شهر بلده، مركز بخش بلده از توابع شهرستان نور است كه در ميان دره اي زيبا و خوش آب و هوا در جهت شرقي – غربي قرار گرفته است. در حال حاضر ۳ راه جهت دسترسي به اين منطقه موجود است:

۱- از جاده چالوس، پس از گذر از تونل كندوان و قبل از روستاي سياه بيشه در محلي به نام پل زنگوله تابلويي شما را به سوي جاده اي به سمت شرق و آرامگاه نيما يوشيج راهنمايي ميكند. در چند كيلومتر اول، جاده با شيب نسبتا زيادي به سمت بالا ميرود تا به گردنه لاوش كه به قولي با ۳۱۵۰ متر ارتفاع، بلندترين گردنه ماشين رو ايران است ميرسد. در ادامه مسير با شيب ملايمي در مسير دره اي باريك و در كنار رودخانه اي كوچك به سمت بلده ميرود. طول اين مسير از پل زنگوله تا بلده حدود ۶۵ كيلومتر است كه با رانندگي متعارف پيمايش آن حدود ۷۵ دقيقه زمان ميبرد. چشم انداز قله آزادكوه در سمت جنوب اين جاده مناظر زيبايي را ايجاد كرده است.

۲- از جاده هراز، در حدود ۴۰ كيلومتري آمل در محلي به نام "هر دو رود"، با عبور از پل فلزي بزرگي در سمت غرب جاده وارد مسير بلده شده و با طي مسافتي در حدود ۵۵ كيلومتر در داخل دره اي زيبا و در كنار رودخانه پر آب آن در زمان يك ساعت به مقصد ميرسد.

۳- از شهر رويان در ۵ كيلومتري شهر نور جاده اي به سمت جنوب رفته كه با عبور از مسيري جنگلي و زيبا پس از عبور از آبشار آب پري و روستاي گلندرود به سمت گردنه سياه سنگ با ارتفاع ۲۹۷۰ متر رفته و پس از طي مسافتي نزديك به ۸۰ كيلومتر كه حدود دو ساعت زمان ميبرد به بلده ميرسد. لازم به ذكر است در چند نقطه از اين مسير به علت ريزش كوه و رانش زمين جاده آسيب ديده است كه دقت و هوشياري زياد در حين رانندگي را طلب ميكند.

شهر بلده حالت مركزيت اين منطقه را داشته داراي امكانات لازم يك شهر كوچك، من جمله بانك، پاسگاه و بیمارستان ميباشد. طبيعت سرسبز و وجود آب فراوان در اين منطقه مكاني مناسب جهت گذران اوقات فراغت و كسب لذت از طبيعت بوجود آورده است. رودخانه اين منطقه محل زندگي ماهي قزل آلاي خال قرمز است كه با تهيه پروانه روزانه از پاسگاه محيط زيست منطقه در فصل مجاز قابل صيد ميباشد. همچنين به علت حفاظت مطلوب اين منطقه توسط محيط بانان سازمان محيط زيست، ارتفاعات منطقه محل زندگي جمعيت قابل قبولي از پستانداران شامل قوچ و ميش، كل و بز، خرس قهوه اي و پلنگ ميباشد.

در ارتفاعات مشرف به شهر بلده قلعه اي قديمي به نام قلعه پولاد قرار دارد كه با نيم ساعت پياده ميتوان به آن رسيد.

در ۹ كيلومتري غرب بلده، روستاي يوش قرار دارد كه محل تولد و مدفن شاعر بزرگ و صاحب سبك ايران نيما يوشيج است.

 نيما يوشيج

در ۲۱ آبان سال ۱۲۴۷ هجری خورشیدی در روستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور كودكي به دنیا آمد كه او را علي ناميدند. پدرش ابراهیم‌خان اعظام ‌السلطنه از خانواده‌ای قدیمي در مازندران بود و به كشاورزي و گله‌داری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. علي تا سن دوازده سالگی در زادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد. او خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شكنجه می‌داد و در كوچه باغ‌ها دنبال مي‌كرد.

دوازده ساله بود كه به همراه خانواده به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد. پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم ميرزاده عشقي به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملك الشعراي بهار و مهدي حميدي شيرازي را برانگیخت.  شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

نیما در ارديبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی با عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار ميرزا جهانگير صوراسرافيل ازدواج کرد. حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.

سر انجام نیما در نيمه شب ۱۳ دي ۱۳۳۸ (يا بامداد ۱۴ دي) درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه پدريش در یوش منتقل کردند. در حال حاضر مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت الزمان اسفندياري (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سيروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. این بنا به  شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

درب ورودي خانه پدري نيما يوشيج

درب ورودي خانه پدري نيما يوشيج

درب ديگر خانه پدري نيما يوشيج

درب ديگر خانه پدري نيما يوشيج


آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه

آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه

آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه

آرامگاه نيما يوشيج در ميان حياط خانه


نمايي از خانه پدري نيما يوشيج

نمايي از خانه پدري نيما يوشيج

عكسي از خانه پدري نيما يوشيج پيش از بازسازي

عكسي از خانه پدري نيما يوشيج پيش از بازسازي

 

عكسي از دوران جواني نيما  پس از شكار خرس 

عكسي از دوران جواني نيما  پس از شكار خرس


 




امروز ظهر برنامه "سفر در ايران" را با اجراي گرم آقاي محمد علي اينانلو نگاه ميكردم. انسان جالبي  است با شخصيتي دوست داشتني. قد بلند، هيكل تنومند و چهار شانه، سبيل از بناگوش در رفته و صداي بم، ابهتي خاص به او بخشيده است ولي با رد و بدل شدن اولين جملات مشخص ميشود كه در پشت اين ظاهر مهيب قلبي از طلا در تپش است.

 محمد علي اينانلو

اصالت او از ايل شاهسون است، شادترين قوم ايران، در دامان طبيعت ايران بزرگ شده و در نزد دوستان نيز به "خان بزرگ" ملقب است. در جمع دوستان كاملا شاخص است و شوخي هاي دوستان را هم كه در اكثر موارد به خصوصيات ظاهري و ابعاد او مرتبط است با روي باز تحويل ميگيرد. محمد علي اينانلو 

در طول عمر ۶۱ ساله اش كارهاي مختلفي داشته است: شكار، كشاورزي، روزنامه‌نگاري، فيلم‌سازي، عكاسي، طبيعت‌گردي، تبليغات و تدريس اكوتوريسم. اكثر مردم او را با برنامه هاي تلويزيوني با طبيعت، ايران جهاني در يك مرز و سفر در ايران ميشناسند حال آنكه دوستان و طبيعت گردان قديمي او را با سابقه طولاني مطبوعاتي و قلم رواني كه نشانگر روح بلند او و افكار زيبايش ميباشد در نشرياتي مانند گردش، دوستداران شكار و طبيعت، طبيعت و ... ميشناسند.

 محمد علي اينانلو

به گفته خودش تاكنون بيش از دو ميليون كيلومتر در ايران سفر كرده و هنوز هم نتوانسته تمام ايران را ببيند. در طول اين سفرهاي طولاني چندين بار هم با مرگ قرار گذاشته است ولي هميشه دير بر سر قرار حاضر شده است (محمد علي اينانلو- مرگ در بهشت؛ مجله طبيعت، مهر ۱۳۷۷، شماره ۲، صفحه ۹-۶) تا اينكه مرگ دست او را خوانده و يكبار او هم با ۱۲ ساعت تاخير بر سر قرار در ميان رودخانه لار حاضر ميشود. بالاخره اينانلو هم مرگ را تجربه ميكند ولي با عمليات احياي فوق العاده و دقيق همراهان و همچنين كمك بنيه قوي خود، اينبار هم مرگ را دست خالي روانه ميكنند.