگی یافتن دوباره فردوسی ها دربین ایرانیان.
 موبددکتراردشیرخورشیدیان .رئیس انجمن موبدان تهران
۲۸/ اردیبهشت / ۱۳۸۹
مانتره اسپند واردیبهشت ماه ۳۷۴۷دینی زرتشتی

اموزه پارسي ماندن

این روزها هرچند به دلیل مشکلات شخصی و مشکلات هاستی که فعلآ دارم شاید چندان وقتی به پرانتز نرسید، ولی خوب پست روز فردوسی قطعآ محفوظ است. شاید به رسم پیشین باید مطلبی می نوشتم ولی شب گذشته در مراسمی حاضر بودم در پاسداشت فردوسی که به حق از مراسم های که پیش تر در پاسداشت فردوسی برگزار شده بود و حاضر شده بودم بسیار باشکوه تر بود ، دست دوستان انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی درد نکنه، حیفم اومد خبر جلسه را منعکس نکنم، خبر جلسه را می تونید از اینجا بخوانید. حقیقتآ تهیه گزارش از سخنرانی دکتر کزازی که به زبان فارسی سره سخن می گوید هم تجربه جدیدی بود. هرچند قصد نداشتم تو وبلاگم خبر بذازم ولی خوب این چون خبر خودمه یک جورایی حلاله(چشمک)

آموزه بزرگ فردوسی، ایرانی ماندن است
دکتر میرجلال الدین کزازی گفت: ما ایرانیان امروزه در برابر دوراهه ای ایستاده ایم و راه سومینی فرارویمان نیست. این دو راه این است، ایرانی بمانم یا ایرانی نمانم.
به گزارش خبرنگار مهر، ظهر دیروز در پاسداشت روز فردوسی، مراسمی با حضور تنی چند از اساتید ادبیات از جمله دکتر میرجلال الدین کزازی و دکتر مصطفی بادکوبه ای توسط انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار شد.

به آینده ایران زمین خوشبینم
کزازی در این مراسم تاکید کرد: اگرچه هستی تنی و اندامی شناختی ما در گرو پدران زیست شناختی ماست اما هستی و چیستی فرهنگی و تاریخی و مشی ما در گرو فردوسی است.
این استاد دانشگاه افزود: من بارها گفته و نوشته ام و بار دگر می گویم که به آینده ایران زمین خوشبینم. در روزگار طوفان زده دیر آشوب زندگی می کنیم و روزگار ما، روزگار از خود بیگانگی هاست. فرهنگ بیگانه، زیانبار و ویران گر تا نهانگاه خانه های ما راه جسته است و فرهنگهای بومی و منش ملی را پی در پی فرو می کاهد و گاه می روبد و از میان می برد.
وی تصریح کرد: این زیان و این گزند گران برای مردمانی مانند ما ایرانیان صدها بار گران تر و آسیب رسان تر است زیرا ما مردمانی نیستیم که به تازگی گام در پهنه تاریخ نهاده باشیم. ریشه های ما تا دورجای روزگاران از یاد رفته دمیده است. ما سر می افرازیم که یکی از کهن ترین و گران سنگ ترین فرهنگهای جهان را پدید آورده ایم.
کزازی با اشاره به شکوه و عظمت فرهنگ ایرانی، گفت: من آگاهانه می پذیرم از اینکه بگویم بزرگ ترین فرهنگ جهانی را داریم و به راستی باورم این است.
اگر زبان شیوای پارسی در روزگار نو از میان برود گونه ای سونامی سخن رخ داده است
وی یادآور شد: من روزگاری در گفت و شنود با جمعی، ترکیبی را به کار بردم که پسندیده فرهیختگان و فرهنگ وران افتاد. گفتم اگر زبان شیوای پارسی که بستر فرهنگ ایرانی است در روزگار نو از میان برود، گونه ای سونامی سخن رخ داده و این فاجعه فرهنگی و سونامی سخن تنها ما ایرانیان را به سوگ نخواهد نشاند. هر فرهنگ دوست، هر ستاینده دانش و آگاهی و فرزانگی و فروغ در هر گوشه گیتی به سوگ در خواهد آمد. اگر روزگاری فرهنگ ایرانی از میان برود، پشتوانه و شالوده فرهنگ جهانی از بین رفته است. شاید این سخن در پاره ای از شما سخنی گزاف بنماید که از سر شیفتگی به ایران به زبان من می آید، اما من بدان که می گویم دانش ورانه باور دارم.
جهانیان وامدار ایرانیان هستند
دکتر کزازی با تاکید بر اینکه “جهانیان وامدار ما ایرانیان هستند” افزود: آیا رواست که فرهنگهای بی ریشه، بی پیشینه و نوخاسته به یاری فن آوری نو با فرهنگی گرانسنگ، دیرینه و جهانی مانند فرهنگ ایرانی درآویزد و بستیزد؟ بی گمان روا نیست. من هنگامی که بزمهایی چنین باشکوه را می بینم که جوانان ایران زمین سامان می دهند به آینده ایران، نیک امیدوار می شوم. بزمهایی از این دست امیدآفرین است و آشکارا نشان می دهد که ایرانیان هر زمان دریابند فرهنگ، چیستی، هستی و منش شان آماج گزند و آسیب شده است به خود می آیند.

این استاد دانشگاه یکی از رازهای ماندگاری ایران زمین را تازشهای فرهنگی دانست و گفت: ما با تازشهای گوناگون در درازای تاریخ خود روبرو بوده ایم. تازشهایی که شیرازه ایران را از هم گسیخته اند و اگر یکی از این تازشها بر مردم دیگری می رفت از تاریخ بر می افتادند. اما این تازشها به ایرانیان پویایی بخشیده و ما این شیرازه را استوارتر از پیش بسته ایم. اما در این روزگار داستان به گونه ای دیگر است.
تازش فرهنگی امروز، نقض تر، نهان تر و نازک تر از تازشهای پیشین است
وی تازش فرهنگی امروزه را تازشی بی پیشینه دانست و گفت: تازش امروز مانند تازشهای گذشته بیرونی نیست. زیانی که تازش فرهنگی به مردمانی مانند ما می تواند رسانید با هیچ تازش بیرونی دیگر که به یاری لشگرکشی انجام می گیرد سنجیدنی نیست. اما این تازش فرهنگی نقض تر، نهان تر و نازک تر است و به گونه ای است که گاه ما در نمی یابیم و آگاه نمی شویم که به ما تاخته اند. پس آنچه پیش روی ما است آزمونی است که هرگز همتایی درگذشته نداشته است. بی گمان اگر بتوانیم در برابر تازشها بایستیم و این تازشها مانند تازشهای پیشین مایه بیداری و خودآگاهی ایرانیان شود از بوته این آزمون نیز سربلند و بی گزند بیرون خواهیم آمد.

 

فردوسی

 

زندگينامه زنده كننده خط پارسي استادفردوسي


 


 

فردوسي استاد بي همتاي شعر و خرد پارسي و بزرگترين حماسه سراي جهان است. اهميت فردوسي در آن است چه با آفريدن اثر هميشه جاويد خود، نه تنها زبان ، بلكه كل فرهنگ و تاريخ و در يك سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ايراني را جاودانگي بخشيد و خود نيز برآنچه كه ميكرد و برعظمت آن ، آگاه بود و مي دانست كه با زنده نگه داشتن زبان ويژه يك ملت ، در واقع آن ملت را زندگي و جاودانگي بخشيده است .

بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كـردم بديــن پــــارسي

فردوسي در سال 329 هجري برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از توابع طوس در خانواده اي از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جواني شروع به نظم برخي از داستانهاي قهرماني كرد. در سال 370 هجري برابر با 980 ميلادي زير ديد تيز و مستقيم جاسوس هاي بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز مي كند و به تجزيه و تحليل نيروهاي سياسي بغداد و عناصر ترك داخلي آنها مي پردازد. فردوسي ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلكه با عناصر داخلي آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوري نظام جانشين عرب و ترك را مي ريزد حداقل آرزوي او اين بود كه تركيبي از اقتدار ساسانيان و ويژگيهاي مثبت سامانيان را در ايران ببيند. چهار عنصر اساسي براي فردوسي ارزشهاي بنيادي و اصلي به شمار مي آيد و او شاهنامه خود را در مربعي قرار داده كه هر ضلع آن بيانگر يكي از اين چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: مليت ايراني ، خردمندي ، عدالت و دين ورزي او هر موضوع و هر حكايتي را برپايه اين چهار عنصر تقسيم مي كند. علاوه بر اين ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگي ما ايرانيان است كه مي كوشد تا به تاخت و تاز ترك هاي متجاوز و امويان و عباسيان ستمگر پاسخ دهد او ايراني را معادل آزاده مي داند و از ايرانيان با تعبير آزادگان ياد مي كند؛ بدان سبب كه پاسخي به ستمهاي امويان و عباسيان نيز داده باشد؛ چرا كه مدت زمان درازي ، ايرانيان ، موالي خوانده مي شدند و با آنان همانند انسان هاي درجه دوم رفتار مي شد بنابراين شاهنامه از اين منظر، بيش از آن كه بيان انديشه ها و نيات يك فرد باشد، ارتقاي نگرشي ملي و انساني و يا تعالي بخشيدن نوعي جهانبيني است.

سي سال بعد يعني در سال 400 هجري برابر با 1010 ميلادي پس از پايان خلق شاهنامه اين اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوي نشان داده مي شود. به علت هاي گوناگون كه مهمترينشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حكومتي با فردوسي باعث برگشتن فردوسي به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسي در سال 411 هجري برابر با 1020 ميلادي در زادگاه خود بدرود حيات گفت ولي ياد و خاطره اش براي همه دوران در قلب ايرانيان جاودان مانده است.

زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداريم ، تقريبا چيزي از شخصيت ، عقايد، خاطرات و افكار نظام يافته ما باقي نخواهد ماند بدون زبان ، موجوديت انسان هم به پايان مي رسد زبان ، ذخيره نمادين انديشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداري ها، افكار قالبي و انگيزه هايي است كه در سوق دادن و تجلي هويت فرهنگي انسانها نقش اساسي دارد.همگان بر اين باورند كه واژه ها در كارگاه انديشه و جهان بيني انديشمندان و روشنفكران هر دوره در هم مي آميزند تا زايش مفاهيم عميق انساني تا ابد تداوم يابد. با وجود اين ، در يك داوري دقيق ، تمايزات غيرقابل كتمان و قوت كلام سخنسراي نام آور ايراني حكيم ابوالقاسم فردوسي با همتايان همعصر خود آشكارا به چشم مي خورد زبان و كلمات برآمده از ذهن فرانگر و تيزبين او، در محدوديت قالبهاي شعري ، تن به اسارت نمي سپارد و ناگزير به گونه شگفت آوري زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسي به علت ضرورت زماني و جو اختناق حاكم در زمان خود، بالاجبار براي بيان مسائل روز: زباني كنايه و اسطوره اي انتخاب كرده است ؛ در حالي كه محتواي مورد بحث او مسائل جاري زمان است بدين اعتبار، فردوسي از معدود افرادي است كه توان به تصوير كشيدن جنايات قدرت سياسي زمان خويش را داشته است پايان سخن آن كه انگيزه فردوسي از آفريدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سياسي ، اقتصادي و فرهنگي خلفاي عباسي و سلطه اميران ترك بود .

آنچه كورش كرد و دارا وانچه زرتشت مهين
زنده گشت از همت فردوسي سحـر آفرين
نام ايــــران رفته بــود از يـاد تا تـازي و تـرك
تركــتــازي را بــرون راندند لاشـــه از كـمين
اي مبـــارك اوستـــاد‚ اي شاعـــر والا نژاد
اي سخنهايت بســوي راستي حبلي متين
با تـــو بد كـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
آزمـــنـــدان بــخيـــل و تاجـــداران ضـنــيــن

 

زندگی نامه

 


 
حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.

فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید.

همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.

چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.

او خود می گوبد:

بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراکنده شد مال و برگشت حال

بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.

اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد.

علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.

عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.

ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.

به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.

تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.

فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.

 

 

در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.

اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.

از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.

شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.

فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.

او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.


ویژگیهای هنری شاهنامه

"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.

اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ارد بزرگ متفکر شهیر کشورمان می گوید : ایرانیان نیک نامی و پاکی تبار گذشتگان خویش را در شاهنانه فردوسی می بینند و در هر دودمانی که باشند برآن راه خواهند بود .

ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.

شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.

فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.

در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.

زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.

حکیم فردوسی خود توصیه می کند:

تو این را دوغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد

شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.

جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.

تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.

زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.

برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.

پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.

شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.

آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.

قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.

اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.

نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.

 

 

تصویرسازی

تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.

تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.

چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:

چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد بر سان زرین سپر

***

پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک

***

چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب

و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:

چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشید

موسیقی

موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.

علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.

اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد
ز غریدن کوس و اسب نبرد
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گفتی شتاب

 

منبع داستانهای شاهنامه

نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود.

این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید.

اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است.

علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد.

پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد.

دقیقی زردشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت.

او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد.

دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد.

دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.

فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.

از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.


بخش های اصلی شاهنامه

موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.

دوره اساطیری

این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.

در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است. (بعضی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که با آریایی های مهاجم همواره جنگ و ستیز داشته اند)

در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.

دوره پهلوانی

دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای میان ایران و توران آغاز می شود.

پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.

سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.

مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.

دوره تاریخی

این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.

در این زمان اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.

پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله عرب پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد.


 

زندگینامه تنهاپیامبرایران زمین

 

 

به گفته مورخان زرتشت در سال ۱۱۱۶قبل از میلاد به دنیا آمد. نام پدر زرتشت «پوروشسب» و مادرش «دغدو» بود. اشوزرتشت با «هووی» ازدواج کرد و شش فرزند داشت.سه دختر به نام های: فرنی، تریتی، پورچیستا و سه پسر به نام های: ایسدواستر، اوروتت نر، خورشیدچهر.

اوستا زادگاه اشوزرتشت را محلي به نام «رَگه» در كنار رودخانه «دْرُجي» و درياچه چيچَست مي داند بعضي از پژوهشگران اين محل را در غرب ايران يعني درياچه اروميه و برخي درياچه هامون در خاور را اشاره كرده اند و چندي نيز رگه را شهر ري در نزديكی تهران می دانند.

شاه گشتاسب کیانی بزرگترین یاور و گسترش دهنده دینی بهی بوده است که آئین وی را پذیرفت . زمان پادشاهی کیانیان نیز به بیش از سه هزار سال می رسد . فرشوشتر و جاماسب که از نامداران خاندان هوگو بودند از نزدیک ترین یاران زرتشت بوده اند . گویا پس از درگذشت زرتشت جاماسب رهبر پیروان او می گردد . خاندان فریان نیز که ریشه تورانی داشته اند ( در ترکستان کنونی ) از یاران نزدیک زرتشت بودند .

درگذشت زرتشت بزرگ به تاریخ پنجم دی ماه برابر با روز خور از ماه دی می باشد . تاریخ نگاران نوشته اند زرتشت پس از هفتاد و هفت سال از عمر خویش که بیشتر آن را برای هدایت و دادن خرد و آگاهی به مردمان صرف نموده بود روزی در آتشکده شهر بلخ مشغول عبادت بوده است. گشتاسب شاه کیانی و پسرش اسفندیار که از حامیان بزرگ وی بودند نیز برای رسیدگی به شهرهای دیگر از بلخ خارج می شوند و ارجاسب که دشمن دیرینه زرتشت و ایرانیان بود از این هنگام بهره برد و «توربراتور» فرمانده سپاه خود را با لشگری بسیار راهی بلخ که جزوی از ایران بود کرد. لشگر تورانی که همان ترکستان امروزی است دروازه های شهر بلخ را با تمام دلاوری ها مردم در هم شکستند و هنگامی که زرتشت با لهراسب و گروهی دیگر از یارانش مشغول عبادت به درگاه اهورامزدا بودند توسط سپاه بربر ترک های تورانی کشته می شود. 

شعار جهانی زرتشت این بود:«راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.»

 

زرتشت از دیدگاه بزرگان

 

پرفسور دکتر گیگر :

به راستی هیچ قومی از اقوام باستانی خاور زمین قدرت حفظ و صحت کیش خویش را مانند زرتشتیان نداشته اند و این خود از تاثیر حقیقت این مذهب است که در عین حقیقت بدون نقصانی در اصول باقی مانده است . در همه تفتیشاتی که در طول زندگی کرده ام هیچ آیینی و قومی را مانند زرتشتیان در یکتاپرستی، خداشناسی، آزاد منشی، پاکی و حقیقت ندیده ام . چه خوشبخت است قومی که این آیینشان است .

 

نيچه- فیلسوف آلمانی:

زردشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه‌هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زردشت آموزش هاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيک در پيوند بودن، نيک رفتار داشتن و نيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچ گاه در هيچ سخنش از به كاربردن پي‌درپي «راستي و درستي‌ خودداري نكرده و پيوسته همه مردم را بدين سو  خوانده است. در سخن زردشت، شكوهي يافت مي شود كه در كمتر سخني مي توان يافت.

 

پرفسور هرتسفيلد:

پشتكار و كوشش هاي خستگي‌ناپذير، از فروزه‌هاي درخشان ايرانيان مي‌باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آن ها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زردشت است.

 

میلز (ایران شناس):

سروده های زرتشت نخستین کوشش روشن و گویا را برای به ساختن و نو کردن دل مردمان در بردارد و امروز هم در همه دین های ما زنده است و شاید آینده نیز بدان آویخته باشد. این سرودها به راستی در منش يكه و بی همتا است و منش هرگز پیر نمی شود. بر جهان امروز است که آن ها را به کار بندد.

 

ساموییل لنک (دانشمند انگلیسی):

حقيقت آيين زرتشت به طور شگفت انگيزی پس از قرن های متمادی امروز مطابق با علوم و كشفيات تازه است. اين آيين با وجود آنكه زمان زيادی از آغاز آن گذشته است به گونه ای اساس آن محكم و درست به جا مانده كه به خوبی می تواند نيازهای مادی و معنوی امروزه بشر را رفع نموده، لوازم يك زندگی سعادتمند نيكي را فراهم آورد و مي تواند به آساني اختلافات بين ايمان و عقايد مذهبي را با علوم و كشفيات جديد مرتفع سازد.

 

گستاولوبون:

باید اقرار کرد که در بین ادیان باستان، هیچ کدام از دین زرتشت روحانی تر و اخلاقی تر و منزه تر از مراسم و آداب خرافات نیست.

 

پروفسور ميه:

فروزه‌هاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه‌ آن ها ، آموزش هاي نيك خواهانه و مردمي زردشت مي باشد. زردشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد و آن ها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند .

 

گوته:

دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده‌هاي زرتشت بود و اورا مردي بسيار بزرگ و نوشته‌هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار مي آورد كه جهان خرد كمتر همانند او را به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام می ‌برد كه همواره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاک دلي سخن نگفته است .

 

توماس هايد:

اين نويسنده بزرگ انگليسي درباره زرتشت مي گويد: كه در آن منش او را سخت مي‌ستايد و او را انديشمندي بزرگ به شمار مي آورد. او مي نويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زردشت بودند .

 

پرفسور جان هینلز:

دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسان ها و حقوق بشر در جهان خواند .

 

پرفسور هانري ماسه :

زرتشت اولين شخصي است که پايه هاي يکتا پرستي را در جهان بنيان نهاد .

 

خانم فرانسیس پاورکاب:

من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای گذاشته که پس از هزاران سال بدون کوچکترین ناهمگون نبودن با شرایط امروز و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل میدهد اگر وی نیامده بود به راستی امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی می کرد.

 

رابیندرنات تاگور:

زرتشت بزرگترین پیامبر پیشکسوت بود که راه آزادی انتخاب در امور اخلاقی را به روی آدمی گشود.

 

موریس مترلینگ:

پژوهش در آیین زرتشت از لحاظ مسیحیان خیلی جالب توجه است زیرا سه چهارم و حتی بیشتر باور مسیحیان از ایرانیان گرفته شده است.

 

هگل:

نور دانش برای نخستین بار با پیدایش زرتشت در تاریخ آغاز به درخشش کرد.

 

مری بویس(باستان شناس و دین پژوه انگلیسی):

دین زرتشتی در تاریخ ادیان جایگاه ویژه ای دارد و سرچشمه های آن را چه بسا بتوان تا روزگار هند و اروپاییان پی گرفت. آموزه های زرتشت که جنبه های روحانی و اخلاقی والایی دارند، مطالعه این دین کهن را بسی مسرت بخش می سازند.

دفن مرده زرتشتی

بمحض اینکه یکنفر وفات نموده وبدنش سرد شد ،روح این شخص که مدتها با بدن محشور و مأنوس بوده اینک مجبور است که آنرا ترک گفته و از آن بیرون بیاید.بدیهی است روان بلافاصله پس از فرارسیدن مرگ از بدن خارج می شود ولی بزودی آنرا ترک نمیکند و از آن دور نمی شود.

برابر نوشته های پهلوی و روایات زرتشتی روح پس از خروج از بدن ، از آن دور نمی شود و تا سه شبانه روز اتصال خودش را با تن حفظ می کند. حتی هنگامی که نعش را بخاک بسپارند باز هم روان تماسش را قطع نمی کند و گاهی بالای سر بدن است و گاهی بمنزل و نزد بستگان خودش بر میگردد.

در عرض این سه شبانه روز روانبخش ثوابکار دائم خوشحال و مسرور است و روح گنهکار برعکس همواره مغموم و غمگین.

بامداد روز چهارم در گذشت روان ، در گذشته پگاه بسر «پل چینود»(با پل صراط مسلمین مساوی است) می رسد و اینجا به حساب کارهای نیک و بد او رسیدگی می شود. 

در بامداد روز چهارم درگذشت در نزدیکی پل چینود محکمه ای بداوری مهرایزد و به حضور فرشتگانی چون سروش ،ورشن و اشتاد تشکیل شده و به حساب کار های نیک و بد روان در گذشته رسیدگی دقیق می شود و در صورتی که کفه کارهای نیک او بر کفه بدی بچربد روان از پل چینود به آسانی گذشته ، به بهشت روشن می رود ، ولی در صورتی که در زندگی مرتکب اعمال زشت و ناپسند زیادی شده باشد کفه کارهای بد او سنگینتر می شود و در این حال از پل گذشتن نمی تواند و به دوزخ تاریک سرنگون می گردد.

حالا مراسم کفن و بردن او به دخمه:

 

1-بمحض اینکه یک فرد زرتشتی جان به جان آفرین تسلیم نمود پلک چشمهای او را می بندند،دستهای او را روی سینه می گذارند و پاهایش را از زانو تا می کردند.بعد او را در گوشه ای از منزل که شسته رفته، و آب و جارو شده باشد روی تخت خواب آهنی یا روی زمین سنگفرش شده می خوابانند و با روپوشی نظیف و شسته سر تا پای او را می پوشانند.همانطور که قبلا گفتیم مرده در آیین زرتشتی ناپاک است و با هر چه تماس پیدا کند چه آنچیز جاندار باشد چه بی جان، همه را آلوده می کند و برای پاک و طاهر کردن اینگونه اشیا یا اشخاص آلوده غسلهایی معمول است.

حالا شستن زمین سنگفرش یا تخت آهنی با آب داغ و دواهای ضد عفونی و زدودن آلودگی از آنها کاملا مقدور و میسر است و میکرب ها را می توان بزودی از بین برد ، در صورتی که در مورد چوب یا خاک و سایر اجسام نرم که دارای خلل و فرج(سوراخ) زیادی می باشد اینکار تقریبا غیر ممکن است ، بنابراین برای جلوگیری از سرایت مرض بدیگران ،مرده را یا روی سنگ می گذارند یا روی تخت آهنی. 

 

2- بمرده کشها که زرتشتیان آنها را «پیش گاهنان»می نامیدند، خبر داده می شد که فلانی فوت نموده و برای بردن او به آرامگاه ابدی حاضر باشند ، پیش گاهنان که تعدادشان همیشه زوج بود یعنی 2 یا 4 یا 6 بودند پس از غسل نمودن و پوشیدن لباس سفید در منزل صاحب میت حاضر می شدند، پیش گاهنان آنجا کُشتیِ نو می نمایند و بعد در حالی که هم پیوند شده اند میت را برداشته و در تابوتی که زرتشتیان آنرا گَهان یا گاهان می نامند و تمام قسمتهای آن از فلز ساخته شده است می گذارند و بعد گهان را برداشته و از خانه بیرون می آورند و در بیرون منزل آنرا در ماشین حمل میت گذاشته ، به آرامگاه می برند.

بستگان و خویشاوندان و دوستان میت که درب خانه به مناسبت بدرقه جمع شده اند به احترام شخص درگذشته چند قدم پیاده او را مشایعت می کنند و بعد با اتوبوس و یا هر وسیله دیگر پشت سر میت به آرامگاه می روند. بردن مرده به آرامگاه باید در ساعات روز باشد به طوری که مراسم دفن میت تا پیش از غروب آفتاب تمام شده باشد.در آیین زرتشتی سپردن مرده به خاک در ساعات شب جایز نیست، و در عین حال دفن میت باید قبل از سپری شدن 24 ساعت از زمان درگذشت انجام گیرد. برای اینکه این موضوع عملی شود رسم بر این است که اگر کسی در ساعات پیش از ظهر فوت نماید بایستی بعد از ظهر همان روز به آرامگاه برده شده و قبل از غروب آفتاب به خاک سپرده شود و چون شخص در ساعات بعد از ظهر درگذرد جنازه اش باید در ساعات پیش از ظهر روز بعد دفن گردد، و اگر در ساعات شب فوت نماید جنازه او را می شود در ساعات پیش یا بعد از ظهر روز بعد به آرامگاه برده به خاک سپارد.منظور این است که دفن مرده نباید بیش از 24 ساعت به طول بیانجامد مگر در موارد اشخاصی که سکته کرده یا مرگ مشکوک داشته باشند که ممکن است بیش از 24 ساعت میت را نگه داشت.

 

3- غسل میت:

برای شستن مرده اگر مرد باشد ، مرده شویان مردانه ؛ و اگر زن باشد مرده شویان زنانه دست بکار می شوند و با آب گرم و صابون یدن مرده را می شویند. تعداد پاکش.یان هم باید جفت باشد.در آرامگاه زرتشتیان تهران که در کاخ فیروزه واقع شده است بمحض رسیدن ماشین حمل روان ، پاکشویان میت را از پیش گاهنان تحویل می گیرند و در گرمابه مخصوص با آب گرم و صابون می شویند و بعد از خشک کردن بدن مرده آنرا با کفن می پوشانند و کُشتی به کمر او می بندند و سپس او را بر روی تخت آهنی می خوابانند و روی آنرا با پارچه سفید و نظیفی پوشانده به نمازخانه می برند.

در اینجا باید اضافه نماییم که پارچه کفن اگر نو نباشد اشکالی ندارد ولی باید شسته و پاک و سفید رنگ باشد.

معمولا برای مرده اگر مرد باشد 18.5 متر ، و اگر زن باشد 16.5 متر و اگر بچه باشد 3.5 متر پارچه جهت تهیه کفن حاضر می شود.

 

4- دفن میت:

  در نمازخانه هفت شمع روشن است و موبد ها(قانونا باید دو نفر باشند)در حالی که روبرو میت ایستاده به سرودن گاتها می پردازند و وقتی به نقطه معین رسیدند با اشاره دست آنها پاکشویان میت را برداشته به سوی محل گور می برند ، و آنرا با تخت آهنی در گور که کنده شده است می گذارند. روی قبر با سنگهای سیمانی پوشیده و درز های آنها با سیمان گرفته می شود و بعد روی آنرا با خاک پر می نمایند، پس از چند ماه روی گور سنگ انداخته می شود و نام شخص درگذشته روی لوح حک می گردد.

چند نکته:

اولا: همه گورها شرقی غربی کنده می شوند و مرده را طوری در قبر قرار می دهند که سر او به سوی باختر و رویش به طرف خاور باشد.

دوما:در بیشتر نقاط زرتشتی نشین محلی وجود دارد که دارای دو درب است و زرتشتیان آنجا را زادومرگ یا پرسش می نامند.

جسد بی جان شخص درگذشته پس از انجام تشریفات مقدماتی به شرح گفته شده در این گفتار بر روی دوش پیشگاهنان ، از یکی از درها وارد این محل می شود.اینجا غسل میت به عمل می اید و نماز ویژه(کاتهای اهنود)توسط موبدان برای در گذشته سروده شده و سپس جنازه را از درب دوم خارج نموده ، به آرامگاه ابدی می برند.

 

زن زرتشتی در کنار قبر

زرتشت که بود؟

 

***

زرتشت یکی از افرادی است که در تاریخ ایران و داستان های کهن این سرزمین نقش ویژه ای دارد و کتابش اوستا قدیمی ترین منبع مکتوب افسانه ها و اسطوره های باستانی ایران است

متاسفانه قسمت هایی از این کتاب در حمله اسکندر گجستک به ایران زمین از بین رفت و قسمت های دیگری از این کتاب نیز در حمله اعراب سوزانیده شد

***

در کنار رودی در شمال دریاچه چیچست (ارومیه) خاندان اسپنتمان زندگی می کرد ، پوروشسب یکی از پسران این خانواده بود.

پوروشسب با زنی به نام دوغدو ازدواج کرد ، حاصل این ازدواج کودکی بود به نام زرتشت

بدینسان زرتشت در ششمین روز از فروردین ماه 1768 پیش از میلاد متولد شد.

طبق اعتقاد زرتشتیان ، زرتشت در سالروز سی سالگی اش خداوند را شناخت و به پیامبری برگزیده شد

براساس نوشته ی دکتر اردشیر خورشیدیان (ریس انجمن موبدان تهران) :

" 1738 سال پیش از میلاد اشوزرتشت پس از دانش اندوزی بسیاردر کوه اشیدرنه از سوی اهورا مزدا به پیامبری برگزیده شد

... او دریافت که اهورا مزدا جهان را بر اساس قانون دقیق اشه آفرید "

سپس زرتشت به سرزمین هامون (سیستان) به نزد کی گشتاسب رفت و کی گشتاسب به کیش او درآمد و این چنین آیین زرتشت در ایران منتشر شد

در مورد نحوه مرگ زرتشت در سنت زرتشتیان آمده است که در پنچم دی ماه 1691 پیش از میلاد اشوزرتشت هنگام نماز در آتشکده ای در بلخ به دست شخصی تورانی به نام توربراتور کشته شد

***

زرتشت از نظر مورخان پس از اسلام

برخی از مورخان کوشیده اند تا میان حضرت ابراهیم و زرتشت ارتباطی بیابند و بواسطه ی آن زرتشت را دارای ریشه ای غیر ایرانی جلوه دهند ، برای مثال :

در مجمل التواریخ و القصص نوشته است :

" اندر عهد گشتاسب زرتشت بیرون آمد و گشتاسب دین وی را بپذیرفت و گویند او نهمین پسر بود از آن ابراهیم خلیل"

در برهان قاطع آمده است:

"زرتشت به زبان پهلوی و نیز به روایتی سریانی نام ابراهیم پیغمبر است"

طبری در کتاب تاریخ خود نقل می کند:

"بنابر برخی از روایت ها زرتشت در آغاز در بیت المقدس ساکن بود و سپس به نفرین استادش ارمیا از آنجا به عراق رفت"

این در حالی است که براحتی می توان نظریات بالا را رد کرد

در رد نظریه مجمل التواریخ می توان گفت که نام پدر زرتشت در اکثر روایات پوروشسب است و همچنین بر اساس تورات حضرت ابراهیم در 1822 پیش از میلاد وفات یافت پس زرتشت 54 سال پس از فوت حضرت ابراهیم به دنیا آمد پس نمی تواند پسر نهم حضرت ابراهیم باشد

در مورد سخنی که در برهان قاطع آمده نیز می توان گفت

کلمه زرتشت در ایران باستان به معنی ستاره درخشان بوده پس نمی تواند به زبان پهلوی به معنای ابراهیم پیغمبر باشد

در باب سخن طبری نیز می توان گفت که زرتشت بر اساس روایات بسیاری در ارومیه به دنیا آمده و سپس به سیستان رفته و نه این که در بیت المقدس به دنیا آمده و سپس به عراق رفته

***

و سخن آخر :

زرتشت چه پیامبر باشد و چه نباشد در شکل گیری تاریخ و فرهنگ ایران باستان نقش بسزایی داشته و خاطر اندیشه اش نزد ما دارای احترام است

و اوستا چه آسمانی باشد و چه نباشد قدیمی ترین منبع مکتوب ما در مورد فرهنگ و داستان های کهن ایران است پس مطالعه ی آن می تواند به ما در درک افسانه های باستانی و تاریخ ایران باستان کمک زیادی بکند.

 

 

 

دلیل تقلب بودن انتخابات ریاست جمهوری

انتخابات دهم رياست جمهوري در حالي برگزار شد كه پس از آن، علي‌رغم حضور 40 ميليوني مردم و رأي قاطع حدود 25 ميليوني به رئيس‌جمهور منتخبف جريان ناكام در انتخابات با وجود فاصله 11 ميليوني، اقدام به تشكيك در سلامت انتخابات كرد.

به گزارش رجانيوز، شبهات مطرح شده توسط اين جريان كه تحت عنوان كميته موسوم به صيانت از آرا عنوان مي‌شد و در بيانيه‌هاي 3 نامزدي كه از رياست جمهوري بازمانده بودند نيز بازتوليد مي‌شد، به قبل، حين و پس از برگزاري انتخابات بازمي‌گشت.

اين در حالي است كه به اين شبهات از سوي مقامات مسئول در وزارت كشور و شوراي نگهبان پاسخ داده شد. مجموعه اين شبهات و پاسخ‌هاي آن‌ها به صورت يك‌جا در تحقيقي که به کوشش هيئت نظارت بر انتخابات شهرستان ري و مهدي مولايي تهيه شده، توسط رجانيوز منتشر مي‌شود:

1- با وجود تصريح قانون صندوق ها بدون حضور نمايندگان كانديداها پلمپ شده است.

- به تمام نامزدها كتباً‌ ابلاغ شد كه بايد نمايندگان شما ساعت 7 ( يك ساعت قبل از رأي گيري) سر صندوق باشند.
- تأخير يا غيبت نمايندگان نامزدها به عهده خودشان است و نمي توان به دليل بي نظمي نماينده نامزد، رأي گيري را متوقف نمود.

- مطلقاً وجود نماينده كانديداها در زمان پلمپ صندوق، الزام قانوني نداشته واين الزام صرفاً درخصوص ناظر شوراي نگهبان است (ماده 29 قانون انتخابات) پس حضور نماينده در هنگام پلمپ اشكالي ندارد ليكن الزامي نيست.

- القاء شبهه هماهنگي غير قانوني بين 11 تا 15 نفر اعضا هر شعبه (بيش از 600هزارنفر در كل كشور) براي نوشتن تعرفه ها،‌ داخل صندوق انداختن، جعل هويت و جعل اثر انگشت و جعل كد ملي آن هم در فرصت غيبت نماينده نامزد در درصد محدودي از شعب، اتهامي طنزآلود است.

- حتي يك گزارش (اعلام شعبه و به صورت مستند) به شوراي نگهبان مبني بر عدم حضور نمايندگان نامزدها در زمان پلمپ ارائه نشده است و صرفاً به صورت كلي به اين ادعا پرداخته شده است.

2- افزايش شعب سيار

- تعداد شعب سيار در كل كشور صرفاً 148 شعبه افزايش يافته است ليكن درصد تعداد شعب سيار نسبت به شعب ثابت در اين دوره از انتخابات نسبت به دوره نهم 3% كاهش داشته است.

- كاهش يا افزايش شعب سيار تأثيري بر روند صحت انتخابات ندارد و كليه قواعد قانوني، تعداد ناظران و مجريان و مأموران انتظامي نيز در آن با شعب قابت برابر است والقاء شبهه "شعب سيار= تقلب در انتخابات" اتهامي ناروا و بي اساس است.

3- مهلت رأي گيري تمديد نشد

- مدت زمان رأي گيري طبق قانون 10 ساعت است (در اين دوره از انتخابات از ساعت 8 تا 18) و در 4 مرحله تا ساعت 22 تمديد شد (4 ساعت اضافي) وضمناً‌به تمام شعب از رسانه ملي تصريح شد كه تمامي رأي دهندگان را بپذيرند و حتي در برخي شعب پس از ساعت 24 نيز (بعضاً تا ساعت 30:1 بامداد) رأي گيري وجود داشته است؛ با وجو اينكه حسب قانوني از ساعت 24 (روز بعد) "تمديد غيرقانوني" است.

4- در روز 21 خرداد (يك روز به اخذ رأي)‌تعرفه اضافي بي حساب چاپ شد.

- روز قبل از انتخابات مطلقاً تعرفه چاپ نشده است و چنين مطلبي كذب محض است.

- تا قبل از انتخايبات عدد تعرفه چاپ شده برابر 58.875.000 بود،‌در حالي كه با وجود افزايش تعداد واجدين شرايط در اين دوره، در انتخابات دولت نهم (كه توسط دولت اطلاحات انجام شد)‌نيز 58 ميليون تعرفه چاپ شده بود.

- ليكن در روزه انتخابات به خواست نماينده آقاي ميرحسين موسوي وبا توجه به استقبال فوق العاده مردم، 2 ميليون تعرفه اضافي با ناظرت شوراي نگهبان چاپ شد و عدد كلي تعرفه ها از 58.875.000 به 60.875.000 تعرفه سريال دار رسيد.

- 2 ميليون تعرفه چاپ شده در روز اخذ رأي اينگونه توزيع شد.

حدود 1ميليون و صد هزار تعرفه: ‌استان تهران 50هزار تعرفه: ‌استان قم 100 هزار تعرفه: استان اصفهان
200 هزار: آذربايجان شرقي 550هزار :‌در مخزن بانك ملي باقي ماند

5- تعرفه هاي اضافي بدون سريال بوده

- حتي يگ برگ تعرفه بدون سريال چاپ نشده است.

- تمام تعرفه ها داراي سريال منحصر به فرد و براي اولين بار پس از انقلاب با "كد مشخصه استاني" بوده كه حتي جابجايي آن را در سطح كشور (بين استانها) غيرممكن مي كند.

6- تعرفه هاي اضافي سفيد به صندوقيها ريخته شده

- الف) تمام تعرفه هايي كه به شعب تحويل داده شده و سفيد مانده (يعني در شعبه مورد مصرف قرار نگرفته) در صورتجلسات هر صندوق (فرم 22) قيد شده است و جزء آرا محاسبه نشده است.

ب) تمامي تعرفه هاي چاپي تحويلي به حوزه هاي اخذ رأي نيز مشخصاً محاسبه و صورتجلسه شده و در مخازن موجود است و جزء آرا محاسبه نشده است.

ج) تعرفه هاي توزيع نشده نيز در مخزن بانك ملي موجود است و تماماً صورتجلسه شده.

- شوراي نگهبان در بررسي مستقل تعرفه ها با لحاظ صورتجلسه ناظرين و ساير قرائن، تطبيق دقيق موارد فوق را در 1/4/88 اعلام اعلام نمود.

7- براي نمايندگان كانديداها كارت كافي صادر نشده

- وزارت كشور به صورت كتبي بهكايه كانديداها اعلام كرده بود كه تا تاريخ 13/3/88 مدارك نظارت (نمايندگان) خود را از طريق سايت مربوط به وزارت كشور معرفي كنند، عليرغم پذيرش مدارك به صورت اينترنتي (سايت) و دستي، حتي پس از موعد قانوني و تا روز انتخابات نيز براي درخواست هاي جديد كارت صادر شد.

- از 45713 صندوق در كل كشور، ‌كارتهاي صادر دشه نمايندگان عبارت است از:

موسوي: 40676 صندوق (حدود 90% شعب)- احمدي نژاد 33000 (حدود 72% شعب)- بقيه نامزدها به دليل معرفي كمتر در مراتب بعدي.

8- مشاركت بيش از 100% در برخي حوزه هاي انتخابيه نشانه تقلب است.

- سازمان ثبت احوال كشور براساس تعداد شناسنامه هاي صادره متولدين، هر ساله تعداد واجدين شرابط شركت در انتخ ابات هر منطقه را مشخص مي كند. با وجود ارزش اين امر،‌مشخص نمودن عدد "واجدين شرايط"، نه مبناي قانوني دارد و نه الزام قانوني و نه در قوانين انتخاباتي معياري جهت بررسي ها به شمار مي آيد. ارزش اين عدد صرفاً جهت تخمين نيازمنديها، تعداد شعب مورد نياز، پشتيباني وتداركات مستقر در هر حوزه انتخابيه و امثالهم مي باشد.

- طبيعي است كه عوامل زيادي مؤثر بر صحت و دقت اين عدد مي‌باشد.

از اين دست مي‌توان به: جابجايي به دلايل مختلف از جمله: سفرهاي تفريحي، زيارتي،‌كاري و يا نقل و انتقال و مهاجرت به دليل شغل،‌مسكن، تحصيل و كار اشاره نمود.

از ديگر عوامل عدم دقت اين عدد تعيين حدود جغرافيايي مختلف در بررسي ان است مثلاً از نظر مركز آمار منطقه 20 تهران جزء شهر ري نيست و جزء تهران است و حال آنكه از نظر رأي گيري شهرستان ري با توابع مربوطه يكجا محاسبه مي شود و يا محاسبه شميرات جزء منطقه يك تهران و امثالهم .

- در انتخابات اخير، در سطح استاني "صرفاً در دو استان" در كل كشور، آمار زايد بر واجدين شرايط داشته ايم:‌ استان يزد (0.08%) (هشت صدم درصد) و استان مازندران (0.24%) (24 صدم درصد) در استان بزد 70 هزار دانشجو مشغول به تحصيل است و حدود 16000 سرباز در پادگانهاي آن مشغول خدمتند و ما زندران نيز از جمله استانهاي توريستي و مقصد بسياري از مسافران است. حال آنكه دراستان يزد 515 نفر و در استان مازندران هم 4598 نفر بيشتر از واجدين شرايط، رأي داده اند.

- در 50 شهر در كل كشور آمار رأي دهندگان بيشتر از تعداد واجدين شرايط است. جالب اينجاست كه جمع آرا زائد بر واجدين شرايط در 48 شهرستان (غير از شهرستانهاي تهران) برابر با 184734 نفر و جمع آراء زائد بر واجدين شرايط شهرستان شميرانات- به تنهايي- 295799 نفر مي باشد و اكثريت آراء ريخته شده در صندوق هاي شميرانات به صورت قاطع به نفع آقاي موسوي بوده است (در حالي كه حتي در برخي از آن 48 شهرستان نيز آراء آقاي موسوي بيشتر است)

- شهر ري 218% مشاركت داشته و مورد اعتراض آقايان واقع شده حال آنكه شميرانات 800% مشاركت داشته و مورد اعتراض واقع نشده! (گرچه علاوه بر تمام علتهاي اشاره شده سفرهاي زيارتي به روي و سفرهاي سياحتي به فشم، ميگون و لواسان از عوامل اين موضوع است)، "اين افزايش مشاركت در دوره هاي قبل نيز سابقه داشته است."

- اگر ضريب افزايش مشاركت در انتخابات (از 60درصد به 85 درصد) به مقياس انتخابات دوره نهم مورد محاسبه قرار گيرد بايد در اين دوره در بيش از 100 شهر افزايش مشاركت داشته باشيم كه اينطور نيست.

- جالب آنكه حتي يك شكايت رسمي در اين رابطه از كانديداها واصل نشده است، گرچه از باب احتياط كليه موارد مورد بررسي شوراي نگهبان قرار گرفته است.

9- طبق قانوني شعب سيار مخصوص نواحي صعب العبور و كوهستان ياست، مگر اين نواحي در اين دوره افزايش داشته است، كه صندوق هاي سيار افزايش يافته؟

- اين موضوع با قانون مطابقت ندارد، حسب ماده 50 قانون انتخابات رياست جمهوري علاوه بر نواحي صعب العبور و كوهستاني، ‌در نقاطي كه تشكيل شعب اخذ رأي و ثبت نام مقدور نيست و همچنين در جاهايي كه هيأت اجرايي تشخيص دهد، ‌مي توان شعب سيار تشكيل داد. فلذا در مناطقي مانند "پادگان ها"، "بيمارستانها"، "زندانها" و يا اماكني كه تشكيل صندوق ثابت در آن مقدور نيست، مي توان صندوق سيار ايجاد نود. ضمن اينكه بسياري از صندوق هاي سيار به عنوان "صندوق كمكي جهت كاهش حجم صندوق هاي ثابت" استفاده مي شود؛ فلذا اينكه گفته اند: صندوق سيار مخصوص مناطق بد آب و هوا يا كوهستاني است، فقط اشاره به بخشي از قانون است و نه همه آن.

10- نتايج اوليه انتخابات خيلي سريع اعلام شد و پس از اعلام اوليه، يك وقفه طولاني در اعلام نتايج نهايي به وجود آمد.

- گرچه عمليات تجميع به صورت رايانه اي انجام مي شد، معهذا حسب نظر شوراي نگهبان ملاك، "شمارش دستي" بود.

- مرحله اول اعلام نتايج بوسيله اعلام آنلاين نتايج شعب از سر صندوق ها (فرم 22) به وزارت كشور بود كه از زماني كه تعداد آراء به حدود 5 ميليون رأي رسيد آغاز شد و تا حدود صبح ادامه داشت، اما مرحله دوم با استفاده از نتايج تجميع در شهرستانها (فرم 28) بود كه با توجه به لزوم تأييد هيأت نظارت و فرمانداري ها طبعاً كندي ملايمي را نسبت به مرحله قبل ايجاد نمود كه حدوداً تا ساعت 16 ادامه داشت.

11- افزايش يكنواخت درصد آراء نامزدها از زمان اعلام اوليه تا اعلام نتايج قطعي

- در اين دوره با توجه به انتقال آنلاين فرم هاي 22 از سر صندوق ها به وزارت كشور، بدون لحاظ مرزهاي جغرافياي استاني، هر صندوقي كه شمارش آراء در آنجا خاتمه مي يافت (از بندرعباس يا تبريز يا مشهد يا يزد...)، آمار خود را مستقيماً به وزارت كشور ارسال مي نمود و چون اين روال از همه شهرها و شهرستانها به صورت متمركز انجام مي شد،‌نتيجتاً آمار اعلامي ميانگين و برآوردي از كل كشور بود و گرايشات سياسي استاني در آن تأثير نداشت و اين روال تا پايان شمارش ادامه داشت.

12- يك دست بودن كادر اجرا ونظارت

- كادر نظارت واجرا (مأموريت شوراي نگهبان و وزارت كشور) كسر بسيار كوچكي از جمعيت انبوه مجري انتخابات در سراسر كشور مي باشند. هيأت هاي اجرايي، كادر اجرايي مدارس با تغييرهاي اندك نسبت به كل، از ابتداي انقلاب در صندوق ها حاضر بوده اند. اين افراد از گرايش هاي مختلف سياسي مي باشند كه تنها وجه مشترك آنها معتمد محلي بودن، مي باشد فلذا اتهام يكدستي اولاً) صحت ندارد (حتي در شوراي نگهبان نيز گرايشات متفاوت وجود دارد) ثانياً ساز و كارهاي مؤثر بر روند انتخابات، مانع از تخلفات احتمالي مي باشد، ثالثاً چرا در شكايت كانديداهاي معترض، ‌مصاديق تخلف در صندوق ها اين قدر كم است؟ (كمتر از 10%)

13- با توجه به كامپيوتري بودن جريان رأي گيري به راحتي با دستكاري در نرم افزارها امكان تقلب ميسر بوده است.

- با وجود آنكه در اين دوره از انتخابات براي اولين بار در كشور در 3 مرحله شامل (1) ثبت نام نامزدها، (2) ثبت نام رأي دهندگان و چك كد ملي آنها (3) تجميع آراء و فرستادن نتايج صندوق مستقيماً به ستاد انتخابات وزارت كشور، از سيستم رايانه اي استفاده شد، معهذا شوراي نگهبان با توجه به برخي ضعفها‌و عدم وجود بستر فني و قانون كافي، ملاك سنجش انتخابات را "شيوه دستي" تشخيص داده و در تمام مراحل پا به پاي سيستم رايانه اي مراحل دستي نيز صورت پذيرفت و اتفاقاً اين تدبير نظارت دوگانه و مضاعفي را بر صحت جريان انتخابات در كشور حاكم ساخت.

14- پرداخت سود سهام عدالت، افزايش حقوق بازنشسته ها، سفرهاي استاني و... تخلفاتي است كه بايد براساس آن انتخابات باطل شود.

- موارد ياد شده جزء برنامه كاري دولت بوده و براساس وظائف ذاتي دولت انجام شده است كه اتفاقاً عدم انجام آنها مي تواند تخلف محسوب شود و نه انجام آنها.

- بر فرض (محال) صحت اين شبهات، چطور اين موارد تا روز انتخابات مؤثر نبود و مانع حضور رقيبان در انتخابات نشد؟ تا بعد از ظهر انتخابات كه آقاي خاتمي به آقاي موسوي تبريك گفت، مؤثر نبود؟ و تا 11 شب روز جمعه كه آقاي موسوي خبر از پيروزي موهوم خود و اعلام روز جشن نمود،‌ مؤثر نبود؟ اما پس از مشخص شدن نتايج دليل فساد و ابطال انتخابات شد؟!

- چنانچه آقاي موسوي و غائلين به اين تخلف، به اين روند اعتراض دارند، بايد با پيگيري از نهادهاي قانوني، قانوني را بگذارند كه براساس آن دولت مثلاً از يك سال قبل از انتخابات نبايد به ارائه خدمات خاص( مانند افزايش حقوق، پاداش، افتتاح پروژه هاي استاني و ...)‌مبادرت ورزد.

15- به شكايت ستادهاي انتخاباتي نامزدهاي معترض رسيدگي نشده است ودر صورت رسيدگي نتيجه انتخابات معكوس مي‌شد

- اگر همه استدلالهاي مطرح شده درخصوص صحت انتخابات را كنار بگذاريم، كليه شكايات واصل شده از سوي نامزد دوم انتخابات (آقاي موسوي)‌بالغ بر 390 مورد مي گردد، حال اگر هر مورد شكايت را يك شعبه يا صندوق تعبير كنيم (درحالي كه 390 صندوق با 390 مورد فرق دارد)، اعتراضات وارده حتي 1% كل صندوق ها هم نمي شود (كل صندوق هاي اخذ رأي بالغ بر 45713 مي شود كه 1درصد آن برابر با 457 صندوق خواهد شد)‌كه با توجه به ميانگين تعداد رأي 861 براي هر صندوق، برض اثبات همه مدعا تعداد آرائ صرفاً حدود 335 هزار رأي خواهد شد كه مطلقاً در نتيجه آراء با فاصله 11 ميليوني دو نامزد اول مؤثر نخواهد بود.

16- اكثر نمايندگان كانديداها در سراسر كشور از شعب اخراج شده‌اند.

- جمع كل شكايات آقايان موسوي، رضايي و كروبي در خصوص اخراج نمايندگان خود 90 مورد بوده است (رضايي: 3 موسوي: 73 كروبي: 14)‌ كه به تمام اين شكايت ها در همان روز به صورت ميداني رسيدگي شد و مشخص شد تمام موارد- بدون استثناء- گزارش شده مربوط به مواردي است كه نماينده كانديدا برخلاف قانون فاقد كارت و معرفي‏نامه از فرمانداري است.

- در تمام كشور صرفاً با 5 نماينده كانديدا متخلف كه موارد مندرج در قانون حضور نمايندگان كانديداها را رعايت نكرده بودند تذكر و برخورد قانوني صورت گرفته است.

17- به صندوقها تعرفه داده نشده است و رأي دهندگان نتوانستند رأي خود را به صندوق بياندازند.

- اين ادعا با ادعاي چاپ و توزيع بيش از حد تعرفه در شعب مغايرت است، با اين حال با توجه به گزارشات دقيق واصله، در هيچ شعبه اي در سرتاسر كشور،‌ روند اخذ رأي تعطيل نشده است و صرفاً در چند صدوق معدود در كل كشور، رأي دهندگان براي دقايقي با توقف اخذ رأي روبرو شده اند كه به محض انتقال از تعرفه جديد روند اخذ رأي در آن شعب ادامه يافته است. كه اين ميزان با توجه به وسعت سرزميني كشور كاملاً قابل قبول است.

- همه شكايات مطروحه از سوي آقايان (موسوي، رضايي و كروبي) صرفاً 51 صندوق بوده است كه بررسي انجام شده حاكي از تأييد موارد مورد اشاره در قسمت نخست مي باشد.

شهیدندا اغاسلطان

تولد --------------------------------------------------- بهمن ۱۳۶۱

فدا شدن -------------------------------------------۳۰ خرداد ۱۳۸۸

 

تهران ، امیر آباد تهران (خیابان کارگر شمالی)

ندا آقا سلطان ( بهمن ۱۳۶۱-۳۰ خرداد ۱۳۸۸ )‌ در جریان اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ در روز شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ (۲۰ ژوئن ۲۰۰۹) در محلهٔ امیر آباد تهران (خیابان کارگر شمالی، تقاطع خیابان شهید صالحی و کوچهٔ خسروی) به ضرب گلوله کشته شد. آرش حجازی پزشک و نویسنده‌ای که شاهد ماجرا بوده و تلاش ناموفقی برای جلوگیری از خون ریزی و مرگ او انجام داده بود، عامل قتل ندا سلطان را یکی از موتورسواران شبه نظامی بسیجی می‌داند که برای مدت کوتاهی توسط مردم معترض دستگیر شده‌است. انتشار فیلم کوتاهی از لحظات جان سپردن وی بازتاب‌های فراوانی در رسانه‌های جهان به‌دنبال داشت.  این واقعه در پی آنچه عفو بین الملل «چراغ سبز علی خامنه‌ای در نماز جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ به نیروهای سپاهی، بسیجی و انتظامی برای سرکوب معترضین» می‌خواند، اتفاق افتاد.

«ندا» در خارج از ایران و در ایران، بعنوان سمبل ندای اعتراض ایرانیان و ندای آزادی خواهی ایرانیان و سمبل صدای اعتراض دمکراسی خواهان در این اعتراضات شناخته می‌شود. شاهدان عینی عنوان کرده‌اند که قاتل ندا یکی از لباس شخصی‌ها و بسیجی‌ها بوده‌است که توسط مردم در محل بازداشت شده و حتی به قتل اعتراف کرده‌است، البته وی گفته‌بوده‌است که‌ «نمی‌خواسته‌است او را بکشد». جمهوری اسلامی در پی تحت فشار گذاشتن خانواده ندا، از آنها خواسته‌است به محل دیگری منتقل شوند.

 

شرح زندگی

ندا آقا سلطان در تهران بدنیا آمد. او فرزند دوم از خانواده بود، پدرش کارمند شهری با در آمد متوسط و مادرش خانه دار بود. پس از تحصیل فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد تهران، او تصمیم گرفت در صنعت توریسم فعالیت کند. به همین دلیل او کلاس‌های خصوصی زبان ترکی پرداخته و قصد داشت به عنوان راهنمای تورهای مسافرتی مشغول به کار شود.

 

قتل

 ندا آقا سلطان لحظاتی پیش از جانسپاری

روزنامه تایمز نیز از قول پناهی معلم موسیقی آقا سلطان می‌نویسد که او و ندا به قصد شرکت در تظاهرات میدان آزادی در روز ۳۰ خرداد به سمت تظاهرات با ماشین در حرکت بودند. بگفته پناهی با اینکه آقا سلطان فعال سیاسی نبود، ولی نسبت به نتیجه انتخابات ناراحت بود. دوستانش به او اصرار کرده بودند که در خانه بماند ولی او پاسخ داده بود که از مرگ نمیترسد: «نگران نباشید، فقط یک گلوله‌است و پس از آن همه چیز تمام می‌شود».

آرش حجازی، پزشک و نویسنده ایرانی که شاهد وقوع ماجرا بوده‌است و تلاش ناموفقی برای جلوگیری از خونریزی و مرگ ندا سلطان داشته، عامل قتل را موتور سواران بسیجی میداند. به گفته وی، هنگام مشاهده یکی از اعتراضات، ناگهان پلیس ضد شورش اقدام به پرتاب گاز اشک آور به سمت معترضین می‌کنند و موتورسواران نیز به سمت معترضان یورش می‌برند و پس از شنیدن صدای تیراندازی، متوجه اصابت گلوله به ندا آقا سلطان می‌شود. ندا سلطان که برای لحظه‌ای با ناباوری خونریزی خود را مشاهده میکند، تعادل خود را از دست داده و بر زمین می‌افتد. تلاش حجازی برای جلوگیری از خونریزی مجروح در ناحیه اصابت گلوله که به گواه او از روبرو شلیک شده و کمی پایینتر از ناحیه گردن بوده، نتیجه نداده و ندا آقا سلطان در کمتر از یک دقیقه جان می‌سپارد. او ابتدا بر این باور بوده که تیراندازی از پشت بام خانه‌ای صورت گرفته‌است، اما پس از آن که می‌بیند، مردم اقدام به دستگیری ضارب کرده‌اند، به این موضوع پی می‌برد که یکی از موتور سواران بسیج، آتش گشوده‌است. حجازی می‌گوید که مردم برای مدت کوتاهی شخص موتور سوار را دستگیر و خلع سلاح کرده و کارت عضویت بسیج وی را از او اخذ می‌کنند و اقدام به گرفتن عکس از او می‌نمایند. ضارب در میان جمعیت خشمگین فریاد می‌زند که «من نمیخواستم او را بکشم». معترضان نمی‌دانستند با او چه کنند، چراکه تحویل او به پلیس را بی فایده دانسته و بعلاوه بیم داشتند که خود بازداشت شوند، بنابراین پس از گرفتن عکس و کارت بسیج ضارب، او را رها می‌کنند. حجازی که دانشجوی یکی از دانشگاههای جنوب انگلستان است و پس از این رویداد به انگلستان رفته‌است، معتقد است که به علت در میان گذاشتن اطلاعات در مورد قتل ندا سلطان، بازگشت دوباره او به ایران بسیار مخاطره آمیز خواهد بود.

کاسپین ماکان، (بگفته بی بی سی فارسی نامزد ندا آقا سلطان، بگفته خبرگزاری آسوشیتدپرس نامزد ندا آقا سلطان) ماجرا را در مصاحبه با بی‌بی‌سی فارسی اینگونه بیان کرده‌است:

وقتی که این اتفاق افتاد، ندا از درگیری‌ها دور بود، یعنی در خیابان‌های فرعی نزدیک امیرآباد بود. حدود یک ساعتی با استاد موسیقی اش در ماشین پشت ترافیک نشسته بود، از گرما و خستگی کلافه و از ماشین پیاده می‌شود. اما براساس تصاویری که مردم ارسال کرده‌اند، احتمالا نیروهای لباس شخصی و بسیجی در تیراندازی با نشانه گیری به قلبش می‌زنند... چند دقیقه بیشتر طول نکشید، بیمارستان شریعتی نزدیک بود، حاضران سعی می‌کنند ندا را با اتومبیل به اورژانس ببرند اما قبل از انتقال به بیمارستان، او در دست استاد موسیقی اش جان می‌دهد... جسدش را دیروز با زحمت زیاد توانستیم تحویل بگیریم. البته جسد ندا در پزشکی قانونی تهران نبود، در پزشکی قانونی خارج از تهران بود. مسئولان پزشک قانونی خواستند که بخش‌هایی از بدنش از جمله قسمتی از استخوان رانش را بگیرند، پزشکی قانونی نگفت برای چه کسی اعضا را می‌خواهد استفاده کند، هیچ توضیحی در این زمینه داده نشد. خانواده موافقت کرد برای اینکه زودتر جسد را تحویل بگیرند، چون ممکن بود همین موضوع باعث تعویق تحویل جسد بشود. جسد را در قطعه‌ای از بهشت زهرا یک شنبه ۳۱ خرداد هنگام عصر دفن کردیم، البته کسان دیگری هم که در درگیری‌ها کشته شده بودند را هم آنجا آورده بودند، انگار منطقه از پیش برای این افراد تعیین شده بود... مقامات امنیتی ایران طی حکم‌های مختلف به بیمارستان‌ها، کلینیک‌ها و جراحان و پزشکی قانونی عنوان کرده بودند که نباید گواهی فوت براثر شلیک گلوله باشد، مسلما به این دلیل که در آینده شکایت بین المللی توسط خانواده‌ها به عمل نیاید . البته من هنوز برگه ترخیص ندا را ندیده‌ام اما در چند روز آینده از پدرش برگه را می‌گیرم.

ماکان همچنین در مصاحبه با بی بی سی فارسی عکس‌هایی که گفته میشود خانم آقا سلطان را قبل از درگیری در تظاهرات نشان میدهد را تکذیب کرده و میگوید: «به نوعی به نظر می‌رسد طرفداران آقای موسوی ندا را به او ربط داده‌اند. اما این طوری نیست. ندا فوق العاده به من نزدیک بود، ندا هرگز طرفدار هیچ یک از این دو گروه نبود، ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه.»

 

روایت دیگر

از طرف دیگر خبرگزاری آسوشیتدپرس روایت دیگری را از ماکان ذکر کرده که در آن صحبت از «قصد آقاسلطان برای پیوستن به تظاهرات» کرده و علی رغم تلاش ماکان برای منصرف کردن آقا سلطان، او به تظاهرات با هدف بدست آوردن مردمسالاری و آزادی برای مردم ایران رفته‌است.

 

خاکسپاری و مراسم یادبود

بگفته کاسپین ماکان، نامزد ندا آقا سلطان، «دوشنبه یکم تیرماه ساعت دو ونیم قرار بود در مسجدی در خیابان شریعتی بالاتر از سید خندان مراسمی داشته باشیم، اما بسیجیان و مسئولان مسجد اجازه برگزاری ندادند، چون به نظرشان هرج و مرج می‌شود و نمی‌خواهند درگیری به وجود آید. چون می‌دانند که ندا مظلومانه رفت و می‌دانند که همه مردم در ایران و خارج از ایران متاسف شدند، و شاید پیش بینی می‌شد جمع کثیری از مردم حاضر شوند، به هر صورت فعلا اجازه برگزاری هیچ مراسم عمومی را نداده‌اند» .در روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ مراسم گرامیداشت ندا با حضور هزار نفر در میدان هفت تیر برگزار شد حدود ۵۰۰ نفر از افراد گارد ضد شورش و بسیج میدان را محاصر کرده بودند گروهی از راننده گان عبوری نیز با به صدا درآوردن بوق اتومبیل خود با تظاهرات کنندگان ابراز همبستگی کردند.۶۰ نفر ازاین افراد دستگیر شدند

به نوشته گاردین دولت ایران برای جلوگیری از مراجعه مردم به منزل وی و تسلیت گفتن به خانواده او همچنین جلوگیری از تجمع، خانواده ندا را وادار به خروج از منزل و انتقال به مکان دیگری کرده‌است. خیابان محل سکونت وی نیز تحت کنترل پلیس است.

 

ریختن آشغال در محل قتل ندا آقا سلطان

آرش حجازی، پزشکی که سعی کرد ندا آقاسلطان را نجات دهد، می‌گوید که شاهد بوده یک ماشین حمل زباله بر روی گل‌هایی که مردم بعداً در محل قتل ندا آقا سلطان گذاشته بودند، آشغال خالی کرده‌است.

 

بازتاب

 واقعه قتل ندا آقاسلطانی و فیلم چگونگی واقعه در محافل غرب بازتاب گسترده‌ای داشته‌است. باراک اوباما با دیدن فیلم قتل ندا آقا سلطان در کاخ سفید، به خبرنگاران گفت که دل او با دیدن فیلم «شکسته شد». او افزود «ما زنان شجاعی را مشاهده کرده‌ایم که در برابر سبعیت و تهدیدها ایستادگی کرده‌اند، و تصویر آزاردهنده زنی را دیده‌ایم که در خیابان تا حد مرگ خونریزی کرد.» برای چندین روز شبکه‌های تلویزیونی عمده آمریکا به طور دائم تصاویر ویدیویی لحظه جان دادن ندا آقا سلطان را پخش نمودند.  هنرمندان نیز به این اتفاق واکنش نشان دادند از جمله پرترهٔ تیم اوبرایان که لحظهٔ فوت وی را به تصویر کشید  و آهنگ شاهین نجفی در وصف مرگ ندا آقاسلطان.

سید احمد خاتمی عضو هیئت رئیسه مجلس خبرگان و امام جمعه موقت تهران نیز در نماز جمعه پنجم تیر به این موضوع اشاره کرد و آن را کار اغتشاش‌گران دانست: «در اغتشاشات اخیر، یک خانم کشته شد، اوباما برایش اشک تمساح ریخت و غرب معرکه گرفت. هر عاقلی که فیلمش را ببیند متوجه می‌شود کار خود اغتشاش‌گران است. به‌گونه‌ای که از جایی که ماشین این خانم هم پارک شده است عکس گرفته‌اند. این خانم در کوچه خلوت بوده است. در کوچه خلوت که نمی‌کشند، دستگیر می‌کنند. معلوم است که اگر کار نظام بود، در خیابان برخورد می‌کرد».

مزار گلباران شده ندا جان

 

تجمعات در بهشت زهرا و همدردی مردم

مردم ایران در واکنش به این قتل فجیع دسته دسته جهت اعلام انزجار از کشتار مردم بیدفاع توسط حکومت بر سر قبر ندا حاضر شده و گل میگذارند. محل دفن ندا در گورستان بهشت زهرا قطعه ۲۵۷ ردیف ۴۱ شماره ۳۲ است.

 

پیگیری قتل توسط عبادی

شیرین عبادی اعلام کرد که مسئله قتل ندا را پیگیری حقوقی خواهد کرد. وی تاکید کرد که حتی اگر ندا در تظاهرات حضور هم داشته، نیروهای امنیتی حق قتل وی را نداشته‌اند.

 

زندگینامه هیتلر




بيستم آوريل ۱۸۸۹ ٬دريك غروب بهارى در منطقه سرسبز باواريا ( مرز ميان آلمان و اتريش) ، آلويس و كلارا صاحب فرزندى شدند
كه نامش را آدولف گذاشتند.آلويس هيتلر كارمند اداره گمرك بود و به همين جهت دوست داشت كه پسرش نيز راه او را ادامه دهد وكارمند شود. از اين رو با آنكه درآن زمان در وضعيت مالى بدى قرار داشت پسرش را براى تحصيل به مدرسه فرستاد اما آدولف نمى خواست كارمند شود. او كارمند شدن را همتراز اسارت مى دانست و از اينكه بله قربان گوى كس ديگرى باشد متنفر بود. به همين جهت با آنكه پدرش سخت مخالف بود به هنر نقاشى روى آورد. ديرى نپاييد كه نخست پدر و سپس مادرش را از دست داد و او مجبور شد كه براى ادامه زندگى به تنهايى به وين، پايتخت بزرگ و ثروتمند آن زمان اروپا ، گام بگذارد. او در آنجا روزگار سختى را پشت سر گذاشت. در سال 1914 يعنى درست در سالى كه جنگ اول جهانى رخ داد به آلمان هجرت كرد و چون تعصبات ملى قويى داشت به جبهه اعزام شد و آن طور كه دوستانش مى گويند رشادتهاى زيادى از خود نشان داد تا آنجا كه به مدال صليب شجاعت كه تا آخر عمر با افتخار به گردن مى آويخت نائل گشت.به سبب جراحتهاى جنگ در بيمارستان بسترى بود كه خبر شكست آلمان را به گوشش رساندند. اين تلخ ترين خبرى بود كه تا آن زمان شنيده بود و او را منقلب نمود.او سياستمداران را مسببين اصلى اين شكست مى دانست و به همين جهت بود كه نسبت به حكومتى كه آنان بنام جمهورى وايمار تشكيل دادند هيچگاه خوشبين نبود.

پس از جنگ او در قسمت تبليغات ارتش به كار مشغول شد تا زمانيكه وارد حزب كارگران آلمان گشت. اين همان حزبى است كه بعدها بنام حزب ناسيونال سوسياليسم آلمان بزرگترين حزب آلمان گرديد.حزب كارگران حزبى كوچك و متشكل از نهايتا 10 عضو و تعدادى هوادار بود. اما با مديريت، فعاليت و كوششهاى آدولف هيتلر و همچنين ابداعاتش از قبيل ساختن پرچم و سرود براى حزب و نيز برگزارى جلسات حزبى در اماكن مطرح و همچنين تاسيس روزنامه برا ى حزب رفته رفته تبديل به حزبى بزرگ شد تا آنجا كه دست به يك كودتا زدند كه بعدها بنام كودتاى آبجوفروشى مشهور شد. كودتايى كه در آن هيتلر و ديگر افراد حزب بر عليه دولت جمهورى براه انداختند. اما به سبب خامى او و همكارانش در اين راه با شكست مواجه شدند و نه تنها همگى را به زندان افكندند بلكه حزب تعطيل و غير قانونى اعلام و از هرگونه فعاليتى منع گرديد. هر كس ديگرى بود دست از كار مى كشيد و يا حداقل در زمانى كه در زندان بود حركتى نمى كرد اما اين شخصيت خارق العاده دست به يكى از بزرگترين اعمال خويش زد... نوشتن كتاب نبرد من .
كتاب نبرد من بعدها بعنوان كتاب مقدس نازيها ( اعضاء حزب ناسيونال سوسياليسم ) درآمد كه در آن ريشه هاى فكرى رايش سوم بيان گرديده است. رايشى كه بزرگترين امپراتورى آلمان لقب گرفت.پس از آزادى او با دولت توافق نمود كه بر عليه آنان حركتى انجام ندهد و اينچنين بود كه بار ديگر حزب را رو به جلو به پيش راند.حزب نازى به علت نبوغ سياسى هيتلر به سرعت حزب اول آلمان شد و در پارلمان اكثريت كرسيها را به خود اختصاص داد بطوريكه هرمان گورينگ يكى از نزديكترين ياران هيتلربه عنوان رئيس پارلمان انتخاب گرديد.سرانجام در 30 ژانويه 1933 ژنرال هيندنبورگ رئيس جمهور سالخورده آلمان آدولف هيتلر را به عنوان صدراعظم آلمان برگزيد و اين لحظه تاريخى آغاز رايش سوم مى باشد.هيتلر پس از به قدرت رسيدن به سرعت وضع اقتصادى آلمان را بهبود بخشيد و با اينكه در پيمان ورساى آلمان حق داشتن نيروى نظامى را نداشت با نيرنگ يك نيروى نظامى براى آلمان آفريد كه تا آن زمان بى سابقه بود.پس از آن اتريش را الحاق خاك آلمان كرد.اتريش پس از جنگ اول جهانى بسيار ضعيف شده بود و هيچ نشانى از شكوه و عظمت گذشته را نداشت ، به همين سبب مردم مشتاقانه به الحاق كشورشان به آلمان قدرتمند راى مثبت دادند. اين واقعه به آنشلوس معروف است


بدين ترتيب هيتلر در 14 مارس 1938 پيروزمندانه و در حالى كه به ابراز احساسات مردم كه مشتاقانه براى ديدنش صف كشيده بودند پاسخ مى گفت وارد وين ، شهرى كه روزگارى در آن زندگى سختى را سپرى كرده بود ، گرديد. پيمان ورساى يكى از ذلت بارترين پيمانهايى بود كه پس از جنگ اول جهانى و در پى شكست آلمانها بر ملت آلمان تحميل گرديده بود و هيتلر سوگند خورده بود كه اين پيمان را براندازد. از جمله مفاد اين پيمان دادن سرزمينهايى از آلمان به لهستان بود و چون آلمانيها، لهستانيها را ملتى پست تر از خود مى دانستند اين امر برايشان بسيار گران مى آمد. بدين سبب به دستور هيتلر در سپيده دم اول سپتامبر 1939 لشكريان قدرتمند ورماخت (ارتش آلمان ) مانند سيل از مرز لهستان عبور كردند و از شمال و جنوب و مغرب به سوى ورشو پيش راندند. انگلستان و فرانسه كه در آن زمان جزو هم پيمانان لهستان بودند، پس از اين واقعه به آلمان اعلام جنگ كردند واين آغاز جنگ دوم جهانى، بزرگترين جنگ تاريخ بشرى ، بود.نبوغ نظامى هيتلر به صورتى بود كه همه جهان را به شگفتى واداشته بود. با تدابير نظامى اين مرد لهستان، دانمارك، نروژ،هلند ، بلژيك و سپس فرانسه به سرعت به اشغال نيروهاى آلمانى درآمد.هيتلر انگلستان را جزء لاينفك تمدن اروپا مى دانست و در هر لحظه از جنگ براى صلح با انگلستان اقدام مى كرد اما انگليسيها كه مردمى متكبر بودند حاضر به صلحى كه كمتر از تسليم نبود نمى شدند و تا آخرين نفس دلاورانه با آلمانها جنگيدند.هيتلر كه نه مى خواست انگلستان را از بين ببرد و نه مى خواست قدرت ارتش خود را كاهش دهد از ادامه جنگ در غرب منصرف شد و رويش را به طرف شرق ، يعنى روسيه ، برگرداند.در ساعت 3:30 بامداد 22 ژوئن 1941 ارتش آلمان طى عملياتى موسوم به بارباروسا به روسيه شوروى حمله كردند. در ابتدا سرعت ارتش بسيار بالا بود و در همان آغاز عمليات قسمتهاى بسيارى از خاك روسيه را به تصرف خود درآوردند.هيتلر و ساير فرماندهانش اينچنين مى پنداشتند كه كار روسيه تا قبل از پائيز به اتمام خواهد رسيد و همين ، بزرگترين اشتباه ، او بود.در زمستان سرد آن سال روسيه، ارتش آلمان ، بعلت نداشتن تجهيزات كافى براى نبرد زمستانى با آنكه تا دروازه هاى مسكو رسيده بود، بعلت مقاومت سرسختانه مردم و ارتش روسيه، مجبور به عقب نشينى شد و اين آغاز پايان بود.پس از ورود آمريكا به جنگ جهانى دوم كه توسط ژاپن صورت گرفت ، روح تازه اى در قواى متفقين دميده شد و جنگ وارد مرحله جديدى گرديد. سرانجام با توافقى كه توسط سران سه كشور انگلستان،روسيه و آمريكا يعنى چرچيل، استالين و روزولت انجام گرفت ، متفقين از شرق و غرب به سمت آلمان يورش بردند و توانستند ارتش آلمان را به زانو درآورند.هيتلر تا دقايق آخر مقاومت كرد و چون ديگر هيچ نيرويى براى جنگيدن نداشت براى آنكه جسدش به دست دشمنانش نيفتد دستور داد جسدش را بسوزانند و پس از اين دستور با شليك تپانچه به زندگى پر فراز و نشيب خود پايان داد.



یک نکته : اما جنگ جهانى دوم ، جداى از تبعات منفى ، آثار مثبتى نيز بر جاى گذاشت كه امروزه بشراز آنها بهره مند است. اصولا انسانها در مواقعى كه ضرورت ايجاد كند دست به كارهاى بزرگى مى زنند و رشد سريع علم و دانش بشرى و پيشرفت فوق العاده تكنولوژى كه به علت رقابت شديد نظامى بوجود آمد از جمله اين آثار است.از ديگر مواردى كه در دنياى پس از جنگ بوجود آمد و مستقيما به اين جنگ مربوط میشود مى توان از تشكيل سازمان ملل متحد، بوجود آمدن بلوك شرق و غرب و دو قطبى شدن جهان و دهها موارد ديگر را نام برد كه هنوز هم مى توانيم اين موارد را ببينيم.اما اگر هيتلر پيروز مى شد ما يقينا در دنياى ديگرى زندگى مى كرديم و شايد اين همه كشت و كشتارهايى كه پس از اين جنگ در سرتاسر جهان به بهانه هاى گوناگون شكل گرفته و مى گيرد بوجود نمى آمد............ و باز هم شايد ... شايد ايران خوشبخت تر از آنى كه هست مى بود.

انچه ازکوروش بایدبدانیم

 

کوروش بزرگ
شاه پارس، شاه انشان، شاه ماد، شاه بابل، شاه سومر و اکد
شاه چهار گوشه جهان
Pasargades winged man.jpg
دوران ۵۵۹-۵۲۹ پیش از میلاد.[۱] (۳۰ سال)
تاجگذاری انشان، پارس
زادروز ۶۰۰ یا ۵۷۶ پیش از میلاد
زادگاه انشان، پارس
مرگ ۵۲۹ پیش از میلاد
محل درگذشت سیردریا
آرامگاه پاسارگاد
پیش از کمبوجیه دوم
پس از کمبوجیه یکم
همسر کاساندان
دودمان هخامنشیان
پدر کمبوجیه یکم
مادر ماندانا
فرزندان کمبوجیه
بردیا
آتوسا
آرتیستون
رکسانا

کوروش ملقب به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (به پارسی باستان: ‎KU‎‎U‎‎RA‎‎U‎‎SHA‎) همچنین معروف به کوروش دوم نخستین پادشاه و بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش بمدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا سال ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد.

دربارهٔ کوروش تمام مورخین متفقند که شاهی بود با عزم و عاقل و رئوف که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل می‌شد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود.[۳] جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان می‌دهد.[۴] با پادشاهان مغلوب به اندازه‌ای مهربانی می‌کرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می‌نمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم می‌داشت. شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می‌آمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمی‌شد.  آنچه درباب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق‌العاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیده‌ای به‌کلی تازه به شمار می‌آمد. کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبه‌هایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده می‌شود، من کوروش شاه هخامنشی هستم. حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا می‌خواندند.

ایرانیان کوروش را پدر* و یونانیان او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند و در وی به چشم یک فرمانروای آرمانی می‌نگریستند.  یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار بشمار می‌آوردند ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

 

 

 

 
 
 
هخامنش
شاه پارس
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
چا ایش پیش
شاه پارس
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آریارامن
فرماندار پارس
 
کوروش یکم
شاه انشان
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آرشام
فرماندار پارس
 
کمبوجیه اول
فرماندار انشان
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ویشتاسپ
شاهزاده
 
کوروش دوم
شاه ایران
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
داریوش یکم
شاه ایران
 
کمبوجیه دوم
شاه ایران
 
بردیا
شاهزاده
 
آرتیستون
شاهدخت
 
آتوسا
شاهدخت
 
 
 


تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان (انزان) و عیلام (شمال خوزستان کنونی)، حکومت کرده بودند. کوروش دربارهٔ خاندانش، بر سفالینهٔ استوانه ای شکلی، محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است.

اینکه چه وقایعی روی داده که پارس‌ها عیلام را تسخیر نموده و شاخه‌ای از سلسلهٔ هخامنشی را در آنجا برقرار کرده اند، معلوم نیست. احتمال می‌رود که پس از آنکه آشور بنی پال در سال ۶۴۵ پیش از میلاد، دولت عیلام را منقرض کرد، پارس‌ها از فرصتی که در اثر جنگ بین آشور و ماد بدست آمده بود، استفاده کرده، پادشاهی جدیدی را در انشان تأسیس کرده باشند.

هخامنش سر سلسلهٔ این دودمان است که در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد، میزیسته است. پس از مرگ او، فرزندش چا ایش پیش به حکومت پارس و انشان (انزان) رسید. بعد از فوت او سلسلهٔ هخامنشی دوشاخه شده و کوروش یکم شاه انشان و عیلام و آریارامن شاه پارس شد. سپس پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه یکم شاه انشان و عیلام و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند.

کمبوجیه یکم با شاهدخت ماندانا، دختر ایشتوویگو (آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد، ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

داریوش بزرگ در کتیبه بیستون نیز این مطلب را تأیید می کند، زیرا شاه مزبور می گوید، من نهمین شاه از سلسلهٔ دوگانهٔ هخامنشی هستم. (با حذف ویشتاسب چون وی حکمرانی نکرده است).[۱۲]


[ویرایش] زادگاه و افسانهٔ زایش کوروش بزرگ

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتسیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و حسن پیرنیا و پرسی سایکس، افسانه زایش کوروش بزرگ را از هرودوت برگرفته‌اند.

[ویرایش] فرزندان

همسر کوروش بزرگ کاساندان بود. کوروش کاساندان را بسیار دوست می‌داشت و پس از مرگش در سراسر امپراتوری کوروش، مراسم سوگواری بر‌پاکردند.

پس از مرگ کوروش، فرزند ارشد او کمبوجیه دوم به سلطنت رسید. نام پسر کوچکتر کوروش بردیا بود.

کوروش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا (به اوستایی هئوتسه به معنی خوش اندام)، رکسانا (روشنک یا به اوستایی رئوخشنه) و آرتیستونه (آرتوستونه) بود.[۱۳]

آتوسا بعدها با داریوش بزرگ ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.[۱۴]

[ویرایش] غلبه بر مادها

گستره امپراتوری هخامنشیان در زمان کوروش بزرگ

پدران کوروش که از چند نسل قبل از وی در انشان پادشاه بودند، در طلوع قدرت ماد نسبت به پادشاه آن قوم اظهار تبعیت می‌کردند.

کوروش وقتی در سال ۵۵۹ پیش از میلاد در انشان به سلطنت نشست، خیلی زود ضعف و انحطاط دولت ایشتوویگو (آستیاک یا آژی دهاک) را دریافت و همین نکته او را به فکر توسعهٔ قدرت و خیال کسب استقلال انداخت. وجود نارضایتی های بسیار در طبقات مختلف، اعلام این طغیان را برای کوروش ممکن کرد. طوایف پارس و متحدان آنها که از طرز فرمانروایی پادشاه ماد ناراضی بودند، بزودی با کوروش همدست شدند.

در سال ۵۵۰ پیش از میلاد با قوت یافتن کوروش، ضرورت سرکوبی او قطعی‌تر گشت اما لشکری هم که خود ایشتوویگو جهت دفع او آورد، در نزدیک پاسارگاد بر پادشاه خود شورید و او را تسلیم کوروش کرد.[۱۵] نابونید پادشاه بابل در لوحه‌های بدست آمده، این واقعه را اینطور نوشته‌است، ایشتوویگو قشونی جمع کرده به جنگ کوروش رفت ولیکن قشون او یاغی شده و شاه را گرفته، تسلیم کوروش نمود. پس از آن کوروش همدان را تسخیر کرد و طلا و نقره و ثروت زیادی بدست او آمد و تمام این غنائم را به انشان برد.[۱۶]

پیوستن نیروهای ماد به کوروش نشان می‌دهد که جنگجویان ماد کوروش را همچون بیگانه‌ای تلقی نمی کردند و بخاطر انتساب وی از طریق مادرش ماندانا به خاندان ماد، سلطنت پادشاهی ماد را بنوعی حق و میراث او می‌دیده اند.

کوروش بعد از اسارت ایشتوویگو پدربزرگ خود با احترام رفتار کرده و حتی او را، در دنبال تسخیر سارد، بر لشکری که سواحل آسیای صغیر را مسخر کرد، فرماندهی داد.[۱۷]

[ویرایش] اتحاد سه دولت لیدی، بابل، مصر

تسخیر ماد باعث تشویش دول همجوار و غیر همجوار گردید. سه دولت نامی آنزمان یعنی لیدی، بابل و مصر داخل مذاکره شدند که در مقابل کوروش اتحاد سه گانه ای تشکیل دهند. بدین ترتیب کرزوس، پادشاه لیدی ، نابونید، پادشاه بابل نو و آماسیس دوم، پادشاه مصر علیه کوروش هم پیمان شدند.[۱۸]

[ویرایش] تسخیرامپراتوری لیدی و آسیای صغیر

کشور باستانی لیدی و پایتخت آن سارد

پادشاه لیدی (لیدیه) کرزوس بود. خواهر وی آریه نیس، با ایشتوویگو (آستیاک) ازدواج کرده و ملکهٔ مادها بود. کرزوس علاقهٔ فراوانی به توسعهٔ قلمرو خود داشت ولی دو سبب خاص او را در هجوم به کوروش تشویق می کرد، یکی به واسطهٔ اعتمادی بود که به نظر پیش گویان معبد، جهت پیروزی خود داشت و دیگری آنکه می‌خواست انتقام شوهر خواهر خود، ایشتوویگو (آستیاک) را از کوروش بگیرد.

پس از سقوط دولت بزرگ ماد، کرزوس در اندیشه فرو رفت که باید بجنگ تدافعی اکتفا کند یا به کوروش حمله برد، بالاخره بعد از مشورت با غیب گوها تصمیم به حمله گرفته شد و بنای تجهیزات را گذارده و با اسپارت داخل مذاکره شد و موافقت آنها را جلب کرد.

دولت بابل و مصر نیز چون از بزرگ شدن پارس سخت بیمناک بودند، مشغول به تجهیز کردن خود و آمادگی برای جنگ نمودند. سرانجام در سال ۵۴۹ پیش از میلاد، پادشاه لیدی به ایران حمله برده و ارتفاعات کاپادوکیه را که در قدیم پایتخت دولت قوی هیت ها بود، اشغال کرد. در پائیز آن سال جنگ سختی مابین لشکر لیدی و پارس روی داد. پادشاه لیدی به تصور اینکه پارسها جرئت تجاوز را در موقع زمستان، بخاک لیدی نخواهند داشت، قشون خود را مرخص کرد با این نیت که سال بعد قشون متحدین بابل و مصر هم خواهند رسید و کار پارس را خاتمه خواهند داد لیکن قشون ایران که تازه نفس و جوان بودند و تازه لذت فتوحات را کشیده بودند، از سرمای زمستان باکی نداشته تا سارد پایتخت لیدی پیش روی کردند و شاه لیدی، کرزوس مجبور شد، در نزدیکی پایتخت با آنها نبرد کند. دولت اسپارت که متحد لیدی بود، نتوانست بموقع قشونی برای کمک به لیدی بفرستد. در نهایت پایتخت لیدی سارد، به تصرف قشون ایران درآمد.

قبل از سقوط سارد کوروش به یونانیها تکلیف کرده بود که با او متحد شوند ولی آنها نپذیرفتند بنابراین پس از تسخیر لیدی دست کوروش باز بود که کار مستعمرات یونانی در آسیای صغیر را یکسره کند. در سال ۵۴۵ پیش از میلاد کوروش توانست، تمامی آسیای صغیر را به تصرف خود درآورد.

روایتی ازمرگ کوروش کبیر

مرگ کوروش در سال سی‌ام سلطنت او در حدود سال ۵۲۸ پیش از میلاد اتفاق افتاده‌است. روایات مختلفی دربارهٔ مرگ کوروش وجود دارد.

هرودوت می‌نویسد، راجع به در گذشت کوروش روایات مختلف است اما من شرحی را که بیشتر در نظرم معتبر می‌نماید نقل می کنم. کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ماساگت (ماساژت) تیره‌ای از سکاها که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند، به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد، میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کوروش باید از آن عبور می‌کردند. هنگامی که کوروش به این رودخانه رسید، تهم‌رییش (تومیریس) ملکهٔ سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کوروش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدیه و دائی مادر کوروش که تا پایان عمر، به عنوان یک مشاور به کوروش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. کوروش نظر کرزوس را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد، کشته شدن کوروش و شکست لشگریانش بود.

بروسوس (مورخ کلدانی) در ۲۸۰ پیش از میلاد آورده‌است که کوروش در جنگ با طوائف داهه (دها، یکی از عشایر سکایی) کشته شده‌است.

از قول کتزیاس پزشک دربار هخامنشی آمده‌است که کوروش در اثر جراحاتی که در جنگ با دربیک ها (به انگلیسی: Derbike) به او وارد آمده بود، کشته شده‌است. آنها فیلهایشان را رها کردند، اسب کوروش رم کرده و کوروش بر زمین افتاد. یکی از سربازان هندی که با دربیک ها متحد بودند، زوبینی به ران او انداخته‌است و کوروش را به خیمه‌اش بردند و او در اثر این زخم بعد از سه روز درگذشته‌است. [۲۶]

اینکه هر سه قوم یاد شده، در بالا از طوایف سکا ها بوده‌اند نشان می‌دهد که آخرین جنگهای کوروش با طوایف سکاها بوده‌است اما بعید بنظر می‌رسد که وی در این جنگها کشته شده‌باشد. مخصوصاً در روایت هرودوت بسیار بعید می‌رسد که باقیماندهٔ سپاه شکست خورده توانسته باشند، جسد بدون سر او را برای دفن به پاسارگاد بیاورند. طبق روایت‌های گزنفون و استرابون این جنگها به کشته شدن کوروش منجر نشده‌است و وی به مرگ طبیعی وفات یافته‌است. احوال زندگی کوروش از بسیاری جهات، در روایات مربوط به کیخسرو، در شاهنامه منعکس شده‌است و لااقل این نکته را تأیید می‌کند که در سنت‌های ایرانی، وی نیز مانند کیخسرو، باید به مرگ طبیعی وفات یافته‌باشد.  در هر حال راجع به پایان کارش، هیچ روایتی را از روی قطع بر روایت دیگر، نمی‌توان ترجیح نهاد.

استرابون جغرافیدان معروف می‌نویسد، سنگی بر آرامگاه بود که بر روی آن نوشته شده بود،

«ای رهگذر! من کوروش پسر کمبوجیه هستم. من شاهنشاهی پارس را بنیاد گذاشتم و فرمانروای آسیا بودم. بر این گور رشک مبر.»

ازادی درکیش زرتشت



ناجی یهودیان

Judaica.jpg

یهودیت(به عبری:יהדות،Yahedut) یکی از قدیمی ترین ادیان بشر است که به اعتقاد یهودیان توسط فرزندان ابراهیم از طرف خداوند آورده شده‌است. پیروان آن عموماً فرزندان قوم بنی اسرائیل هستند[۱]. این دین نخستین دین ابراهیمی و نیز توسط بسیاری، نخستین دین یکتاپرست به شمار می‌رود.[۲][۳] و کانون بیشتر متون و سنت‌های ادیان ابراهیمی می‌باشد و تاریخ،اصول و اخلاق یهودیت بر مذاهب مسیحیت،اسلام، بهاییت و بسیاری از مذاهب دیگر تاثیر بسزایی گذاشته‌است. یهودیت دارای تاریخ پیوسته‌ای بیش از ۳۳ قرن می‌باشد. بسیاری از قوانین مدنی و اصول و اخلاق اندیشه‌های سکولار غرب از جنبه‌ها و دیدگاه‌های یهودیت که مبنای مسیحیت بوده منشاییت میگیرند. پیروان یهودیت چه نو کیشان و چه افرادی که از نژاد یهود هستند یهودی خطاب می‌شوند. یِهود יְהוּדָה, واژه‌ای عبری است، به معنای ستوده و صفتی اکتسابیست که به ساکن یهودیه، قسمتی از سرزمین اسراییل که سبط یهودا بر آن زندگی می‌کردند، داده می‌شود ولی همچنین برخی معتقدند در گذشته، همه بنی اسرائیل را نیز به این نام خوانده‌اند.[۴] در ایران، از عنوان «جهود» و «کلیمی» یعنی پیرو موسی نیز برای نامیدن یهودیان استفاده می‌شود. پیروان یهودیت در بسیاری از کشورهای جهان ساکن هستند. جمعیت یهودیان جهان ۱۴ میلیون نفر، معادل۰٫۲۲٪ جمعیت جهان می‌باشد.[۵] ولی بعضی آمارها پیروان یهودیت را تا ۲۵ میلیون تخمین می‌زنند[۶]، حدود۵٫۴ میلیون نفر ساکن اسرائیل و۶٬۴۴۴٬۰۰۰ ساکن آمریکا و مابقی در اروپا، اقیانوسیه، قاره آمریکا، آفریقا ساکنند. یهودیان بیش از ۲۷۰۰ سال در ایران زیسته‌اند و اکنون حدود ۲۵٬۰۰۰ نفر از آنان، ساکن ایران هستند

سوشیانت

سوشینت یا سوشیانت یا سوشیانس (سودرسان، دانا) به عنوان رهایی بخش است که در دین زرتشت یا مزدیسنا منجی نهائی زمین بشمار می‌رود.كلمه «سوشيانس» كه از ريشه «سو» به معنی سودمند است، در اوستا سئوشيانت (Saoshyant) آمده و در پهلوی به اشكال گوناگونی چون: سوشيانت، سوشيانس، سوشانس، سوشيوس يا سيوشوس آمده است.

(به معنی «سودبخش» یا «سودرسان» و در معنای گسترده, «رهاننده» یا «رهایی بخش» است.) در گاهان این صفت چند بار برای زرتشت آمده؛اما در دیگر بخش‌های اوستا صفت یا عنوان هر یک از سه موعود زرتشتیان (اخوشیت ارت, اخوشیت نم, اَستَوت اِرِتَ) و بویژه سومین آنهاست که نام او «استوت ارت» (Astavt Eretah) است. (استوت ارت, هوشیدر و هوشیدر ماه)

در کتب قدیم زرتشتی آمده که با ظهور این صاحب‌زمان زرتشتی جهان پر از عدل و داد کند و نظم نوینی برپا شود و ظلم و ستم از بین می‌رود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در فروردین یشت، زامیادیشت، بندهش و جاماسب نامه از سوشیانت یاد شده و گفته شده که [[گرشاسب هم به عنوان یار سوشیانت ظاهر شده و در نوسازی جهان شرکت می‌کند.

در گاهان (گاتها) که سروده‌های خود زرتشت است و در آنها می‌توان باورهای وی را یافت اشاره چندانی به پایان جهان نشده است، اما چنین می‌نماید که در بندی از گاهان (یسنا ۴۳ بند ۳) سخن از مردی است که در آینده می‌آید و راه نجات را می‌یابد، همچنین در گاهان چند بار به واژه سوشینت بر میخوریم که در ادبیات بعدی زرتشت به صورت سوشیانس در آمده و منجی نهائی زرتشتی به شمار می‌آید.

خود زرتشت نیز به هنگام زندگی در پیرو باورانش، سوشیانت خوانده شده است هم چنین از  افزون بر تایید مطلب، سوشیانت بصورت جمع آورده شده است و این یعنی که تعداد سوشیانت ها یکی نیست : ((... کی مزدا سپیدهٔ رخشان پیروزی جهان را بر خواهد گرفت؟کی رخشندگی آفتاب دین همه جا را تابان خواهد ساخت؟ کی سوشیانت ها فراوانی و زیادگی خواهند یافت تا از پرتو کار و کردارشان، دین گسترده شود. اینک سوشیانتی برای آموزش مردم برپاست و منم، زرتشت که پیرو تو هستم ای اهورا.

نشانه های ظهورناجی زرتشت

در جاماسب‌نامه در این مورد آمده که: «آنگاه که زمان هشیدر فرارسد علاماتی پدید آید، نخست اینکه شب‌ها روشن‌تر از همیشه باشد. دوم اینکه ستاره هتورنگ جای خود را بگرداند و به سوی خراسان گراید. سوم اینکه مردمان به همدیگر نیک‌اندیش نباشند و درآمد آنان یکی از دیگری بیشتر باشد. چهارم اینکه مردمان پیمان‌شکن باشند و عهد را نپایند. پنجم اینکه فرومایگان زبردست گردند و نیکان و پرهیزگاران زیردست گردند. ششم اینکه نابکاران سرکار آیند و اهل دانش و خرد خانه‌نشین گردند. هفتم اینکه دیو آز ستمکارتر باشد. هشتم اینکه جادویی در آن زمان رواج یابد. نهم اینکه حشرات مضر و چهارپایان شروع به زیان رساندن کنند. دهم اینکه بدخواهان دین بهی و دشمنان ایران و مخالفانش شروع به تمسخر دانشمندان و روحانیون دین ایران گردند و آنان را کوچک شمارند. یازدهم اینکه دروغ و ناسزا افزونتر شود و راستی و درستی خوار شمرده شود. دوازدهم اینکه تابستان از زمستان بازشناخته نشود. سیزدهم اینکه مهر و دوستی و آشتی به کینه و دشمنی و ستیزگی برگردد و مردم در پی نابودی یکدیگر باشند. چهاردهم اینکه آنانی که در آن زمان زاینده شوند ناپاک‌تر و ستمکارتر باشند و مرگشان زودتر فرارسد. پانزدهم اینکه بزرگان را ارجمند ندارند و محترمین بی‌شرم باشند و میل به دروغ و فتوای دروغ نمایند. شانزدهم اینکه دریاچه‌ای هست در سیستان که طغیان کند و شهرستان را آب ببرد و همه‌جای سیستان پر از آب باشد.

زن ونیچه

 

 

مقدمه:

مطالب زیر چکیده ای از مهم ترین قسمت های کنفرانس یکی از دانشجویان درباره کتاب "زن در تفکر نیچه" نوشته نوشین شاهنده و نیز مختصری از تصحیحات و نتیجه گیری های دکتر احسان شریعتی می باشد که در سطور پایانی در لا به لای مباحث طرح شده آمده است.

زن در تفکر نیچه:

زن در تفکر نیچه دارای دو رویکرد کلی است.

1. نیچه زن ستیز(مخالف فمینیسم)

2. نیچه زن ستا (موافق فمینیسم)

 

تقسیم بندی کلی نیچه در مورد زن :

1. زن یک دروغ است ، او اخته شده است.

2. زن با حقیقت بازی می کند، او اخته کننده است.

3. زن دیونیزوسی یا زن خود تاییدگرکه این حالت سوم از زن مورد قبول نیچه می باشد.

زن اخته شده زنی است که پس از جنبش های فمینیستی اروپا خود را به هیبت مرد درآورده و به نفی ارزش های زنانه خود میپردازد. برای بازپس گیری حقوقی که مردان از او گرفته اند یک علم زنانه برای خود وضع می کند. زن اخته شده دشمن جریان زندگی و شور و هیجان است.

تفاوت جنبه های دیونیزوسی و آپولونی نیچه در مورد زن هم مصداق دارد. مثلا در یونان باستان وقتی جنبه ی  دیونیزوسی حاکم بود یعنی احساس و شور و ریسک و جنبه مردانه زندگی غالب بود،اما وقتی آپولونی شد ، از زمان سقراط  به  بعد خرد روی کار آمد و عقلانیت جایگزین شد و هر چه غیرعقلانی و ماورایی است (صفات زنانه = آپولونی) جایگزین صفات یونانی شده و صفات پس از سقراطی که سیر فلسفه و تاریخ را فراگرفته، در حقیقت همان صفت زنانه است . از نظر طبیعی زن از مرد برتر است، چون دارای صفت دیونیزوسی آفرینندگی است و دائما در حال شدن است و وقتی زن صفت خود را نفی می کند، چون مرد می داند که محدودیتی دارد که برای آفریده شدن به زن وابسته است در نتیجه همانطور که نیچه می گوید چون زن همین تنها صفت طبیعی خود را نفی می کند، مردها نیز سوءاستفاده کرده و بیش تر زن را تخریب می کنند. پس در زن اخته شده، زن صفات طبیعی خود را کنار می زند.

در زن اخته کننده ما نگاه  نیچه به هنر را می بینیم یعنی زنی که نه تنها صفات طبیعی اش را ندارد بلکه به عنوان فاعل عمل کرده تا بقیه صفاتش را نیز نداشته باشد. این جا هنر را وارد می کند تا جنبه دیونیزوسی وحشتناک با جنبه آپولونی ادغام شود تا تخیلی را جایگزین کند و ترس و وحشت را از انسان بگیرد. زن مثل بازیگر نقش بازی می کند ولی ایراد جنبه هنرمندی زن این است که زن توهمی را رایج کرده و در عین حال که صفاتش را نفی میکند در همان حال فعالیت فمینیستی هم می کند. قدرت زن اخته کننده را بیش تر از ازن اخته شده می داند. یعنی زن اخته کننده مثل بازیگر نقاب های مختلفی می زند . ایرادی که فمنیست ها از زن بازیگر می گیرند این است که مرد این سناریو را برای زن نوشته تا بازی کند و نیچه می گوید زن ها اگرمیخواهند کاری برای خودشان بکنند بهتر است چشم اندازشان را خودشان برای خودشان بنویسند، یعنی از چشم انداز مرد خودشان را تعریف نکنند. از آنجایی که ما با جنبه دیونیزوسی تنها نمی توانیم زندگی کنیم و به جنبه های آپولونی هم نیازمندیم، مرد هم بدون زن نمی تواند زندگی کند و این هنر که همچون زن است باعث شده تا زندگی برای مرد راحت تر باشد.

اما زن تاییدگر را که مورد قبول نیچه هم هست  ورای حقیقت قرار می دهد، همانطور که درباره حقیقت نقد داشته و دارای سخنان دوپهلوست درمورد زن نیز همین را میگوید. زن تاییدگر به حقیقت نیازی ندارد. او بی آنکه به مرد احتیاجی داشته باشد خود را هم  در خود و هم در مرد تایید می کند. این زن نیز مثل دیونیزوس در حال شدن بوده و دائما چیزی را خلق می کند و یا نابود می کند.موقعیتی است که هم در جهت ساختن زندگی است و هم در جهت نفی آن و از این حیث از مرد برتر است. پس زن کامل در نوشته های نیچه زنی است که پاک و بی آلایش است.

 بعضی این نقدهای نیچه را بدین دلیل می دانند که  در کودکی پدرش مرده و تمام خانواده ی وی از زنان تشکیل شده است. گروهی دیگر از منتقدین مثل دریدا حرف های نیچه درمورد زن را استعاره دانسته و آنها را جدا از فلسفه اش می پندارند. در شرایطی که نیچه نظرات خود را درباره زن اعلام می دارد نه یکسری اصطلاحات موجود را، یعنی زن در اندیشه ی وی بخشی از سیستم فلسفی اش محسوب می شود. نیچه به زنان اروپایی اعلام میکند به دنبال زنان شرقی روند، چون آنها هنوز در تملک مردانشان هستند. 

 

سه نگرش تحقیری نیچه نسبت به زن:

1. حقارت طبیعی زن که پست بوده و اخلاقا گمراه کننده و منحرف کننده ی مرد می باشد. این خاصیت زنانگی جاودان زن می باشد که چه بسا مایه ترس مرد از او می شود، چون ازلحاظ زیست شناختی طبیعی تر از مرد هستند و سرنوشت آنها در طبیعت نوشته شده و از قبل تعیین شده و زنان هیچ گونه نقشی در تعیین سرنوشتشان ندارند. نیچه به دنیا آوردن بچه و تربیت آن را از وظایف زن می داند و معدود تحسین های نیچه از زن هم در راستای همین قدرت باروری و خود آفرینشگری زن می باشد و بواسطه ی همین خصوصیات، زن را مادر ابر انسان میداند. وی زنی را که از خانه بیرون می رود و کار می کند را زنی می داند که باید در جنسیتش شک کرد.

2. زن خود انتخاب میکند و مسئول چیزهایی که انتخاب می کند است. زن مخالف ارزش های آرمانی مرد قرار می گیرد و یک برده محسوب می شود و همیشه با کینه به مرد نگاه می کند و بعد از استقرار دموکراسی این برده ها جای ارزش های سروران را گرفته اند. پس یکی از ویژگی های دموکراسی را استقرار ارزش های زنانه میداند که جامعه را به سمت سقوط و انحطاط کشانده و اولین کسی که از این انحطاط رنج می برد خود زن است. چون صفت آفرینندگی اش را از دست می دهد و مردها از همین برای کوبیدنش سود می برند.

3. همین سرکوبی زن استراتژی آخر نیچه را نشان می دهد که زن به عنوان مدافع حقوق خود یا "فمینیست " ازحد خود تجاوز کرده و درنتیجه همچون چیزی غیر زنانه معرفی می شود.

نیچه مرد را عمق و زن را سطح می داند و این که مردها به دنبال یافتن ژرفای زن ها باشند را کاری باطل می داند، چون اصلا ژرفایی وجود ندارد. البته زندگی را لایه لایه می داند و ژرف و سطح را به معنای واقعی قبول ندارد، چون تضادی وجود ندارد و این را کاری بیهوده می داند که فلاسفه از سقراط به بعد باب کرده اند که بین همه چیز تضاد می گذارند. صفات طبیعی زنان را در تمایلشان به سمت پستی می داند و این که آنها خودشان می خواهند ملک و دارایی مردان قرار گیرند و برای همین طبیعت این صفات را مثل زایمان و درد آن را به زنان داده. نیچه این صفات را طبیعی می داند.

عوالم زن و مرد را از بنیاد متفاوت می داند، همین طورعواطفشان را یکسان نمی پندارد و به همین خاطر زن و مرد به درک  درستی از هم نمیرسند و از این جا ستیزه ای بین آنها شکل می گیرد که هرکدام از ابزارهای خاص خود در این جنگ بهره می برند.

 

سه ویژگی حقیر زن ها:

1. کینه توزی : زن شرورتر و زیرک تر ازمرد است.

2. خودبیزاری : نیچه همین پدیده کینه توزی و انتقام جویی زنان نسبت به زنان دیگر که در قالب توهین و... بیان می کند، به عنوان آگاهی خود زن از حقارت و پستی ذاتی اش تفسیر می کند، یعنی خودآگاهی زن ازعدم صلاحیت و شایستگی واقعی اش.

3.خواست دروغ : هنر بزرگ زنها دروغ گویی است و بالاترین مشغولیتش به ظاهروزیبایی ومردان نیز همین صفاتش را دوست دارند.نیچه زن را موجودی می داند که جز فریبکاری وپنهانکاری چیزی دیگر نمیداند.

یک نقد فمینیستی به این حرف نیچه این است که مردها چون به دنبال حقیقتی هستند و چون زنها صفاتی دارند که مرد ندارد،فکر می کنند شاید این حقیقت نزد زنها باشد.

نیچه می گوید این که فلسفه چیزی را که عقلانی - آپولونی است را خوب می داند ومتضاد آن را بد،بدین دلیل است که صفاتی مثل غیرعقلانی بودن و ماورایی بودن صفات زن است و چون فلاسفه این صفات را بدمی دانستند،این صفات برای زن نیز بد شده،در حالی که این صفات بد نیست و این تضاد را نباید ایجاد کرد،بلکه تفاوت حاکم است.مثل:عقلانی و غیرعقلانی یا مرد وزن.

زنانگی واکنش ومردانگی کنش است.واکنش زنانگی با تبعیت از اراده و قدرت های طبیعی انجام می شود وحال آنکه کنش مردانه از طریق خواست قدرت.

زنان یونان باستان از زنان حال بهتر بوده اند،چون مردانی را می آفریدند که صفات خوب مردانه مثل جنگندگی را دارا بودند،در حالی که زنان فعلی که جنسیت خود را نفی می کنند همین یک صفت خود را هم از دست می دهند.

نیچه معتقد است سطح آموزش همگانی قرارنیست برای زن و مرد یکی شود.نیچه بر حق انحصاری مردان در دانش تاکید می کند ومی گوید زن باید در جهل خود باقی بماند،برای همین در زرتشت می گوید اززنان تنها با مردان سخن بگویید.این جهل زن باعث خدمت بیش تربه مرد می شود.

دو جنبه ی آپولونی و دیونیزوسی مکمل همند،وقتی می گوید زن زندگی یا حقیقت یا خرد است با هم تناقض ندارد،با اینکه ترجیح او دیونیزوسی می باشد.تساوی اخلاقی زن ومرد را نیچه بد می داند،نه حقوقی.مثل فمینیسم که می خواهد زن را مرد بسازد و همه درمدرنیته مساوی می شوند که این از لحاظ حقوقی پیشرفت است و برایش مبارزاتی انجام شده ولی از لحاظ اخلاقی به یک نوع mediocracy یا میانمایه سالاری منجر شده.

بنابراین نقد نیچه،نقد اخلاقی یا به عبارتی فرا اخلاقی است یعنی درکادرفلسفه اخلاقش معنی میشود.                                                                                    

پیام نیچه به زن:

پیام نهایی نیچه برای زن این است که مثل معیار اخلاقی اش برای زندگی (شعار آنچه هستی بشو) آن چه که هستی باش.                     

استاد ایرج رحمانپور مردی که برای قوم لر می خواند 

موسیقی لری از غنای زیادی برخوردار بوده و نسبت به دیگر جنبه های فرهنگی قوم لر، کمتر دچار دگرگونی شده است. به طوری که هنوز ساز های الکترونیکی(اُرگ و..) و غربی نتوانسته اند به موسیقی لری راه پیدا کرده و اصالتش را از آن بگیرند و هنوز کمانچه، سرنا و دهل، نی، تنبور و...حرف اول را در موسیقی لری میزند. از جهتی موسیقی فاخر باید قدیمی نشود و نسل های کنونی و آینده نیز به راحتی بتوانند با آن انس بگیرند که موسیقی لری می تواند به این امر مهم نیز دست یازد. اساتید فراوانی برای موسیقی لری تلاش کرده اند و هم اکنون نیز  بزرگان زیادی در تعالی موسیقی لری می کوشند .

استاد ایرج رحمانپور یکی از معدود خواننده ها و شاعران لر است که در بتن آهنگ ها و اشعارش  به مسائل اجتماعی و قومی قوم لر اشاره می کند و جدا از صدای سوزناک و موسیقی اصیلی که به کار می گیرد اشعاری که می سراید و می خواند بسیار زیبا ست.

به طور کلی می توان گفت تنها هنر مند و خواننده ای که برای کل قوم لر(جدا از مرزبندی استانی می خواند استاد ایرج رحمانپور است. به طوری که در جایی به سوگ استاد حسین پناهی شاعر و هنر پیشه لر که از اهالی یاسوج است، می نشیند و در جایی دیگر برای مرحوم حسین شیدایی بازیگر لر، می خواند و بسیار مصادیق دیگر...

اما آهنگ شعر(سرزمینم)که شعرش نیز سروده خود استاد است از ویژگی های منحصر بفردی برخوردار است که از چند جهت باید مورد تامل  قرار گیرد.

اول اینکه استاد ایرج رحمانپور در این شعر به مرز بندی و جدایی مناطق لر نشین اشاره و غم و اندوه مردم لر را بیان می کند. دوم اینکه در این شعر به نام کوهها و مکانهایی اشاره می کند که هرکدام در گوشه ای از جغرافیای مردم لر پراکنده اند، کوه دنا در کهگیلویه و بویر احمد، گرین در بین شهر های نور آباد، بروجرد، الشتر و نهاوند، دریاچه گهر در اشترانکوه، کوه الوند در همدان و نیز کبیر کوه در لرستان و ایلام  هر کدام از مناطقی است که در این شعر مورد توجه قرار گرفته است و نیز در آخر شعر  نوید سربلندی و اعتلای قوم لر را اینچنین می خوانیم:

دار صد جا بُرسم هم مئکه وانو

باد دُئورو مئزنش وه برزی آسو 

خُورموه خرم موه یه روزگارئ

دل ایلام شاد موه وا نو بهارئ

کو الون آومئکه برفئا نثاری

کل شادی مئزنن د بختیاری

و بر ریشه ئ درخت شاخسار بریده ام جوانه ای نو خواهد رویید

نسیم دوران نوازشش خواهد کرد بر بلندای افق بر گذر زمان

روزگاری خرم آباد همچو نامش خرم می شود

وبا وزش باد نوبهار دل ایلام شاد میشود

برف های چندین ساله ئ الوند ذوب خواهندشد

و هلهله شادی در سرزمین بختیاری طنین انداز می شود

 ********************

سرزمینم، سرزمینم، کُت کُته انونشینم

چی کویا با، چی کویا با، زخمی اما سر  و بالا

چی دنا افتو بئیر بئر کُ و یارُ

چی گهر بسپار وخاطر شُر بارُ

چی گرین طاقت بئار برف نثارُ

چی کوئر بو و پناه بچه مئارُ

سرزمینم، سرزمینم..

چی بلی با،چی بلی با، کُت کُته انو نشینم

چُمته ره ون د شوگار، تش تژگا حونه ئا ژار

سا خسه شئکتی گائار، ترم رئا دیر بیمار

یار دیر سُفره حالی سال نئوار

 

رمرمه رامشگرونه سینه بلگ ؤ پنجه بارُ

دار صد جا بُرسم هم مئکه وانو

باد دئورو مئزنش وه برزی آسو 

 سرزمینم، سرزمینم، کُت کُته انونشینم

خورموه خرم موه یه روزگارئ

دل ایلام شاد موه وا نو بهارئ

کو الون آومئکه برفئا نثاری

کل شادی مئزنن د بختیاری

طرفدارموسوی

یوش وبلده ونیمایوشیج

شهر بلده، مركز بخش بلده از توابع شهرستان نور است كه در ميان دره اي زيبا و خوش آب و هوا در جهت شرقي – غربي قرار گرفته است. در حال حاضر ۳ راه جهت دسترسي به اين منطقه موجود است:

۱- از جاده چالوس، پس از گذر از تونل كندوان و قبل از روستاي سياه بيشه در محلي به نام پل زنگوله تابلويي شما را به سوي جاده اي به سمت شرق و آرامگاه نيما يوشيج راهنمايي ميكند. در چند كيلومتر اول، جاده با شيب نسبتا زيادي به سمت بالا ميرود تا به گردنه لاوش كه به قولي با ۳۱۵۰ متر ارتفاع، بلندترين گردنه ماشين رو ايران است ميرسد. در ادامه مسير با شيب ملايمي در مسير دره اي باريك و در كنار رودخانه اي كوچك به سمت بلده ميرود. طول اين مسير از پل زنگوله تا بلده حدود ۶۵ كيلومتر است كه با رانندگي متعارف پيمايش آن حدود ۷۵ دقيقه زمان ميبرد. چشم انداز قله آزادكوه در سمت جنوب اين جاده مناظر زيبايي را ايجاد كرده است.

۲- از جاده هراز، در حدود ۴۰ كيلومتري آمل در محلي به نام "هر دو رود"، با عبور از پل فلزي بزرگي در سمت غرب جاده وارد مسير بلده شده و با طي مسافتي در حدود ۵۵ كيلومتر در داخل دره اي زيبا و در كنار رودخانه پر آب آن در زمان يك ساعت به مقصد ميرسد.

۳- از شهر رويان در ۵ كيلومتري شهر نور جاده اي به سمت جنوب رفته كه با عبور از مسيري جنگلي و زيبا پس از عبور از آبشار آب پري و روستاي گلندرود به سمت گردنه سياه سنگ با ارتفاع ۲۹۷۰ متر رفته و پس از طي مسافتي نزديك به ۸۰ كيلومتر كه حدود دو ساعت زمان ميبرد به بلده ميرسد. لازم به ذكر است در چند نقطه از اين مسير به علت ريزش كوه و رانش زمين جاده آسيب ديده است كه دقت و هوشياري زياد در حين رانندگي را طلب ميكند.

شهر بلده حالت مركزيت اين منطقه را داشته داراي امكانات لازم يك شهر كوچك، من جمله بانك، پاسگاه و بیمارستان ميباشد. طبيعت سرسبز و وجود آب فراوان در اين منطقه مكاني مناسب جهت گذران اوقات فراغت و كسب لذت از طبيعت بوجود آورده است. رودخانه اين منطقه محل زندگي ماهي قزل آلاي خال قرمز است كه با تهيه پروانه روزانه از پاسگاه محيط زيست منطقه در فصل مجاز قابل صيد ميباشد. همچنين به علت حفاظت مطلوب اين منطقه توسط محيط بانان سازمان محيط زيست، ارتفاعات منطقه محل زندگي جمعيت قابل قبولي از پستانداران شامل قوچ و ميش، كل و بز، خرس قهوه اي و پلنگ ميباشد.

در ارتفاعات مشرف به شهر بلده قلعه اي قديمي به نام قلعه پولاد قرار دارد كه با نيم ساعت پياده ميتوان به آن رسيد.

در ۹ كيلومتري غرب بلده، روستاي يوش قرار دارد كه محل تولد و مدفن شاعر بزرگ و صاحب سبك ايران نيما يوشيج است.

 نيما يوشيج

در ۲۱ آبان سال ۱۲۴۷ هجری خورشیدی در روستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور كودكي به دنیا آمد كه او را علي ناميدند. پدرش ابراهیم‌خان اعظام ‌السلطنه از خانواده‌ای قدیمي در مازندران بود و به كشاورزي و گله‌داری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. علي تا سن دوازده سالگی در زادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد. او خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شكنجه می‌داد و در كوچه باغ‌ها دنبال مي‌كرد.

دوازده ساله بود كه به همراه خانواده به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد. پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم ميرزاده عشقي به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملك الشعراي بهار و مهدي حميدي شيرازي را برانگیخت.  شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

نیما در ارديبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی با عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار ميرزا جهانگير صوراسرافيل ازدواج کرد. حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.

سر انجام نیما در نيمه شب ۱۳ دي ۱۳۳۸ (يا بامداد ۱۴ دي) درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه پدريش در یوش منتقل کردند. در حال حاضر مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت الزمان اسفندياري (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سيروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. این بنا به  شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

درب ورودي خانه پدري نيما يوشيج

درب ورودي خانه پدري نيما يوشيج

درب ديگر خانه پدري نيما يوشيج

درب ديگر خانه پدري نيما يوشيج


آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه

آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه

آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه

آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه


نمايي از خانه پدري نيما يوشيج

نمايي از خانه پدري نيما يوشيج

عكسي از خانه پدري نيما يوشيج پيش از بازسازي

عكسي از خانه پدري نيما يوشيج پيش از بازسازي

 

عكسي از دوران جواني نيما  پس از شكار خرس 

عكسي از دوران جواني نيما  پس از شكار خرس


 




امروز ظهر برنامه "سفر در ايران" را با اجراي گرم آقاي محمد علي اينانلو نگاه ميكردم. انسان جالبي  است با شخصيتي دوست داشتني. قد بلند، هيكل تنومند و چهار شانه، سبيل از بناگوش در رفته و صداي بم، ابهتي خاص به او بخشيده است ولي با رد و بدل شدن اولين جملات مشخص ميشود كه در پشت اين ظاهر مهيب قلبي از طلا در تپش است.

 محمد علي اينانلو

اصالت او از ايل شاهسون است، شادترين قوم ايران، در دامان طبيعت ايران بزرگ شده و در نزد دوستان نيز به "خان بزرگ" ملقب است. در جمع دوستان كاملا شاخص است و شوخي هاي دوستان را هم كه در اكثر موارد به خصوصيات ظاهري و ابعاد او مرتبط است با روي باز تحويل ميگيرد. محمد علي اينانلو 

در طول عمر ۶۱ ساله اش كارهاي مختلفي داشته است: شكار، كشاورزي، روزنامه‌نگاري، فيلم‌سازي، عكاسي، طبيعت‌گردي، تبليغات و تدريس اكوتوريسم. اكثر مردم او را با برنامه هاي تلويزيوني با طبيعت، ايران جهاني در يك مرز و سفر در ايران ميشناسند حال آنكه دوستان و طبيعت گردان قديمي او را با سابقه طولاني مطبوعاتي و قلم رواني كه نشانگر روح بلند او و افكار زيبايش ميباشد در نشرياتي مانند گردش، دوستداران شكار و طبيعت، طبيعت و ... ميشناسند.

 محمد علي اينانلو

به گفته خودش تاكنون بيش از دو ميليون كيلومتر در ايران سفر كرده و هنوز هم نتوانسته تمام ايران را ببيند. در طول اين سفرهاي طولاني چندين بار هم با مرگ قرار گذاشته است ولي هميشه دير بر سر قرار حاضر شده است (محمد علي اينانلو- مرگ در بهشت؛ مجله طبيعت، مهر ۱۳۷۷، شماره ۲، صفحه ۹-۶) تا اينكه مرگ دست او را خوانده و يكبار او هم با ۱۲ ساعت تاخير بر سر قرار در ميان رودخانه لار حاضر ميشود. بالاخره اينانلو هم مرگ را تجربه ميكند ولي با عمليات احياي فوق العاده و دقيق همراهان و همچنين كمك بنيه قوي خود، اينبار هم مرگ را دست خالي روانه ميكنند.